کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خواب دیدم که همسر داره با تلفن صحبت میکنه، ازش میپرسم کیه؟ میگه علی دوستم! بعد من تلفن رو از دستش میگیرم میگم شما( انگار میدونستم داره دروغ میگه) صدای دختر میاد که میگه: من صمیم هستم. شما؟

باعصبانیت گفتم: من همسرشم...عصبانی

یهو دختره هول کرد ای وای به من نگفته بود زن داره!!1

صحنه بعدی خوابم با دختره قرار گذاشتم که همدیگر رو ببینیم. نشسته بود جلوم، انگار خونه ما بود بعد از این چهره هایی که آدم زیاد میبینه موهای بور، ابروهای پهن از این دخترا که همشون مثل هم آرایش میکنن بعد داریم صحبت میکنیم مادر همسر میاد مثلا میخوام بهش شکایت کنم که ببین پسرت چیکار کرده. به جای حمایت از من میگه ماشالا چه دختر قشنگی هم هستکلافه

تو خواب حرص میخوردم همش به خودم میگفتم مگه میشه؟ آخه "م" از این آدمها نبود کهگریه

هیچی دیگه صبح بیدار که شدم کلی ازش بازجویی کردم که این صمیم کی بود هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشو بگو؟؟؟/ کی بود؟؟؟

میخندید میگفت مگه صمیم هم اسمه؟ ثمین نبود؟؟نیشخند



موضوع مطلب : من و همسر / من و خواب هام

٧ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

پریشب ها بود خوابم که برد نمیدونم به خاطر دیدن مجددسریال گری آناتومی بود، بخاطر خوندن یه مطلب بود! خواب دیدم روی تخت اتاق عمل هستم دارم سزارین میشم فضای اتاق عمل خیلی واقعی بود و جالب اینکه همسرم کنارم بود ولی تنها حسی که داشتم ترس بود حس اینکه این دکترها الان شکم منو باز کردن بعد من بهوش هستم داشت منو میکشت از استرس! همینطور که توی اتاق عمل بودم داشتم فکر میکردم کاش طبیعی زایمان کرده بودم و خودم به خودم میگفتم: چرا چرت میگی دخترجان! تو اصلا آدمش هستی باید یه قسمت از بدنت حداقل 10 سانت باز میشد تا بچه بیاد بیرون اصلا میتونستی؟

یعنی در حد تیم ملی داشتم با خودم کلنجار میرفتم. همین وقت ها بود که میفهمم بچه پسره!!! توی خواب اونقدر ناراحت بودم همش میگفتم دلم دختر میخواست.

بیدار هم که شدم یه حس بد عمل و اتاق عمل باهام بود!

 

 

بعد دیشب دوباره خواب دیدم زایمان کردم اینبار سه قلو همشونم پسر بودن! باز داشتم غصه میخوردم حالا من با سه قلو اونم هرسه تاش پسر چیکار کنم؟! اصلا توی خونه فینگیلی ما چطوری سه تا بچه رو جا بدیم. بعد تو خواب داشتم به مامانم میگفتم از هرچیز میخری سه تا بخرخنثی

سرشبی برای مامانم خوابم رو تعریف میکنم میخنده میگه آخی بیارشون خودم برات بزرگ میکنم!

هیچی دیگه استرس گرفتم امیدوارم که تعبیرش خیر باشه!



موضوع مطلب : من و خواب هام

٢٧ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بعد از چند شب بیخوابی دیشب یا بهتره بگم صبحی ساعت 4:30 بود که خوابم برد اونقدر بیخوابی این چند وقت زیاد بود که صبح نتونستم بیدار بشم همسرجان هم که جدیدا اصلا نیست کار جدیدش که باعث شده یه شب درنمیون نباشه دیشب هم نبود. خلاصه که به شدت خواب بودم حتی یادمه وسط یه خواب بودم که صدای زنگ در آپارتمان رو شنیدم اونم چندبار پشت سرهم. اونقدر بد از خواب پریدم که نمیدونستم کجام الان چه سالی اصلا من کیم تو کی هستی! اوضام خیلی ناجور بود. بعد لباس درست و درمون هم تنم نبود فقط از جام بلند شدم برم ببینم کیه دستش رو گذاشته رو زنگ یذره داد بزنم سرش وسط همین داستان یهو متوجه شدم صدای کلید تو در انداختن میاد در چند ثانیه مغزم به این نتیجه رسید خوب احتمالا همسره میخواد بیادتو ولی کلید پشت دره! اصلا هم تو ذهنم نبود گفته بود تا بعدازظهر نمیام.

صدای کلید که اومد مغزم حتی به خودش زحمت نداد که از چشمی نگاه کنه در و باز کردم حتی منتظر ورود همسر نشدم رفتم. که یهو صدای ببخشید شنیدمعصبانی

فقط درو بستم مغزم تازه کارافتاد یا خدا یعنی کی بود در و باز کردم منو دید با اون وضعیت بدون لباسی خاک به سرم...

سریع لباس پوشیدم دوباره رفتم دم در گفتم بله که یه آقا مسن کلید به دست گفت ببخشید اشتباه اومدم جالب کلیدشم گرفته بود بالا که انگار که بخواد راستگویش رو بهم ثابت کنه.

تنها کاری که کردم و از دستم برمیومد این بود که درو با شدت تمام تو صورتش ببندم.فکر کنم صدای در تا چندتا بلوک اونورتر هم رفت! یعنی شوکه بودما از اون موقع هی دارم فکر میکنم یعنی منو با اون وضعیت دیده خدا کنه ندیده باشه

بعد الان متوجه شدم این واحد روبه رویی ما خالیه دو تا آقا اومده بودن ببیننش که یکیشون همون آقای مذکور بود از تو چشمی در داشتم نگاه میکردم. دلم میخواست درو باز کنم بگم مردک واحد روبه رویی خالیه که کلید دادن بهت حتی اگه اشتباه هم اومدی چرا زنگ خونه ایی رو میزنی که انتظار داری خالی باشه؟ میخوای روح خونه بیاد درو برات باز کنه؟

اینا نیان اینجا رو اجاره کنن بعد من هر روز باید فکر کنم این منو با اون وضع بی لباسی دیده یا نهابله



موضوع مطلب : من و خواب هام

٧ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب توی خواب توی یکی از چند لوکیشن محدود خواب هام بودم. کنار یه میدونی که خیلی ساله دیگه اون شکلی نیست اولش پیاده بودم و چندتا ماشین عروسی که توی میدون داشت تردد میکرد رو نگاه میکردم.

همه ماشین عروس ها مدلای خیلی توپی داشتند منم به جای نگاه به عروس داشتم به ماشین ها نگاه میکردم.

توی صحنه بعدی خوابم سوار ماشین بودم و داشتم پشت سر یه ماشین عروسی میرفتم که مدلش خیلی عجیب بود هیولایی بود برای خودش. چشمم کف پا ماشینه.

بعد توی دلم داشتم خیلی حسرت میخوردم به ماشین عروسابرو دستم رو زیر چونه م زده بودم دائم به خودم میگفتم توی ازدواج کردن پول خیلی مهمه چرا من الان سوار اون ماشینه نیستم. چرا هیشکی به من نگفت پول اینقدر مهمه؟ هیچی دیگه ضمیر ناخودآگاهم تو خواب داشت کلمات رکیک نثارم میکرد.



موضوع مطلب : من و خواب هام

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed