کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٥ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مادربزرگم برام نماد همه چیزهای خوبه! همه مهربونیا، همه انرژی مثبتا، همه مظلومیت ها و...

هفته پیش که اومد خونمون دید که توی اتاق خوابم روی باکس رو دیوار، میوه درخت کاج دارم و با لاکای رنگی پره هاش رو رنگ کردم. بهم میگه منم کاج دوست دارم همیشه جمع میکردم و میگرفتمشون زیر آب تا کامل بسته بشن و بعد میزاشتم خشک بشه که کامل بار بشن. حالا تو حیاطمون کاج افتاد برات جمع میکنم

بعد امروز زنگ زده موقع صحبت میگه به بابابزرگت هم گفتم تو حیاط کاج دید برات جمع کنه تا الان 4تا برات جمع کردم بذار بیشتر بشه بیا ببر!!!

الهی دورش بگردم حالا درسته من نمیدونم با 4 تا کاج باید چیکار کنم حالا بیشتر از اونش رو که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم! فقط میدونم این کاج ها برام مقدسن. از الان عاشق تک تکشونم.و میخوام باهاش یه مجسمه عشق درست کنم یه معبد یه ...

تابلوئه احساساتی شدم یا بیشتر ری اکشن نشون بدم؟ این اتفاق خیلی کم پیش میاد من احساساتی بشم و قربون صدقه یکی برم الان شما بدانید و آگاه باشید که یه چیز کوچیک چقدر میتونه آدم رو خوشحال کنه. این شوهرانمون یکم یاد بگیرن!

پ.ن1:

الان تابلو میخوام بزنم همسر رو له کنم یا واقعا بزنم له کنم.

اصلا ولش کن سوییچ کن رو کاج ها. الهی قربون مهربونیش برم برام داره کاج جمع میکنه.....

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و همسر / من و خلاقیت

٢۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

خوب راستش  جزو  رزومه مهارت های من نمیشه کارهای هنری مثل قلاب بافی و خیاطی و بافتنی رو لیست کرد.

نه اینکه از این دخترای فیس فیس و افاده ایی باشم ها نه والا !! اما خوب هیچ وقت طرفش هم نرفتم یعنی تا حالا هیچ وقت پشت یه چرخ خیاطی ننشستم. قلاب و میل هم فقط توی کلاس های حرفه و فن مدرسه اونم سر کلاس اونم الکی باهاش ور میرفتم بعد که میومدم خونه مامان زحمتش رو برام میکشید. توی همه این سالها حتی فکرش رو هم نکرده بودم که شاید جالب باشه، که شاید حتی خوشم بیاد. نمیدونم چی بود که از حدود یک سال پیش توجه منو به خودش جلب کرد شاید هورمون های نزدیک شدن به سی بود، شاید دیدن هنر دست مادر همسر و شاید دیدن کارهای زیبای دوستان در وبلاگ هاشون بود که به من یادآوری کرد درون هر زن مستقلی باید گوشه های زنانگی وجود داشته باشه. این گوشه ها  میتونه با عشق و لذت آشپزی کردن باشه، قلاب دست گرفتن یا بافتنی بافتن و هزارتا کار دیگه باشه که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم.

با این وجود یکسال طول کشید که حس بافتنی من سر بیرون بیاره یا بهتر بگم بر ترسش غلبه کنه!! نمیدونم چرا اما فکر میکردم شاید بقیه بخوان دستم بندازن یا هر چی ... خیلی اعتماد به نفسم رو جمع کردم یه روز همینجوری به همسر گفتم بدم نمیاد بافتنی رو امتحان کنیم خیلی عادی گفت عالیه بریم کاموا بخریم برات، دست راه افتاد برای منم یه شالگردن بباف ولی اول برای خودت یه چیزی ببافخجالت

راستش ذوق کردم از اینکه همیشه هوام رو داره

خوب نتیجه ش این بود که چند هفته پیش رفتیم اینا رو خریدیم

لطفا بیاید ادامه مطلب دوستام



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و خلاقیت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed