کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٩ اسفند ۱۳٩۳ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی ملیح و شیک چند هفته پیش یه لیست از کارهایی که باید تا قبل از عید انجام بشه را پرینت گرفتم و گذاشتم روی در یخچال.

همچی نمور نمور داشتیم اومدن عید را احساس میکردیم که ییهو اتفاق پست قبل افتاد و دوست مورد نظر به خانه ما پناهنده شد. گفته بودم خونه ما مقر فراری هاست؟ هرکی گند میزنه و میخواد مدتی تو چش و چال بقیه نباشه میاد اینجا. یه جورایی در حکم سفارت سوییس عمل میکنیم.

الان یه هفته ست یه مهمون شلخته تو خونه دارم، حالا درسته خیلی مهمون نیست ولی به هرحال سخته دیگه. تشک و پتو و بالشش کلا وسط اتاق پذیرایی هست حتی وقتی جمع میکنه میزاره همون وسط!

عادت داره از گلاب بروتون میاد بیرون دمپایی ها رو ضربدری رو هم در میاره( این یکی باعث میشه رگ پشت گردنم بگیره)

شبها هم بحث داغ حالا چیکار کنیم مطرح هست؟ حتی از مذاکرات 5+1 سخت تره!!

کلی بسته پیشنهادی مطرح میشه: بریم وکیل بگیریم؟ بریم قاضی را با ماشین زیر کنیم؟ بریم ماشینشو از تو پارکینگ بدزدیم؟ بریم براش همسر پیدا کنیم؟

نه واقعا چیکار کنیم؟

من آرامشمو میخوام! خونه مرتب، دمپایی های جفت، کفش های تو جا کفشی، لباس های مرتب تو کمد و....

میخوام کارام رو تا قبل عید انجام بدم.

نمیخوام یکی مثل زائو جاش وسط خونم پهن باشه.شیطان

 

پ.ن1: شخص مورد بحث دوست نازنینیه! ادم خوبیه فقط سبک زندگیمون مثل هم نیست.



موضوع مطلب : من و دوستام / من وغرنوشت

٢۱ بهمن ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

آدمها فراموشکارهای خوبی هستند. اما گاهی چیزهایی هستند که تا آخر عمرت فراموش نمیشن مثل یه زخم جاشون همیشه روی دستت میمونه.

خاطراتی که میشن بخشی از روحت!

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و دوستام / من و من

۳٠ دی ۱۳٩۳ :: ٦:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

توی سریال how i met your mother یه قسمتی هست مارشال بیکار شده از خونه درنمیاد یه شرت مامان دوز تنش کرده ولو شده رو کاناپه. روز به روز که شدت افسردگیش بیشتر میشه مسافتی که با شرت مامان دوزش میره بیشتر میشه اولش فقط تو خونه میچرخیده بعد تا دم در میره روزنامه بیاره دیگه اوج افسردگیش که دوستاش رو نگران میکنه اینه که با همون وضعیت میره برای خرید...

حالا داستان منه یه چند وقتیه که تقریبا خونه نشین شدم. عادت ندارم میفهمید عادت ندارم. رسما دارم روانی میشم.

اولش جالب بود کلی خونه رو تمییز میکردم دیزاین میکردم آشپزی میکردم، مثل تعطیلات بود ولی تعطیلات طولانی دل آدمو بهم میزنه بعدش افسرده میکنه

الان صبح ها انگیزه ایی برای از خواب بیدار شدن ندارم

بیدار هم شم دوباره ولو میشم رو تخت

صبحانه و نهار نمیخورم

زندگیم بی انگیزه س

حالا درست با شورت مامان دوز خرید نمیرم اما حالم خرابه اوکی ؟

هیچ کس هم دور و برم نیست اوکی؟

هیچ دوست باحالی ندارم اوکی؟

کلا دوست از نوع صمیمی ندارم از اونایی که برم پیشش باهم بریم کافه با هم بریم خرید درمانی، باهم ولو شیم کف اتاق لاک بزنیم فیلم ببینیم اوکی؟

نگرانم باشید لطفا

 

پ.ن1:

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
و.....
ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

پائولو کوئیلو

 

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و من / من و سلامتی

٢٩ دی ۱۳٩۳ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خودش گفته بود میخوام بیام خونتون.

از لحظه ایی که شنیدم همش به همسر میگفتم : چاخان نکن حتما تو دعوتش کردی

اونم هی قسم و آیه که بوخوودا خودش خودشو دعوت کرد!

هنوزم حضور این آدم که روابطمون در حد یه سلام هست، بااون درامد میلونی عجیب و غریب ماهیانش تو خونه فسقل ما برامون جای سوال هست! حالا درسته همسر با پزوهشات گسترده بنده در زمینه کارشون و ترجمات بازم بنده کلی پز میده تو شرکت ولی فکر نمیکردم در این حد باشه!

وقتی بچه ها فهمیدن داره میاد خونه ما خیلی شیک تماس گرفتن با همسر که ما هم میخوایم بیایم !!!! همسر هم خیلی شیک جواب داد شرمنده ما امکان پذیرایی از شما رو نداریمخنثی

کلا این آقایون خیلی روابط شیک و عجیبی دارند تعارف ندارند. اگر من بودم گردن کج میکردم میگفتم خواهش میکنم منتظرتون هستیم بعدش تا آخر شب حرص میخوردم اینا چقدر پرون هستند!!!

اولین بار بود استرس داشتم گلاب بروتون اسهال شده بودمسبز کلا مهمونی خوبی بود کلی حرف زدیم باهم شوخی کردیم

نکته جالبش این بود که خیلی سوال میکرد انگار اومده خواستگاریمون

- یکدومتون تیپ چهاری هست از خونتون معلومه خیلی دیزاین خاصی داره

- چه نوع فیلمهایی بیشتر میبینید؟

- چه نوع مشروبی رو ترجیح میدید؟

- بعد از مشروب چیکار میکنید؟

- من دوست دارم بعد مشروب یا پانتومیم بازی کنیم یا مافیا.

- من فلان ترینر بزرگ دنیا رو بیشتر دوست دارم شما ترجیحتون کدومه؟

بعدم گفت برنامه بعدی حتما پانتومیم بازی میکنیم!!!!!!

نکته جالبش این بود با اینکه خیلی از نظر تحصیلی و آموزشی آدم بالایی هست از اونایی که برای هر ساعت تدریس ملیونی پول میگیرن. با این حال خیلی راحت گفت فیلمهای آموزشی که ترجمه کردید رو بدید من یا مطالبتون رو با من در اشتراک بزارید دوست دارم یاد بگیرم یا حتی خیلی راحت گفت من نمیدونم.

فقط داستان اینجا بود که فکر کنم از دستپخت من خیلی خوشش نیومد با اینکه خیلی خوشمزه شده بود کم خورد. نگران

بعد از رفتنش من همسر متعجب نشستیم رو مبل که خب امشب چی شد؟ چرا اومده بود؟ خب که چی؟ بعدش چی؟ الان یعنی چی؟

-اومده بود ترجمه ها و فیلم های آموزشی ما رو بگیره؟ (خودش هزارتا از اینا میتونه داشته باشه)

- میخواست درباره موضوع خاصی حرف بزنه وجود یه سر خری که نتونسته بودیم از شرش راحت بشیم مانع شد؟؟

- میخواست دوست پیدا کنه؟

- میخواست از دخترمون خواستگاری کنه؟( ما که دختر نداریم اونم که با دوست دخترش زندگی میکنه چی میگه این وسط)

- اومده بود به عنوان یک لیدر بسیار موفق دست نوازشی بر سر زیر دستانش بکشه؟( پس بقیه زیر دستان چی؟)

- میخواست توی تیم آموزشیش حضور داشته باشیم؟( این ممکنه باعث قتل در منزل ما بشه تحقیقات با من بوده من باید باشم نه همسر از الان بگم همسر فقط شومن خوبی بوده)

- همه موارد

-؟؟؟

هیچی دیگه فعلا نفهمیدیم. یعنی واقعا بازم میخواد بیاد با هم پانتومیم بازی کنیم؟ ایندفعه باید دوست دخترش رو هم دعوت کنیم؟ درباره چی حرف بزنیم؟ بیخیال آقا...

حالا باز چیزی دست گیرم شد خدمتتون عرض میکنم

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و همسر / من و شرکت

٢٤ دی ۱۳٩۳ :: ٦:٥٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ظاهر خونش خیلی مجلل و شیکه! سعی کرده از همه چیز طلایی ترینآخ و گرونترین رو انتخاب کنه.

شبیه موزه شده

کلی هم ادعا پشت همه چیز داره.منم منم منم. ادعای بهترین بودن تو همه چیز.

مجبور شدم برای کاری از سرویس شخصیشون استفاده کنم توی اتاق خوابشون بود.

در رو که باز کردم داشتم بالا میوردم

از شدت بوی تعفن!

سرویسی که توی اتاق خوابه حمام و سرویس یک جاست اینقدر کثیف آخه!!!

کثیف بوی ادرار! حس تهوع داشتم

هنوزم نتونستم صحنه رو از ذهنم پاک کنم.

آدمی که کلی ادعا داره! من بهترینم من با کلاسترینم! من الم من بلم....

آدمی که شخصیترین قسمت خونش این وضع رو داره

جایی که باید آرامشبخش ترین جای خونه باشه

الزاما نباید گرون باشه فقط باید در شان روح و جسمت باشه همین!


 

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و سلامتی

۱٠ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه میشینم پیش یه دوست یا یه آشنا درددل میکنم یا آه و ناله میکنم بعد طرف میاد راه حل بهمون ارائه میده همون لحظه دلم میخواد از تو جورابم یه دولول دربیارم مستقیم به مغزش شلیک کنم همچی خونش بپاشه رو در و دیفال.

همچی یه بادی هم به گلو میندازن و راه حل ارائه میدن خب که چی؟ فکر میکنن life coach زندگی آدمن یا همون مربی راه زندگانی

یه ذره فکر نمیکنن صددرصد من بهتر از اونا راه حل کار خودمو میدونم

حالا برعکس هرکسی میاد پیش من برای ناراحتی همیشه به جای راه حل دلداری میدم

وقتی آدما پیشتون آه و ناله میکنن نیاز به دلداری دارن به ناز نوازش به لوس شدن به شنیدن آره حق با توئه! هر وقت مستقیم پرسیدن به نظرت چیکار باید بکنم؟ شروع کنید راه حل یاد دادن

والا به قرعان

در اینجور مواقع من جدا از اینکه دردم هنوز مونده یه درد تازه به اسم درک نشدن هم بهش اضافه میشه

در حین صحبت و نصیحت های طرف مقابل من فقط حرکت لبهاش رو میبینم سر تکون میدم و تو ذهنم فکر میکنم الان انگشت کنم تو چشم راستش یا چپش یا همون دولول معروفم رو دربیارم اونو بکشم خودمو بکشم هر چند لحظه یه بارم یه صدای اوهوم درمیارم طرف فک کنه دارم گوش میدم.

فکر نکینید فقط آقایون اینجورین ها نه به شخصه کلی خانم نصیحت کن میشناسم. لا مصبا همه دانش بشری را در قالب نصیحت بهت ارائه میدن.

الان من ناراحتم و بیشتر ناراحت شدم که دردل کردم و بیشتر اعصابم ریخت بهم دارم فکر میکنم



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل / من و دوستام

٢٠ امرداد ۱۳٩۳ :: ٥:٤٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دوستان نزدیک هیش کدوم اینستا ندارید؟؟؟؟ آیا ؟؟؟ میخواید آدرس بذارید؟؟ آیا؟



موضوع مطلب : من و دوستام

٢٩ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب بدترین مهمانی عمرم دعوت بودم. ما و یک خانواده دیگه خانه شخص سومی دعوت بودیم تا حالا خانواده های اینا رو ندیده بودم. یعنی آقایون را به خاطر کار و اینکه دوست دوران بچگی همسر بودن میشناختم. شما فرض کن آقای قاف صاحب خونه بود و آقای ب  مهمان!

آقای ب یه بچه 5 ساله داشت  ماشالا رستم دستانی بود یعنی من فکر کردم بچه 9 یا 10 ساله هست. بی ادب ترین و مشکل دارترین بچه دنیا شبیه منجنیق بود همه چی رو پرتاب میکرد! راه میرفت مشت و لگد نثار آدم میکرد ببخشید ولی دقیقا جفتک مینداخت حالا شما فکر کن بچه به اون سنگین وزنی هی راه بره بهت لگد بزنه. بعد فحش میداد. میدوید خودشو پرت میکرد رو مبل بعد اون وسط یه پایی یه دستی میخورد به آدم هر دستش اندازه یه پای من بود!!

خود آقای ب ساکترین آدمیه که تو زندگیم دیدم صبح میره سر کار ساعت 10 شب میرسه خونه جمعه ها هم همسر میکشونتش سر کار یعنی عملا خونه نیست. مادر بچه از این فیس افاده ایی ها هزار کیلو طلا انداخته بود. دماغ عملی احساس خود مانکنی که من خیلی خوبم!!!! بعد تربیت بچه زیر صفر! از نظر من بچه مشکل داشت یعنی نیاز شدید به مشاور! خب مادرجان که اینقدر به خودت میرسی این همه ادعا داری!بچه تو آینه رفتار تو هست این چی بود! چجوری اینو تربیت کردی!

حالا آقای قاف یک بچه یک ساله داشت همسر آقای قاف با اینکه میزبان بود صداش در نمیومد بعد بچش آرومترین و نازترین بچه دنیا یعنی بچه یک ساله یک بار نق نزد یک بار جیغ نمیزد برا خودش چهاردست و پا میرفت میومد بازی میکرد میخندید میرقصید.

حالا بچه ها بیخیال خود آقای قاف انگار دوتا بلندگو قورت داده بود. داشت اشکم از دست اینا درمیومد! موقع خواب به همسر گفتم صدای آقای قاف هنوز تو سرمه انگار بری عروسی بغل بلندگو بشینی در این حد.

آقای قاف با اینکه بامزه س و بذله گو ولی رفتار جالبی با زنش نداره! هی همسر من براش چشم و ابرو میومد آدم باش! تازه میگفت قبلا هم بهش گفتم جلو زن من به زنت بی احترامی نکنیا و گرنه زنم پاشو دیگه خونت نمیذاره!از خود راضی

تازه با وجود همه این هشدارها بازم از نظر من رفتارش با زنش جالب نبود! کلا بلد نبود با خانم ها رفتار کنه یکی از این رفتارها را همسر جان با من میکرد طلاقش میدادماز خود راضی برای من آب بیار حالا برو چایی بیار پاشو پاشو این آشغال رو از دست من بگیر تا بچه نذاشته دهنش! به من میوه بده! برو سفره بنداز!

موقع شام به من گفت : یالا یالا پاشو کمک کن!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من تو مهمانی کار نمیکنم همسر عوض من بلند میشهنیشخند همسرجان هم آروم به من گفت پانمیشیا بگیر بشین سرجات خودم کمک مریم خانم میکنم!

دوبار هم یکی موقع شام یکی قبل شام من پیش همسر نشسته بودم به من میگه پاشو پاشو اونر بشین زنونه مردونش کنیم!!

منم گفتم بشین بابا! زنونه مردونه کنیم من از پیش شوهرم جم نمیخورمزبان یعنی با بد کسی درافتاده بود.

یه بار هم من برای اون خانم فیس افاده ایی کامل داشتم کار اینا رو توضیح میدادم که مثلا روند کاریشون چجوری چیکار میکنن بعد از سه چهار ماه درآمدشون چقدر میشه!!! آقای قاف میگه نیگا نیگا کار دنیا به کجا رسیده ما سه تا ساکت نشستیم زنامون درباره کار ما حرف میزنن عجب دنیایی شده من میام خونه صدسال به مریم نمیگم کارم چیه چیکار میکنم.

حالا اون وسط همسر هی از من تعریف میکرد که من براش بهترین دوست دنیام که اگه من نبودم این اتفاقات مالی اخیر نمیافتاد و....

آقای قاف هم میگفت تو زن نگرفتی که شوهر کردیعصبانی

بعد خانم آقای قاف کلا محو بود. حتی نیمود به من بگه مثلا میخوای لباس عوض کنی برو تو اتاق! من تا 1 نصفه شب با مانتو نشسته بودم منی که حجاب ندارم روسری سرم بود. داشتم خفه میشدم خیلی بد بود!

بعد هی غر میزدن اون شب که فوتبال بود چرا ما رو دعوت نکردین!!! بقیه دوستامون بودن ولی اینا رو نگفته بودیم یعنی واقعا خوشحالم که همسر نذاشت اینا رو بگیم!! همه ما ولو بودیم رو زمین فوتبال نگاه میکردیم راحت آزاد، تو سر و کله هم میزدیم سیگار میکشیدیم اصلا تو جمع های ما دختر و پسر معنی نداره همه باهم دوستیم. اون وقت اینا منو دیوونه کردن!

طفلی همسر هی عذر خواهی میکرد میگفت من تا حالا با اینا رفت و آمد نداشتم نمیدونستم اینجورین! خب چکاریه مهمون دعوت میکنین میرینین تو اعصابش! یعنی من به همسر گفتم فکر اینکه آقای ب رو دعوت کنیم از سرت بیرون کن! همسر میگه فک کن همچی چیزی تو سرم باشه! اون بچه هر جا بره ویرانی ببار میاره...

هیچی دیگه اینم از مهمونی قشنگ ما اینو گفتم اگه یه زمانی گوشام دراز شد خواستم آقای ب رو دعوت کنم شما با اون کیبوردت بزنی تو دهن من والا !



موضوع مطلب : من و همسر / من و دوستام / من وغرنوشت

٢٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

میخوام از این ساک های خرید پارچه ایی تهیه کنم. حالا یا بخرم یا اگه ساده باشه خودم بدوزم نیازی به گفتن نیست که بلد نیستم ولی میخوام بهم یاد بدید بازم تاکید میکنم اگه آسون هست.

یا اگه میدونید از کجا باید تهیه کنم عالی میشه. منتظر نظراتتون هستم!!!قلب

اینجا رو ببینین

و اینجا

و یه بروشور خوب برای نه گفتن به کیسه نایلون

 

و اینجا هم برای خرید کیسه پارچه ایی هست



موضوع مطلب : من و ایده ها / من و دوستام / من و سلامتی

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی از اول اولش بیشتر ذوقم تو این بود که از بین این همه چیزی که من حدس زدم نیست. بیشتر هم خوشحالی فرمودیم که به به همسر جان حتما امسال خلاقیت به خرج دادن بلاخره میخوان ما رو سر ذوق بیارن. به به چه شوهری چه سری چه دمی و از این حرفها....

یعنی من این کادو تولد رو که گرفتم دیدم همون اولین حدسم درست بوده. در این حد من همسرم رو میشناسم والا همه کاراش انگار از روی دفترچه دستورالعمل مردها انجام میشه قابل حدسناراحت

البته کادو تولدم رو دوست داشتم ولی خیلی قابل حدس بود برام 80درصد مطمئن بودم همچی چیزی هست 20 درصد هم امید داشتم کادو موردعلاقه من باشه یا حداقل خیلی خلاقانه باشه.

کادوم چی بود؟ باید خدمتون عرض کنم محل کار همسرم یک اتاق نمایش محصولات شرکت رو داره هر وقت من اونجا رفتم از بین اون همه محصول چشمم رو یه کیف چرم اصل کوچیک گرفته بود هر وقت میرفتم به مسئولش میگفتم بیاره ببینمش. دوسش داشتم اما انتظار نداشتم کادو تولدم باشه.

تازشم از کادو پارسالم خیلی ارزونتر بود.

 ولی همین که کلی فکر کرده چی بخره آخر سر هم واضح ترین چیز رو خریده دستش درد نکنه به هر حال مرد هستن دیگه نمیتونن پیچیده فکر کنن من که دیگه انتظاری ندارم شما هم نداشته باشین.

بگذریم.....

هیجان انگیز ترین و باحالترین و خلاقانه ترین هدیه تولدم از طرف یکی از دوستای همسر بود. تو یه جعبه کوچیک قرمز خاک نقره ایی جزیره هرمز رو ریخته بود فوق العاده زیباست بعد داخلش یه گردنبند بود که با یه صدف از خلیج فارس درست کرده بود یعنی دست ساز خودش بود خیلی ساده بود اما خلاقیتی که به خرج داده بود قند تو دلم آب کرد.خاکش برق میزنه. از اون کادوهایی بود که هر وقت بهش فکر میکنم ته دلم قنج میزنه سریع میرم دوباره نگاش میکنم.

الان یکی از مکان های موجود در لیستم برای سفر جزیره هرمز هست. حتما لینک ها رو یه نگاه بندازید. این+  این+  این+

روز تولدم به اصرار همسر رفتیم نمایشگاه که با هدیه پدرجان یک دل سیر کتاب خریدم و بسی لذت بردم. بعد از نمایشگاه هم با یه مهمونی سورپرایزی با همکاری همسر و خواهر جان مواجه شدم. خواهرجان ساعت 3 رفته بود خونه ما تا ساعت 8 که ما برسیم شام درست کرده بود خونه رو مرتب کرده بود خرید کرده بود چای دم کرده بود یه جورایی ترکونده بود تازه چندتا از دوستای همسر هم دعوت بودند که همه منتظر ما بودند بالای پله ها به همسر میگفتم چرا صدای خواهرم  و سروش داره از خونمون میاد. خلاصه عجیب سورپرایز شدم و کلی حال کردم. با اینکه خونم ترکیده باید پاشم مرتب کنم. اما خیلی باحال بود. البته که ایده اینکار از خواهرجانم بوده وگرنه همسر خلاقیتش تا به اینجا نمیرسه.نیشخند

پ.ن1: راستی توی نمایشگاه برای اولین بار یک دوست دنیای مجازی رو دیدم آرزوی عزیزم که بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی بود



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و فامیل / من و دوستام

۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱:٠٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دختره تو مهمونی موقع رقص پاهاش دوبرابر عرض شونش باز کرده( به جان خودم اگه اغراق کنم) بعد باسن مبارک رو به حالت نشسته خم کرده زانو ها رو هم خم کرده یه قوسی به کمر داده بود و دست هاش رو به حالت رپ خوان ها بین دوتا پاش تکون میده و در یک مسیر دایره ایی میرقصید. لازم بگم ما از شدت خنده میخواستیم ولو بشیم حیف تولد خواهرم بود وگرنه....قهقهه

همسر میگفت میزبان بودن رو بیخیال بپیچیم بریم این برای شام یکی از ما رو زنده زنده میخوره...



موضوع مطلب : من و دوستام / من و حرفای خاله زنکی

٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این اتفاق چند روز قبل از سال جدید افتاد و توی تمام مدت تو ذهنم میچرخید.

برای مقدمه باید بگم دوستی ما برمیگرده به حدود هفده، هیجده سال قبل از دوران راهنمایی. از از اون دست رفیق هایی هستیم که همه چیز را بهم میگیم، اون دست حرفهایی که به هیچ کس نمیشه زد. حتی درباره اتفاقات اتاق خوابیمون هم برای هم تعریف میکنیم یعنی توی دنیا تنها کسی هست که من از این دست حرفها باهاش میزنم. دوسش دارم.

بخوام رو راست باشم قبل از ازدواجش بیشتر دوسش داشتم. هنرمند خوبی بود خطاط فوق العاده ایی بود، عاشق شعر بود. اصلا کسی بود که منو سمت حافظ خوانی هل داد. کلی شعر حفظ بود.

وقتی ازدواج کرد کلا همه چیز را گذاشت کنار نمیدونم چرا ولی دیگه نه شعر میخونه و نه خط مینویسه. یه جورایی یهو فیس و افاده ش دنیا رو پر کرد. منم منم زد. فقط من و شوهرم خوبیم. فقط ما خیلی با کلاسیم.من از همه دنیا خوشگلترم خوشتیپترم. فقط من مهم هستم!



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و دوستام

۱ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

شما به انرژی خاصی که بعضی از آدم ها دارند اعتقاد دارید؟ توی زندگی من یکی مادر همسر به شدت انرژی بدی داره و هروقت بیاد خونمون یا از چیزی که بهم هدیه داده استفاده کنم به شدت انرژی بدش منو میگیره و داستان درست میشه.

اما دومین نفر صمیمی ترین دوستم هست که امکان نداره بیاد خونمون و کلی اتفاق بد پشت سرش نیافته حالا این شخص جزو آدم هایی هست که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن و وقتی با همیم میتونیم به ترک دیوار هم بخندیم.

بعد جمعه شب این دوستمون و همسرش خونمون بودند. از شنبه صبح داستان ما شروع شد شب قبلش دوستم گفت چقدر جای تختتون بده سرت سمت پنجره اتاق هست سرما میخوریا!!!

صبح شنبه خیلی شیک با مغز فریز شده از خواب بیدار شدم سه تا پتو انداختم روم تا کمی بهتر شدم.

بعدازظهر دوبار نزدیک بود با مغز بخورم زمین یکبار هم توی حمام پام لیز خورد کم مونده بود 180 بزنم

غروب هم همین که حاضر شدم بریم خونه خاله کوچیکه برای شب یلدا +پاگشایی  خیلی شیک و مجلسی با همسر دعوام شد خیلی الکی خیلی بی دلیل. خلاصه که دیر راه افتادیم جلو خونه خاله جان همین که اومدم از ماشین پیاده شم صدای جـــــــــــــــــــــــــــــــــــر به گوشم رسید خودم رو دلداری دادم جوراب شلواریم بود مهم نیست .اما اما دامن قشنگم از قسمت چاک پشتش تا سر  زیپ جر خورده بود. مهمونای خالم حدود 40 نفر بودند همه هم فیس افاده ایی طوری که از چند روز قبل لباسام رو انتخاب کرده بودم مراسم میکاپم هم بیشتر از یکساعت طول کشید این برای منی که در حالت عادی  میکاپم یک ربع طول میکشه یعنی خیلی زیاد. دیگه خودتون حال منو ببینین که پاره شدن دامنم چقدر روی اعصاب بود.

مجبور شدم یکی از دامن های خالم رو بپوشم خیلی با بلورم ست نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود.

آخر شب هم با جناب برادرا اومدیم خونه ما برای ادامه شب یلدا اونم تا ساعت 3 صبح طفلی همسر صبح خیلی زود هم باید بیدار میشد ولی خودش دعوت کردشون. اینم از شب یلدای ما.



موضوع مطلب : من و زندگی / من و دوستام / من و فامیل / من و همسر

٢٦ آذر ۱۳٩٢ :: ۱:۱٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نه دیده شود، نه شنیده شود و نه بوییده شود.

بعد طبقه ما چهار واحد داره که خوشبختانه 2 تاش خالی.هورا میمونیم ما و خونه بغلی. که اون طفلی ها نه دیده میشن نه شنیده میشن فقط صبح های جمعه به طرز ناجوانمردانه ایی بوییده میشن اونم با بوی کوفته و آش رشته و آبگوشت بعد گاهی این بوها چنان شدید هستن که میترسم همسر همچون الیور تویست با یه کاسه بره دم در خونشون. یکی دو بار هم  خانم همساده سعی در دیده شدن داشت و زنگ آپارتمان ما رو زد از اونجایی که روی کاناپه ولو بودم و حس کردم زنگاش خیلی نامهربانانه هست به این صورت زیییییییییییییینگ تموم نشده دوباره دستش رو گذاشت رو زنگ زیییییییییییییییییینگ   درو باز نکردم .  در دم این فتنه ، دیده شدن رو در نطفه خفه کردم  و ترجیح دادم همسایه خوبمون باقی بمونه. و نمره A رو بهشون میدم. در توضیح باید بگم اگه در رو باز میکردم چهره خانم همساده رومیدیدم و باهم آشنا میشدیم هربار که از این پله ها بالا پایین میرفتم اگه باهاش روبرو میشدم باید وامیستادیم برای small talk و منم حوصله این نوع روابط اجتماعی رو ندارم.

اما همساده بعدی ساکنین آپارتمان بالای سر ما هستند که بوییده نشدن با یه ارفاق دیده نشدن ولی به شدت شنیده میشن. قسمت دیده شدنش برمیگرده به این که یه پسر پنج شش ساله دارند در یکی از بالا رفتن هاش بچه مغزش هنگ میکنه یادش میره طبقه چندمه به جای خونه خودشون یه طبقه پایینتر ترمز میکنه و در خونه ما رو میزنه بعد من فکر میکردم همسر اومده بالا خوشحال خوشحال رفتم در باز کردم طفلی بچه کلا ارور داد قیافش شیبه کسایی بود که آدم فضایی ها مامانش رو دزدیدن بجاش منو گذاشتن تو خونشونمتفکر منم پیش خودم داشتم فکر میکردم چقدر شبیه پینوکیوئه بچه. خلاصه که بهش گفتم طبقه رو اشتباه اومدی خونه شما طبقه بالاست. همینجوری که بچه از هنگی داشت در میومد چشمش هم کم کم متمایل شد جایی که نباید میشد یعنی قسمت سرشونه تا سر سینه که این تاپ لعنتی نپوشنده بود بعد من میدونستم یه چیزی تو اون ناحیه هست که شاید برای بالای بیست ساله ها جذاب باشه اما دیگه فکر نمیکردم زیر 10 سال عقلش به همچی چیزی برسه. بعد دیدم بچه نگاهش سنگینه تالاپ درو روش بستم. چی داشتم میگفتم بععععله اینکه به شدت شنیده میشن یعنی این بچه تو خونه یورتمه میره گاهی وقت ها هم  از یه جایی فرود میاد دقیقا همون لحظات احساس میکنم سقف رو سرم پایین میاد.

آقای همساده هم هر روز ساعت یک ربع به شش صبح بیدار میشه گرومپ گرومپ میره سمت حمامشون شیر آب رو باز میکنه(از صدای لوله های آب میفهمم) بعد گرومپ گرومپ توی اتاق خوابشون که دقیقا بالا سر ماست به شکل متوازی الاضلاع حرکت میکنه و خیلی اتفاقی یه روز فهمیدم که حدود شش و نیم صبح از خونه میزنه بیرون (صدای گرومپ گرومپش رو از راه پله شنیدم).

خانم همساده هم فکر کنم بعد ازظهر ها که صدای موسیقی بلندش از تمام درز دورز خونه به گوش من میرسه ورزش میکنه.

کلا به همساده بالایی  نمره C منفی میدم.

بقیه همساده ها هم گاهی شنیده میشن ولی چندان مهم نبوده.

خود ما هم که کلا فکر نکنم بوییده بشیم به هر حال من عادت دارم هود روشن کنم و خیلی هم غذاهام بو نداره گاهی فقط بوی عودی که روشن کردم به گفته همسر میپیچه تو راه پله. دیده هم نمیشیم شاید کمی شنیده بشیم اونم وقت هایی که دارم میدوم دنبال همسر که دست یخم رو بزنم بهش یا ناخنم رو که داره کنده میشه بهش نشون بدم و همسر هم در حال فراره و البته کاملا مطمئنیم که طبقه زیر ما خالیه وگرنه که نمیدویدیم. یکی دوبار هم صدای من طبعا رفته بالا و اونم وقتایی که از ورود مهمون ناخونده دچار حمله عصبی شده بودم و سعی داشتم به همسر بفهمونم که مهمون قبلش باید تماس بگیره بعد بیاد مهمونی. ولی کلا آدم های ساکتی هستیم. دلشون هم بخواد همساده هایی مثل ما داشته باشن.

والا فقط ما خوبیمچشمک

 



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۳ آذر ۱۳٩٢ :: ۳:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

منظورم از نوشتن پست قبل فقط این بود که بگم چقدر از دست اون آشنا حرص خوردم یه وقت سوتفاهم پیش نیاد من خیلی هم خوشحال و خرسند و شادمان و رضایتمند و... میشم اگه کاری از دستم بربیاد برای دوستان مجازی انجام بدهم. این رو از صمیم قلبم میگم هر کاری داشتید مشاوره یا حتی طراحی با جان و دل براتون انجام میدم. حتی توی دنیای واقعی و دوستان روزمره هم کاری از دستم بربیاد مضایقه نمیکنم.

 

 



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیدین این دوست ها و آشناهایی رو که وقتی کار دارند سر و کله شون پیدا میشه. یه عده هستند همین که اسمشون میافته روی گوشیم میدونم کارم دارن. 

یه دوستی دارم وقتی کار داره حتی تماس نمیگیره تکست میده. بعد من و همسر شرط بندی میکنیم چندمین مسیج کارش رو میگه. توی روزای قبل عروسی در کمال تعجب زنگ زد و پرسید چه خبر؟ منم شروع کردم به درد دل و از کارام گفتن که وسط حرفم پرید و ازم خواست کلی از تمرین های سی شارپ دانشگاهش رو براش حل کنم. عصبانی تنها باری بود که با هزار شرمندگی گفتم وقت نمیکنم.

جدیدا هم پیشرفت کرده بدون سلام و احوالپرسی سوالش رو میپرسه یا کارش رو میگه و بعدش حتی یه تشکر هم نمیکنه.

کاش توی مدارس برامون یه کلاس نه گفتن میذاشتن

بعد چند روز پیش یه دوست دیگه ایی برای کاری تماس گرفت چون خیلی توی عروسی کمک کرده بود همون اول که گفت کار با فتوشاپه گفتم باشه چه میدونستم کار خلافه...

والا به خدا بعدشم توی رودربایسی نتونستم بگم دوست ندارم این کار رو انجام بدم

حالا توضیح  کار خواسته شده بماند ولی من کارم طراحی سایت هست  و خیلی سال میشه که کار طراحی گرافیک و طراحی سایت انجام میدم و به خاطر همینا سر و کله زدن با نرم افزار های طراحی برام راحت تره تا کار با تی وی خونه چشمک ولی هیچوقت فکر نمیکردم بخوام جعل مدرک کنم با اینکه مدرک مهمی نبود یه گواهی بود اما خیلی وجدانم درد میکنه احساس میکنم ازم سواستفاده شده . نه اینکه تا حالا همیشه در چارچوب مقرارت پیش رفته باشم ولی حداقل به خاطر خودم بوده نه دیگران

حالا قشنگی ماجرا اونجا شروع شد که بعد از ایمیل کردن کار براش به جای تشکر یه ایراد خیلی مسخره گرفته و ازم خواسته عوضش کنم دوباره امروز بدون هیچ کلامی یه آدرس ایمیل برام تکست کرده که تا بعدازظهر بفرست.

خوشم نمیاد برای یه لطف که برخلاف اعتقادات ذهنیم هم هست توی فشار بذارتم.

وقتی جواب ندادم زحمت کشیدن تماس گرفتن که تا ساعت 5 میفرستی؟

یعنی این دهن من باز نشد بگم نــــــــــــــــــــــــــــــــه

به جاش گفتم باشه حتماابرو

یعنی باید زود برم خونه به جای استراحت دوباره بشینم کار کنم

شاید گفتن نداشته باشه اما همین کار رو اگه قرار بود بیرون براش انجام بدن اولا هرجایی همچین کاری نمیکرد بعدش هم بالای یک تومن ازش میگرفت.

پ.ن1: یه بار کل کار شبکه یکی از فامیل رو با یه دوستی انجام دادیم تنها لطفش این بود که منو رسوند تا خونه.

یه همچی آشنایان قشنگی دارم



موضوع مطلب : من و دوستام / من و فامیل

۳ آبان ۱۳٩٢ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بعععععله مثل همیشه همین که چشمام رو باز میکنم گوشیم رو برمیدارم اینستگرامم رو چک میکنم و میبینم که نهضت**عدالتخواهان***ولا*یتمدار دارن منو فالو میکنن. به خودم امیدوارمچشمک

این ID  من در اینستاگرام: behnaz_30



موضوع مطلب : من و دوستام / من و عکاسی

۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز برای پرو نهایی لباسم رفتم. بهشون تاریخ عروسی رو 10 روز زودتر از تاریخ واقعی گفته بودم برای همین توی هفته دیگه لباسم حاضرهلبخند

بعد من همیشه میرم طبقه بالای مزون برای پرو لباس در حالی که اکثریت همون پایین لباس رو پرو میکنن

بعد این یه مزیت شده برام چون با خیاط مزون میشینیم صحبت میکنیم یه دختر خیلی آروم با یه چهره همیشه خسته.

بار قبل اون شروع کرد به سوال پرسیدن و درباره همسرم و خانواده همسر. میگفت همسرت شاعره گفتم نه بابا چرا میگی؟ گفت همینجوری بهش میاد مخصوصا که شعر نو بگه یا داستان کوتاه بنویسه.قهقهه

امروزم خیلی با هم راحت تر بودیم کلی صحبت کردیم. گفت برای هر لباس فقط 60 تومن بهش میدن. برق از سرم پرید اکثر لباسا بالای یک میلیون قیمیت داره و تنها خیاط مزون این خانم هست فقط کار تزیینات رو شخص دیگه ایی انجام میده.

بهش گفتم اگه برای خودت کار کنی که خیلی بهتره! بعد با یه حال مظلومی همینطور که داشت سر آستینای لباسم رو چرخ میکرد گفت:  (( آره ولی دست تنهام کلا آدم تنهاییم چه تو زندگی چه توی کار. هیچ کسی رو ندارم. اینجا هم خیلی اذیتم میکنن حتی دو روز مرخصی نداشتم از عید تا به حال....)) بعد همینطور که حرف میزد صدای ملایمش با صدای چرخ قاطی میشد گاهی نمیشنیدم که چی میگه.

دلم میخواست باهاش دوست بشم. دلم میخواست بهش بگم منم توی کار خیلی دست تنهام عیب نداره خدا بزرگه.... ولی خب عمرا من خجالتی همیچین حرفی میزدم بهش.

اونقدر از ظهر لحنش و نگاش تو ذهنم داره رژه میره گفتم اینجا بنویسم شاید راحت بشمناراحت

پ.ن1: توی این چند روز کارت عروسی رو گرفتیم. خیلی دلم میخواد وقت کنم عکسش رو بذارم



موضوع مطلب : من و دوستام

۱٤ امرداد ۱۳٩٢ :: ٥:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

با همساده ما آشنا بشید. ایشون رو دیروز که برای بردن یه سری وسایل به خونه خودمون رفته بودم دیدم. که همون لحظه ملقب شدن به اسم بانو

این بانو خانم زودتر از ما جاگیر شدن ما که فعلا در حال تمیز کاری خونه هستیم ولی اینظور که معلومه ایشون اسباب کشی کردن و دارن ریلکس میکنن

 

 

- من از پنجره اتاقی که قراره بشه اتاق کار دارم عکس میگیرم  و بانو خانم هم تکیه دادن به دیوار آشپزخونه مابغل



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

After 8 years on the job, Google Reader is retiring on July 1st.
Thank you for being there for us all this time!



موضوع مطلب : من و دوستام

۱۳ خرداد ۱۳٩٢ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی فرندلی و خوشحال تکیه دادم کنار سینک و خانم صاحبخونه داره برنج وابکش میکنه داریم صحبت های خاله زنکی رو خیلی اروم اروم طوری که صدامون نره اونور اشپزخونه و همسران بشنون میگیم

حالا نوبت مخلوط کردن مواد لوبیا پلو با  برنج ابکش شده هست. همینطور که داره یه کفگیر برنج میریزه و یه کفگیر مواد قاطیش میکنه منم دارم حرف میزنم که یهو دستش رو کرد تو قابلمه و خیلی ریلکس یه موی بلند به قاعده نیم متر رو از تو برنج دراورد انداخت تو سینک و بدون اینکه به روش بیاره که اصلا موضوع مهمی اتفاق افتاده به کار قبلیش ادامه میده. منم با اینکه دارم بالا میارم اما حتی صحبتم رو قطع نمیکنم ولی دارم تو معدم بالا میارم. 



موضوع مطلب : من و دوستام

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed