کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱٧ فروردین ۱۳٩٤ :: ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امسال برخلاف چند عید گذشته تصمیم گرفتیم نشیمنگاه محترم را تکون ندیم و تو خونه لنگر بندازیم و کلی فیلم ببینیم مشقامون رو بنویسیم و ....

موندیم خونه ولی اصلا نذاشتن ما نفس بکشیم حداقل میری سفر کسی ازت توقع نداره روز اول و دوم و سوم چارم یه بند پروسه مسخره عید دیدنی بود. خب چه کاریه وقتی همه رو روز اول خونه مادربزرگه دیدی روز دوم خونه خاله دیدی باز بری تک تک خونه هاشون!!!!

- نه زشته، عیبه بزرگترن ناراحت میشن ای وای خاک به سرم مگه میشه نرفت یا خود حضرت خدا شما جوونا هیچی سرتون نمیشه

- حالا درسته خود شخص بنده در دسته حرف گوش نکن ترین بچه های دنیا جا دارم ولی چون وضعیت خونه پدری قرمز بود هیشکی اعصاب نداشت کلا دیتاتور بزرگ گند زده بود به عید همه. من مجبور شدم زبان به دهان گرفته و از این خونه به اون خونه برم!

به قول همسر میریم بازدید خونه های مردم: به به چه هفت سین خوبی، به به پرده های نووووتون مبارک...

حالا باز خوبه فامیلهای یارجانمان محدود هستن و گرنه خدا باید به فریادمون میرسید.

حالا دید بازدیها تموم شد نصف عید رفت

چند روز باقی مونده رو هم باز عزیز پناهنده منزل ما بودندیابله خدایی میاد خوبه ها ولی واقعا گاهی نیاز به تنهایی دارم.

اصلن یه طوری شده که وقتی عزیزجان پناهنده میره خونشون، یارجانمان میگن وای چقد خونه ما سوت و کوره چرا بچه نداریم...... قهقهه

از دوم عید هم خونه دیکتاتور بزرگ نرفتیم نه که ریده به عید همه و تو قیافس ترجیح دادیم دور وبرش نپلکیم ییهو آتیشش به ما هم بگیره والا اعصاب ندره که! اخلاقم نداره که! کلا اونجور که شنیدم کل عید چهره درهم کشیده بود روترش کرده بود به کل دنیا نشسته جلو تلویزیون اخبار شبکه شیش میبینه و جاهایی که مجبور بوده رفته!!

یه همچی پدر پیر مهربانی داریم ما!!!! بعله حالا اونایی که برای من کامنت گذاشته بودین ما حاضریم بابامون پولدار باشه اخلاقم نداشت نداشت و.... بیاین بیاین ورش دارین ببردش آتیش زدیم به مالمون بیاین همش مال شما! فقظ ممکنه ساعت 10 صبح روز اول عید که از قضا تولدش هم هست  صدای داد و قالش تا چندتا خونه اونورتر بره، سیزده بدر از خونه بیرون نره کل سیزده روز هی به جونتون غر بزنه، همش به مامانتون بگه تقصیر توئه حالا چیش مهم نیست مهم اینه که میتونه غر بزنه همچی تقصیر مامانتونه چرا دم خر درازه چرا در گنجه بازه چرا گوشتکوب قلنبس همه چی تقصیر مامانتونه!

خوبیش این بود من همسر خونه خودمون بودیم و کاری به کار این داستانا نداشتیم و در کل عید خوبی بود برامون.

نسبت به سالهای پیش با وجود همه این اتفاق ها عید خوبی داشتم. سیزده بعد سالها بهم خوش گذشت. فقط شلوغ بود دیگه

کلی هم با کلاه قرمزی و جیگر و فامیل دور خندیدیم و همچنان میخندیم!

از صدای گنجشگا که گنجشک بازی در میارن لذت میبریم.

هوا خوبه

همه گفتن داری لاغر میشی

عکس های خوبی گرفتیم

و...

ولی کلا ارتباطم با دنیای مجازی از طریق گوشی بود وبلاگ هایی که آپ میشد رو میخوندم، کامنتهایی که شما تو وبلگ هام برام میذارید همون لحظه بهم ایمیل میشه فقط جواب دادن بهش سخته!

اینستاگرامم که یارهمیشگیمونه.

همین دیگه حال ویرایش ندارم



موضوع مطلب : من و زندگی

۱٤ اسفند ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یادتونه چندتا پست پایین تر درباره امسال نوشته بودم که چه سال بدی بود؟ و یه دوستی هم نوشته بود که حالا هنوز تموم نشده و من ساده گفته بودم راند اخر مگه قرار چی بشه که از 11 ماه گذشته بدتر باشه؟

همچی غلط نمودم!!! جناب کائنات محترم بنده به خاطر دست کم گرفتن توانایی و خلاقیت بی نظیر شما در امور خاص واقعا عذرخواهی میکنم. میشه کمی با ما مهربانتر باشی؟

جناب کائنات عزیز دل، همچی این چند روز خلاقیت نشون دادن که کل سال را رو سفید کردن، چنان اتفاق های عجیب و غریبی در عرض بیست و چهار ساعت افتاد که میتونم باهاش فیلمنامه درست کنم بفروشم والا!

اینم که میگم عجیب منظورم واقعا عجیبه شما یه سری حوادث عجیب پشت سرهم تصور کن که به طور کلی دست به دست هم میدن تا دهن آدم رو سرویس کنند.

به مسبب این اتفاقا میگم خودت تنهایی چطوری تونستی یه گند به این بزرگی بزنی که همه رو به بدترین شیوه ممکن درگیر کنی. ای تو روحت که آخر سالی یه همچی اعصاب خوردی به ما دادی.

دیدید که یه سری مشکلات هم هستن که نه با پول حل میشن نه سریع حل میشن مخصوصا وقتی که به آخر هفته میخوره و فقط باید صبر کنی!

وقتی هم یه مشکلی پیش میاد که راه حلی نداره باید حتما صبر کنی فکر مثل خوره مغزت رو میخوره.

حالا نکته جالبترش اینجاست که من همیشه هر وقت اعصابم خورده مهمونی دارم اونم مدلی که نمیشه کنسلش کرد.

بخارشو به طرز احمقانه ایی خراب شد اونم من که همه کار و زندگیم رو با بخارشو باید انجام بدم!

گوشی همسر ترکید! حالا نترکید ولی به ف...ا...ک فنا رفت.

یه سوسک به چه بزرگی تو چارچوب اتاق خواب بود که تا حشره کش بیارم ناپدید شد. با اینکه کال اتاق رو حشره کش زدم هنوز جنازه چندش خان از دست رفته هنوز پیدا نشده!

بعد از مدتها ترک دخانیات از دیروز تا حالا دو بسته دخانیات کشیدیم. لامصب داشتیم زندگیمون رو میکردیم

جناب اسفند مهربان و دوست داشتنی جناب کائنات عزیز دل میشه لطفا کمی مهربانتر با ما برخورد کنید همین الان نیازمند سبزیتان هستیم لطفا مهربانتر باشید با ما با تچکر!!!!

دوستان یه ذره همدردی کنید و انرژی سبزتون را برای ما بفرستید تا این مشکل حل بشه.

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

۱٠ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه میشینم پیش یه دوست یا یه آشنا درددل میکنم یا آه و ناله میکنم بعد طرف میاد راه حل بهمون ارائه میده همون لحظه دلم میخواد از تو جورابم یه دولول دربیارم مستقیم به مغزش شلیک کنم همچی خونش بپاشه رو در و دیفال.

همچی یه بادی هم به گلو میندازن و راه حل ارائه میدن خب که چی؟ فکر میکنن life coach زندگی آدمن یا همون مربی راه زندگانی

یه ذره فکر نمیکنن صددرصد من بهتر از اونا راه حل کار خودمو میدونم

حالا برعکس هرکسی میاد پیش من برای ناراحتی همیشه به جای راه حل دلداری میدم

وقتی آدما پیشتون آه و ناله میکنن نیاز به دلداری دارن به ناز نوازش به لوس شدن به شنیدن آره حق با توئه! هر وقت مستقیم پرسیدن به نظرت چیکار باید بکنم؟ شروع کنید راه حل یاد دادن

والا به قرعان

در اینجور مواقع من جدا از اینکه دردم هنوز مونده یه درد تازه به اسم درک نشدن هم بهش اضافه میشه

در حین صحبت و نصیحت های طرف مقابل من فقط حرکت لبهاش رو میبینم سر تکون میدم و تو ذهنم فکر میکنم الان انگشت کنم تو چشم راستش یا چپش یا همون دولول معروفم رو دربیارم اونو بکشم خودمو بکشم هر چند لحظه یه بارم یه صدای اوهوم درمیارم طرف فک کنه دارم گوش میدم.

فکر نکینید فقط آقایون اینجورین ها نه به شخصه کلی خانم نصیحت کن میشناسم. لا مصبا همه دانش بشری را در قالب نصیحت بهت ارائه میدن.

الان من ناراحتم و بیشتر ناراحت شدم که دردل کردم و بیشتر اعصابم ریخت بهم دارم فکر میکنم



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل / من و دوستام

۳ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

با عرض سلام و شاد باش خدمت خدای مهربونم. خداجون من بعد از مدت ها اقرار کردم حالم خوبه همه چی عالیه ما چقد خوبیم و از این حرفها. خدا جون ما باهم دوستیما حداقل میذاشتی دو ساعت از نوشتنم بگذره بعد میذاشتی تو کاسم.

خدا جون خودت میدونی ما کل کار و زندگی رو تعطیل کردیم شرکت رو ذاریم جمع میکنیم و چسبیدیم به پروژه مذکور و خودت خوب میدونی تازه قرار بود این ماه بعد از مدت ها صورت با سیلی سرخ کردن پول خوب بگیریم بعد هنوز دو ساعت از نوشته من نگذشته تازه چند روز از حس آخیش راحت شدیم و این ماه اوضاع خوب میشه نگذشته که یهو میشنویم پروژه معلق شده؟؟؟؟؟ نه واقعا خدا جوون این رسمشه!!! این همه این ماه کار کردیم حالا من کمتر همسر یه عالمه! به امید اینکه این ماه دیگه درست میشه. بعد هرکی یه حرفی میزنه یکی میگه شیش ماه یکی میگه سه ماه اون یکی میگه چند هفته؟؟؟ خب ما گناه داریم. تازه میخواستیم نفس راحت بکشیم تازه همه استرس ها تموم شده بود!

بعدش خودت میدونی ما آدم های جو گیری هستیم در هفته گذشته هرچی داشتیم و نداشتیم خرج کردیم کلی تریپ وضع خوب برداشتیم تازه پنج شنبه مهمون دعوت کردیم و میخواستیم بریم برای مهمونی خرید کنیم . تازه با بقیشم میخواستیم بریم لباس بخریم اونوقت یهو اینجوری میاد تو کاسمون؟ حالا من حرفای همسر رو قبول دارم درباره در حکمت و رحمت و این چیزا حرف میزنه اما خودتم قبول کن خیلی شوک بزرگیه! حالا درسته بنده به همسر گفتم خیالت تخت تا یکشنبه پروژه از تعلیق میاد بیرون من دلم روشنه ولی تو هم یه لطفی بکن آبروی حرف ما رو حفظ کن دیگه.من لفظش رو اومدم تو کاراش رو جور کن ! الان اینجور بلاتکلیف بمونیم خوبه؟ حالا فقط یه ما نیستیم که خودت میدونی چقدر آدم هستن که همه نگرششون روی این جریان بود!

بیا با ما راه بیا! با ما مهربون باش حداقل تا یکشنبه از تعلیق بیایم بیرون. و گرنه این ماه پول نداریم هیچی هم نداریم. اگه قبلا حداقل یه ذره داشتیم تو هفته گذشته به دلیل امید به این ماه همه رو خرج کردیم. دیگه خودت یه فکری به حال ما بکن. حالا ما بچه نداریم ولی چند نفر رو برات نام ببرم تو این پروژه که بچه دارن تازه بعضیاشون دو تا دارن. چجوری خرج زندگیشون رو بدن!!!

خدایا تازه آرامش داشتیما! خدایا تو میدونی من اعصاب ندارم تو همین دو روز هم زندگی رو به همسر تیره و تار کردم! بیا به اون طفلک رحم کن گناه داره با این همه مشغله فکری از دست من هم اعصابش خورد بشه. تازه الان همین الان با اینکه به تو امید دارم ولی اوضام جوریه که میتونم لب تاب رو پرت کنم تو دیوار جفت پا بپرم روش حرصم رو خالی کنم.چیکار کنم اخلاق ندارم فکر بی پولی تنم رو میلرزونه تازه لباس هم ندارم یعنی دارم دستت درد  نکنه اما لباس جدید میخوام تازه این همه پول کرم و لوسیون و کوفت و زهرمار دادم اگه اوضاع اینطوری بمونه مجبور میشم برم سر چهاراه بساط کنم همه رو بفروشم پولش رو نگه داریم! تازه خدایا من میخواستم برم ناخن بکارم. تو که دست به این قشنگی بهم دادی خوشت نمیاد که ناخن هام نا مرتب باشه. زحمت اینم بکش. تازه من دلم میخواست اخر امسال وضعمون طوری باشه خونه رو عوض کنیم و بریم سمت نی نی دار شدن. واقعا تو که نمیخوای من هزار سال با دخترم تاکید میکنم دخترم فاصله سنی داشته باشم.

تازه کلی دیگه هم هست. ماه دیگه تولد همسره تولد مامانه تولد داداش کوچیکه روی تو حساب کردم برای تک تکشون!

راستی یادم رفت میخواستیم بریم برای همسر کفش و شلوار بگیریم پیرهن نمیخواد زیاد داره زحمتت میشه ولی کفش واجبه چون با این وضع باید بره کارگری کفش خوب بفرست!

بی زحمت ما باید پول شارژ ساختمون و قسط وام خونه رو هم بدیم اینا رو هم زحمتش رو بکش!

دوربین و سفر و اینا رو هم دیگه خودت در جریان هستی!

نذری محرم! دیگه ببین این یکی خیلی مهمه!

البته چه کاریه خدا شما پروژه رو از تعلیق در بیاری خودمون کم کم و نمور نمور تمام کارهای بالا رو میکنیم. قبول خدا؟؟

خدایی من و تمام دوستایی که این جا رو میخونند داریم انرژی میفرستیم تو هم که همه کلیدا دستته تازه دربابر خواست تو هیچه پس زحمتش رو برامون بکش. مرسی دوستت دارم!!!!



موضوع مطلب : من و زندگی / من و مشنگیات

۱ تیر ۱۳٩۳ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی طولانی شده لطفا بیاید ادامه مطلب



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی / من و سلامتی / من و سفر زندگی

۱٦ فروردین ۱۳٩۳ :: ۳:٤۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

سال جدید را خیلی خوب شروع کردم علتش هم سفرمون بود. توی سفر کارهای متفاوتی انجام دادم.

اول از همه اینکه توی شهربازی رامسر سوار این صندلی های سقوط آزاد شدم. اینایی که میبرتت بالاترین حد ممکن و ولت مکنه پایین تجربه هیجان انگیزی بود. بعد از پیاده شدن از نظر روانی شادتر بودم. موقه سقوط هرچی جیغ توی وجودم جمع شده بود را خالی کردم اونقدر جیغ زدم که وقتی پیاده شدم احساس رها بودن داشتم.

مورد بعدی دوچرخه سواری بود که شاید بیشتر از 10 سال بود دوچرخه سوار نشده بودم ولی توی محمود آباد ویلایی که داشتیم توی یه شهرک نزدیک دریا بود و خوشبختانه خلوت خلوت بعد شب ها دوچرخه سواری میکردم بین ویلاهای خالی، سکوت، آسمون پر ستاره. به همچین آرامشی نیاز داشتم.

کار جدید دیگه هم این بود که برای اولین بار بیلیارد بازی کردم توی محمود آباد کلی بیلیارد بازی کردیم. حس خوبی بود اینکه دارم یه چیز جدید یاد میگیرم.

جای همتون خالی کلی خوشگذروندم.

جناب همسر در مورد اول که اصلا پایه نبود راستشو بخواین حاضر نیست چرخ و فلک سوار بشه چه برسه به این. تنها کاری که کرد این بود واسه پایین ازم فیلم و عکس بگیره و به قول خودش حمد و قل هوالله بخونهچشمک

توی مورد دوچرخه سواری هم بود ولی در حالی که من میرفتم برای خودم ایشون با پسرخاله من داشتن مسابقه میدادن یا سعی میکردن خفاش بگیرنابله

یه همچی همسر بازیگوشی دارم بنده.

از کائنات برای این تعطیلات خوب متشکرم واقعا تخلیه روانی شدم. آروم شدم.



موضوع مطلب : من و زندگی

٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ٤:٠٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

و ما امسال را با این شعار آغاز  کردیم.

چرا؟ علت خاصی نداره به دلم نشست.

دوست دارم سال 93 زندگی راحت تر و بهتر و پر از تجربه های جدیدتر باشه.

اما پیرو چندتا پست پایینتر که قرار بود اهداف سال جدیدمون را بنویسیم. من یه سری اهدافم رو نوشتم شاید بعدا بهش اضافه کردم اما فعلا که همیناس!

1- بیشتر گیاه خواری کنم و تا جایی که میشه گوشت را مخصوصا گوشت قرمز را از زندگیم حذف کنم.

2- یک مربی خوب یوگا پیدا کنم.

3- برای شرکت یه کار اساسی انجام بدیم

4- توی اون یکی شرکت سقف فروش بزنیم

5- خانه رو عوض کنیم برگردیم کرج

6- تا روز تولدم سایزم دوباره 38 بشه

7- ترس از رانندگیم بریزه

8- انواع دودی جات را از زندگیم حذف کنم.

9- توی دوره های مدیریت زندگی و life coach شرکت کنم.

10- توی کلاس های آشپزی مخصوص گیاه خوارها شرکت کنم.

11- دلم میخواد با چندنفر که افکاری شبیه هم داریم دوست بشم.(هزارساله دوست جدید نداشتم)

12- موقع ناراحتی خودم رو کنترل کنم و لحن گزنده نداشته باشم.

13- یک دوربین nikon حرفه ایی بخرم.

14- طفلی لپ تاپم عمرش داره تموم میشه یک لپ تاپ HP جدید بگیرم.

15- دلم میخواد دوباره شروع کنم به درس دادن.

16- کتابهای مدیریتی مربوط به کارم که توی کتابخانه دارن خاک میخورن را زودتر بگیرم.

17- از لیست کتابهایی که باید تا قبل از مرگم بخونم، امسال تعداد بیشتری را تیک بزنم.

18- خیاطی یاد بگیرم.

19- زندگیم نظم بیشتری پیدا کنه.

20- صبح ها کله سحر از خواب بیدار بشم(این یکی برام خیلی مهمه)

21- دوباره برم دانشگاه و یک رشته متفاوت بخونم.

22- کلی کارهای هیجان انگیز انجام بدم.

23- کلی سفر برم.

....

فعلا همینا به ذهنم رسیده، حتما بهش اضافه میکنم.

به طور کلی دلم میخواد سال جدید تجربه های متفاوت داشته باشم. هی با خودم نگم دوست ندارم، دلم نمیخواد حوصله ندارم. میخوام هیجان را تجربه کنم، میخوام در پایان امسال تجربه های جدیدم را براتون بشمرم.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٦ اسفند ۱۳٩٢ :: ٧:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

سال 92 برای من سال خیلی خوبی بود. اول سال که یه سفر خوب داشتیم و خیلی هم خوش گذشت،تا شهریور همش بدو بدو داشتیم برای عروسیمون. اونم خیلی خیلی خوب برگزار شد خاطرش بهترین خاطره زندگیم تا اینجا هست طوری که هر دو روز یکبار به همسر میگم بیا دوباره عروسی بگیریم.ابله نیمه دوم سال 92 را هم دوست داشتم تجربه زندگی با همسر زیر یک سقف تجربه منحصر به فردی بود. اینکه یه آدمی باشه توی دنیا که اینقدر مهربون و دوست داشتنی باشه برام قابل تصور نبود. بودن در کنارش آرامش زندگیمه از اینکه خدا ما را کنار هم قرار داد خیلی خوشحالم. کلا سال 92 یکی از بهترین سال های زندگیم بود البته یه ایرادهایی داشت که مهمترینش مشکلات مالی بود. تجربه ایی که تا امسال نداشتم و فهمیدم خیلی سخته!!! این یک ماه آخر سال را خیلی دوست نداشتم چون به دلیل مشکلات مالی و یک در میون بودن همسر هیچی از تغییر فصل نفهمیدم اصلا شور و هیجان اومدن سال جدید را ندارم. حوصله هم ندارم. ولی در کل از بودن سال 92 در زندگیم خوشحالم و امسال جزو سالهای خوب و قشنگ زندگیم حساب میشه. خدایا بابت امسال ازت تشکر میکنم



موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:۱۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

همه پروژه رو پاک کردم. وقتی بارها بارها چیزی رو برای کسی توضیح میدی به ساده ترین موضوع و اون متوجه نمیشه دیگه چه انتظاری باید داشت مجبوری سطح ارتباطت رو با این آدم در حد خودش پایین بیاری. شاید مجبور باشی در حلقه ارتباطات بمونی اما چه فایده داره وقتی نتونی اعتماد کنی! شاید تقصیر منه اما وقتی چیزی از چشمم بیافته دیگه افتاده.

دیگه برام مهم نیست ارتباط باید تا سطح روتین و معمولی کاهش پیدا کنهو شاید به نظر احمقانه برسه اما تو تمام این چند تنها کاری بود که با عشق شروع کردم براش هیجان داشتم. که تموم شد رفت توی زباله دان تاریخ! آدم هایی هم که این کار رو هیجان من کردند خودشون نتیجه ش رو میبینند.

از اون مواردی که نمیتونم ببخشم نمیتونم فراموش کنم. تنها دلخوشی بود که داشتم...



موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱:۱٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی داغونم! خیلی حس بدیه وقتی یه چیزی خیلی خیلی برات مهمه و براش زمان گذاشتی نه مثل کارای دیگه بلکه از جون و دل و با عشق براش زمان گذاشتی و بعد کسی که قول داده کمکت کنه هیچ کاری نکنه! هیچ کمکی بهت نکنه که هیچ حتی اخلال ایجاد کنه حتی نتیجه همه کارات رو خیلی راحت از بین ببره.

دلم خیلی شکسته دارم های های گریه میکنم و اینو مینویسم چون هیچ کس نمیفهمه چی میگم نمیفهمه توی شرایط روحی الان من این کار برام همچی بود برام انگیزه بود برام انرژی بود.

بعد وقتی خراب میشه بعد وقتی ریده میشه به کارت وقتی هیچ کس درک نمیکنه چه حسی داره...

بعد میگن چرا عصبانی میشی چرا هر حرفی رو میزنی! مگه اونا فهمیدن که این کار برای من یه طناب نجات بود از حال این روزام! وقتی یه سری ادما پشتت رو خالی میکنن آدم هایی که ازشون انتظار نداری آدم هایی که ادعاشون گوش آسمون رو پر میکنه که ما پشتت وایستادیم تو تکیه کن به ما. بعد همین ها حتی حالت رو درک نمیکنن. حتی خیلی راحت میگن قولی ندادیم. خودت بکن چرا از ما میخوای؟

چرا باید فکر کنی اینا جاهای دیگه همین کا رو باهات نمیکنن.

داغونت نمیکنن، پشتت رو خالی نمیکنن، چرا اصلا باید به اینا اعتماد کرد.

من تو زندگیم کم اعتماد میکنم ولی وقتی اعتماد کردم انتظار این چیزها رو ندارم. بعد یه جا مثل امشب کم میارم اشکام قطع نمیشه از همه چیز میبرم

بفهمید آدمهایی که سخت اطمینان میکنن آدمایی که روی قول های شما حساسن اینا تنهان اینا زخم خوردند نگید این که چیزی نیست چرا این قدر زود ناراحت میشی نگید تو رو خدا اینا زخم دارند. اینا چیزای سیاهی دیدن اینا روزای بدی رو گذروندن اگه به شما اعتماد کردن حرف شما براشون مهمه بوده و حالا ازتون ناراحتن به نظر شما ارزش ناراحتی نداشته بدونید برای اونا مهم بوده برای اونا همه چیز بوده برای اونا همه چیز بوده و گرنه نمیشستن های های زار بزند! اینا دلشون اعنماد میخواد اطمینان میخوان تو رو خدا انصاف داشته باشید اینا دیگه تحمل ندارند اینا به اندازه کافی زخم خوردن شما دیگه نزنیدشون...



موضوع مطلب : من و زندگی

٢۱ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دقت کردید بیشتر ما ایرانی ها 90درصد مواقع از هم طلبکاریم. همیشه حق رو به خودمون میدیم. همیشه اون چیزی که ما فکر میکنیم درسته، اون چیزی که ما میپوشیم قشنگه، اون اعتقادی که ما داریم کامله! خیلی راحت به دیگران برچسب میزنیم. خیلی راحت آدم ها رو دسته بندی میکنیم و همیشه خدا دسته ایی که ما توش هستیم بهترین دسته هست. اگر کسی مثل ما لباس نپوشه و آرایش نکنه یا خیلی امله یا خیلی .... بستگی داره ما جزو کدوم گروه باشیم. اگر کسی اعتقاد ما رو قبول نداشته باشه یا خیلی سنتیه یا خیلی کافر و بی دین، اگر کسی مخالف ما نظر بده با بلدوزر از روی طرف رد میشیم و بهش برچسب نفهم بودن میزنیم.

یاد نگرفتیم به نظرات هم احترام بذاریم یاد نگرفتیم قضایا رو از زوایای مختلف نگاه کنیم. شایدم تقصیری نداریم مشکلمون از اونجا شروع میشه که بهمون یاد ندادن هیچ وقت یاد نگرفتیم به حقوق دیگران احترام بذاریم مردمی همستیم که همیشه خودمون در اولویت هستیم خواسته هامون نظراتمون منافعمون همیشه خودمون.! یاد نگرفتیم، یادمون ندادن که هر آدمی میتونه متفاوت فکر کنه متفاوت رفتار کنه.

این مشکل توی دنیای مجازی حتی شدیدتره. چون همه ما پشت یه هویت مجازی دور از دسترس پنهان میشیم و خیلی راحت حق رو به خودمون میدیم خیلی راحت درباره بقیه نظر میدیم. کافیه یه نگاهی به قسمت نظرات سایت های مختلف بندازیم از یه سایت دانلود فیلم و اپلیکیشن بگیر تا سایت خبری!

آی دی های مجازی شروع میکنند  نظر خودشون رو تحمیل کردن که فقط من درست میگم. انتظار داریم همه آدم ها مثل ما باشند و خلاف این رو ببینیم شروع میکنیم بدگویی و تخریب کردن.

جالب اینه که توی دنیای مجازی همه خودمون رو کارشناس میدونیم از فلان موضوع سیاسی بگیر تا نوع عوض کردن پوشک بچه! ما همه چیز رو بلدیم البته فقط توی دنیای مجازی.

گاهی  حرص میخورم گاهی میخندم گاهی فکر میکنم واقعا چرا اینجوری شدیم؟ شاید خودم هم اینجوری باشم شاید تو هم اینجوری باش.

تا کی میخوایم به دیگران برچسب بزنیم؟ تا کی میخوایم فکر کنیم فقط ما عقل و شعور تصمیم گیری داریم؟ بهتر نیست اجازه بدیم آدما برای خودشون فکر کنند، تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

٩ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

تعریف از خود نباشه از اون دسته آدم هایی هستم که سعی میکنم وقت شناس باشم خیلی خیلی کم پیش میاد که به قرار مهمی دیر برسم یا جایی دعوت باشم دیرتر از ساعت مقرر برسم باعثش هم پدرم بوده وقتی میگه ساعت مثلا 9 منتظرم اگه 9 ما بشه 9:30 داستان درست میکنه. وقتی با پدر میخوایم بریم مهمونی یا عروسی همیشه جزو اولین مهمونا هستیم و از مسافرت چیزی نگم بهتره که ساعت 5 صبح بیدار باش میرنه که راه بیافتیم انگار جنگه. توی مسافرتم که دیگه 8 صبح بیدار باش میزنه هرچی هم بگیم بابا جان بیخیال اومدیم تفریح زیر بار نمیره.

حالا دقیقا برخلاف ما خانواده همسرجان هستن مخصوصا داماد گرامشون. مثلا قراره ساعت 7 جایی باشن ساعت 10 میرسن. جلسه خواستگاری کلی تاکید کرده بودم به همسر که جان من راس ساعت بیا که خوشبختانه به موقع رسیدن اما شب یلدا پارسال ساعت 10:30 رسیدن خونه ما. کلا رو اعصابن!!!

حالا دقیقا پارسال درست روز 9 بهمن مهمترین روز زندگیم یعنی روز عقدمون جای دو خانواده عوض شد.

ساعت 2 وقت محضر داشتیم کلی هم عاقد تاکید که راس ساعت اینجا باشید منم کلی برای همسر خط و نشون که دیربیاید خفه ت میکنم.

بعد خیلی شیک و مجلسی صبحش همه کارای ما تو هم پیچید و هول هولکی راه افتادیم مامان وبابام با یه ماشین زودتر رفتند دنبال پدربزرگ مادربزرگم، من و خواهر برادرا هم با هم راه افتادیم. که هممون با نیم ساعت تاخیر رسیدیم.نیشخندیعنی همسر زنگ میزد که کجایی ما تو محضریم .بعد ما تازه راه افتاده بودیم. همین که هم رسیدیم همسر و خواهرجانشون دم در بودند منم به شدت از دست خواهرش شاکی بودم( چند روز قبلش خیلی پرو به من گفته بود به م هم گفتم اگه زنت نمیتونه با مامانت و شرایط ما کنار بیاد هنوز که چیزی نشده میگید آزمایشاتون بهم نخورده و همه چی رو کنسل میکنیم) همون دم محضر دیدیم مثل عروسا لباس سفید پوشیده لجم درومد من عروسم من لباسم باید سفید باشه کلی با غرغر سر همسر از پله های محضر رفتییم پایینزبان

ولی حسی که اون لحظه داشتم عجیب بود یه جور بی حسی مطلق یه جور خاصی بودم که نه میتونستم فکر کنم نه میتونستم حواسم رو جمع کنم. سالن محضر فوق العاده زیبا بود یه سن بزرگ با سفره عقد خوشگل برای عروس و داماد از روی سن یه آبنما به سمت پایین بود و قسمت پایین هم صندلی برای بزرگترها و همراهان. اگه از قبل سالن عقد رو ندیده بودم مطمئنا یادم نمیموند که شکلیه چون هیچ چیزی تو ذهنم نبود و از توی فیلم ها و عکس ها بعدا جزییات رو دیدم.

موقع امضاها هم داماد همسرشون یه سری شوخی های مسخره داشت میکرد که دلم میخواست خودکار رو بکنم تو چشمش از بس استرس داشتم اینم بی نمک شوخی میکرد. فقط چهره مامانم یادمه که با اون شال سفید و مانتوی جینگول مستون سفید مشکیش مثل فرشته ها داشت گریه میکرد.

حتی یادم میاد مادربزرگم قبل اینکه از سن عروس داماد برم بالا کلی چیز داشت بهم میگفت که این دعا رو بخون و تا زیر لفظی نگرفتی بله نگو... خلاصه که سومین بار یادم رفت زیر لفظی بگیرمهمینجوری بله گفتم.

اینا هم گذاشته بودند همه توصیه های ایمنیشون رو همون لحظه بهم میگفتن فلان سوره رو بخون و فلان دعا رو بکن. عمرا هیچ کدومش یادم نموند فقط یه توصیه مادربزرگ یادم موند اونم چون خیلی خنده دار بود توی اون لحظه های بی حسی تو ذهنم موند و انجام دادم. گفت : داشتی عسل میذاشتی تو دهنش نذاری انگشتت رو گاز بگیره ها ولی تو انگشت اونو گاز بگیرقهقهه هیچی دیگه گاز گرفتم بد طور!!!!

بعد از عقد هم چون تو سالن مجتمع ما مراسم داشتیم خانواده ما که بدو بدو رفتن خونه ما هم راهی آتلیه شدیم

 

بعد جالب اینه که ما رفتیم آتلیه کلی عکس و اینا انداختیم رسیدیم خونه ما یک ربع بعد فامیلای همسر رسیدن از همه دیرتر مادر و خواهر داماد اومدن.

اونوقت فامیلای سرخوش ما از ساعت 4 خودشون رفته بودن خونه ما جشن و پایکوبی!

بعد اون مهمونی هم جزو بهترین مهمونی های عمرم بود بابام سنگ تموم گذاشته بود برای شام و پذیرایی و شاباش و...چشمک

نکته جالب دیگه هم این بود من رسیدم خونه سریع لباسم رو عوض کردم و همین که خواهرشوهر رسید میخواستم خفش کنم رفته بود لباس رنگ لباس من گرفته بود و مادرشوهر اومده میگه وای این نشون میده چقدر دل به دل راه داره اونقدر عصبانی بودم منی که هیچ وقت جواب نمیدم گفتم دل که چه عرض کنم دهن لق شازده داماد بیشتر پل ارتباطی بوده.

یعنی اون شب دلم میخواست خواهرش رو خفه کنم. نکته جالب بعدی این بود که چون خانواده من  مراسم رو خیلی سنگین برگزار کرده بودند و خیلی بریز بپاش کرده بودند قیافه مادرشوهر خواهرشوهر همچین تو هم بود که خدا داند.ولی جزو بهترین روزای عمرم بود.

چقدر دلم برای پارسال این ساعتا تنگ شده توی راه خونه بودیم برای قر دادن. الان که دارم فکر میکنم یادم اومد که بعد از آتلیه قبل رفتن به جشنمون من و همسر خواهر جان خیلی دل گنده رفتیم فلافل زدیمزبان



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٧ بهمن ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یکی از جدیدترین تفریحاتم شب هایی که همسر خونه نیست اینه که با شامم تا خرتناق پیاز میخورم.آقا یه حالی میده یه حالی میده اصلا عجیب! اصلا میخوام نون پنیر پیاز بخورم یعنی در این حد.  لذت میبرم از بوی پیازم



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٩ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از وقتی ازدواج کردم همیشه همسرجان کنارم بوده. مثل همه زن و شوهرها گاهی به تیپ و تار هم میزنیم ولی بودنش برام آرامش و شادی داره دنیام رو رنگی میکنه. با هم فیلم میبینیم، کار میکنیم شام و نهار درست میکنیم و خونه رو مرتب میکنیم. برام مثل یه دوست هست من رو تو هیچ کاری تنها نمیذاره اینجوری نیست که مثلا یه سری کارها فقط وظیفه من باشه نه اصلا این مدلی نیست. کارها رو کنار هم انجام میدیم و از بودن با هم لذت میبریم. حالا بعد از این همه وقت بنا به شرایط پیش اومده در کنار کار اصلیش پشتیبانی سرور شرکت یکی از دوستاش رو به عهده گرفته و باید که بعضی شبها توی شرکت بمونه. امروز اولین روز بود از صبح زود که رفت و منو تنها گذاشت تا فردا صبح که برگرده من تنهام. بدون اون حوصله خونه مامان موندن رو هم نداشتم و برگشتم خونه خودمون. تنهایی برام سخت شده برای منی که سال ها تنها بودم و تنهایی رو دوست داشتم حالا تنهایی مثل یه خوره شده. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. برای شب های تنهایی هیچ کار خاصی ندارم جز بی حوصلگی. منی که عادت به تلویزیون دیدن ندارم امشب همه برنامه ها رو کامل دیدم. تحمل تنهایی برام سخت شده...نمیدونم شب های این مدلی رو چطور باید پشت سر بگذارم...



موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی

۱٧ دی ۱۳٩٢ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالم خوب نیست. خوشحال نیستم. اصلا خوشحال نیستم.

خسته ام...



موضوع مطلب : من و زندگی

۱۱ دی ۱۳٩٢ :: ۳:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

کاش من بیست سالگیم میتونست بشینه پای صحبت های خانم دکتر میترا بابک. دلم برای خود بیست سالگیم که جاهل بود میسوزه.

دلم برای همه ما که توی مدرسه درسی نداریم که یاد بگیریم توی شرایط پیچیده اجتماعی چطور رفتار کنیم هم میسوزه.

چند نفر از ما قربانی رفتارهای اشتباه خودمون هستیم؟

چند نفر از ما توی شرایطی بودیم که بخشی از زندگیم بود ولی حرف زدن ازش تابو بود و برای همین کسی نبود که راه رو نشونت بده. هیچ کس نبود که دستت رو بگیره تو رو به خودت بشناسونه؟ بهت بگه دلیل رفتارت چیه بهت یاد بده که خودت رو دوست داشته باشی؟

هیچ درسی نبود توی مدرسه که به ما یاد بده خودتون رو دوست داشته باشید که از سرویس دادن بیمورد به بقیه دست بردارید. تا خودتون رو دوست نداشته باشید هیچ کسی رو نمیتونید دوست داشت داشته باشید.

خود سی سالگیم خیلی خوشبخت تره از خود بیست سالگیم چون یک عالمه کتاب داره درباره احترام به خودش و با امثال این خانم دکترها آشنا شده که سرنخ رو بهش نشون بدن.

خود سی سالگیم دیگه اشتباه های گذشته رو تکرار نمیکنه با اینکه هنوزم یه جاهیی ریپ میزنه.

نمیذارم دخترم توی سی سالگیش افسوس اشتباه های اجتناب پذیر بیست سالگیش رو بخوره.

سایت دانلود برنامه های خانم دکتر میترا بابک

لینک های مرتبط



موضوع مطلب : من و تلویزیون / من و زندگی

۸ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

به همین سوی چراغ قسم مادر یادم میاد یه روزی من و مامان و بابا توی ماشین بودیم. بابا نطقش شکوفا شده بود بهم گفت: ول کن کارای مربوط به ثبت شرکت رو بیخیال شرکت بشو ! من بهت پول میدم برو سفر برو بگرد برو حالشو ببر.

بعد از اونجا که یه آدم نفهم لجباز بودم. گفتم که نــــــــه من میخوام کسب و کار خودم رو داشته باشم من میخوام مستقل باشم از پول خودم همه چیز رو بدست بیارم. بععععله در این حد آرمان گرای غیرواقع بین بـــــــــــــــــــــــــــــوق بودم.

تازه یه سری آدم به اصطلاح دوست هم تشویقم کردن که آفرین باریکلا تو به جای قبول ماهی میخوای ماهی گیری یاد بگیری. ای تو روح همشون با این وضع دوستیشون والا به قرعـــــان

هیچی دیگه الان سه سال گذشته به غلط کردن افتادم آقا .... خوردم زمان رو به عقب برگردونید تا انتخابم رو اصلاح کنم.

الان موهام اینقدر سفید نشده بود. پوستم شادابتر بود. کلی دوستهای خوب داشتم باهاشون شیتان پیتان کنم برم سفر. هروقت هم پول کم میاوردم الو بابا... از همه مهمتر اینقدر افسرده نشده بودم . زندگی هم اینقدر تخمی نبود....



موضوع مطلب : من و زندگی

۱ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

شما به انرژی خاصی که بعضی از آدم ها دارند اعتقاد دارید؟ توی زندگی من یکی مادر همسر به شدت انرژی بدی داره و هروقت بیاد خونمون یا از چیزی که بهم هدیه داده استفاده کنم به شدت انرژی بدش منو میگیره و داستان درست میشه.

اما دومین نفر صمیمی ترین دوستم هست که امکان نداره بیاد خونمون و کلی اتفاق بد پشت سرش نیافته حالا این شخص جزو آدم هایی هست که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن و وقتی با همیم میتونیم به ترک دیوار هم بخندیم.

بعد جمعه شب این دوستمون و همسرش خونمون بودند. از شنبه صبح داستان ما شروع شد شب قبلش دوستم گفت چقدر جای تختتون بده سرت سمت پنجره اتاق هست سرما میخوریا!!!

صبح شنبه خیلی شیک با مغز فریز شده از خواب بیدار شدم سه تا پتو انداختم روم تا کمی بهتر شدم.

بعدازظهر دوبار نزدیک بود با مغز بخورم زمین یکبار هم توی حمام پام لیز خورد کم مونده بود 180 بزنم

غروب هم همین که حاضر شدم بریم خونه خاله کوچیکه برای شب یلدا +پاگشایی  خیلی شیک و مجلسی با همسر دعوام شد خیلی الکی خیلی بی دلیل. خلاصه که دیر راه افتادیم جلو خونه خاله جان همین که اومدم از ماشین پیاده شم صدای جـــــــــــــــــــــــــــــــــــر به گوشم رسید خودم رو دلداری دادم جوراب شلواریم بود مهم نیست .اما اما دامن قشنگم از قسمت چاک پشتش تا سر  زیپ جر خورده بود. مهمونای خالم حدود 40 نفر بودند همه هم فیس افاده ایی طوری که از چند روز قبل لباسام رو انتخاب کرده بودم مراسم میکاپم هم بیشتر از یکساعت طول کشید این برای منی که در حالت عادی  میکاپم یک ربع طول میکشه یعنی خیلی زیاد. دیگه خودتون حال منو ببینین که پاره شدن دامنم چقدر روی اعصاب بود.

مجبور شدم یکی از دامن های خالم رو بپوشم خیلی با بلورم ست نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود.

آخر شب هم با جناب برادرا اومدیم خونه ما برای ادامه شب یلدا اونم تا ساعت 3 صبح طفلی همسر صبح خیلی زود هم باید بیدار میشد ولی خودش دعوت کردشون. اینم از شب یلدای ما.



موضوع مطلب : من و زندگی / من و دوستام / من و فامیل / من و همسر

۱٩ آذر ۱۳٩٢ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه روزایی هم هست مثل امروز. مثل همه سه شنبه ها از شرکت فرار میکنی خودت رو میروسونی کلاس یوگا بعد از اون هم سریع شرکت رو سمبل میکنی میای خونه غذا درست میکنی فقط نمیدونی باید بهش بگی نهار یا عصرونه یا شام.

دوش میگیری، عود صندل روشن میکنی

خوشبختانه تلویزیون خاموشه

چای سبز مخلوط با گل گاو زبان دم میکنی مشینی کتاب میخونی و از زندگیت لذت میبری

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱۱ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فعلا در حالت آتش بس به سر میبریم. من هم به خونه برگشتم و دارم سعی میکنم خیلی همسر اذیت نشه دلم براش آتیش گرفت که مامان و خواهرش تو همه این روزا یه بار به این پسرشون زنگ نزدن که خوبی اصلا بیا پیش ما بشینیم حرف بزنیم اصلا زنت نبود شام و نهار داشتی؟( خونه هامون تا هم 10 دقیقه بیشتر نیست البته متاسفانه)

بعد جالبش این بود که خواهر من چنان اشکی میریخت و قربون صدقه همسر من میرفت که بیا و ببین و دائم میگفت بمیرم برای م که اینقد ناراحته، جناب برادر جان هم همون شب اول خیلی فشنگی اومدن خونه و فرمودن من دارم میرم پیش م تنها نباشه غصه بخوره.

پدر . مادرم هم که خدمتتون عرض کردم چیکار کردن.

توی این ماجرا به پدرم خیلی توهین شد حتی وقتی برای حل کردن موضوع مالی به خونه مادر شوهر رفت خوب پدر من تمام پول رو بدون کوچکترین رسیدی داد وقتی به مادر همسر گفت که شما هرچقدر داری بده بقیش رو یه چک بدون تاریخ به من بده هروقت داشتی تاریخش رومیزنم توجه دارید که بعد از هفت ماه تازه پدرجان من همچین تقاضایی کرد مادر همسر هم که انگار به خودش گل میزنه گفت نه چک بی تاریخ نمیدم به شما اطمینان ندارم...

هزارتا حرف دیگه هم بابا شنید که بهش برخورد

حالا دو طرف توی آتش بس به سر میبرن و از هیچ طرف صدایی نیست البته خوشبختانه من و میم طفلی هم سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم و روال عادی زندگی رو در پیش بگیریم. سریال میبینیم دوستامون رو میگیم بیان پیشمون یه خورده شاد بشیم فراموش کنیم.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیروز مامان همسر با پدرم قرار داشتند منم ترجیح دادم که برم بیرون که راحت باشن بعد نکته جالبش این بود که نیومد و حتی زنگ نزد که نمیام.

بعد همسر از خجالت کار مامانش نمیتونست بیاد خونه ما. یعنی از همون روز که اومدم دائم بیتابی میکرد ولی نمیتونست بیاد میگفت خجالت میکشم از بابات.

توی این دو روز هرکاری کردم که فقط زمان بگذره یه کتاب مزخرف از کتابخونه خواهرم برداشتم که از هر صفحه دو خط میخونم رد میشم دقیقا مثل سریال های آبدوخیاری تلویزیونه جون میده بدیمش ترکیه تا یه سریال 600 قسمتی از توش دربیاره البته صدا و سیمای خودمون هم ورژن اسلامی ترش رو میتونه تو 80 قسمت بسازه.

یه سریال مزخرف دارم نگاه میکنم حتی اسمش الان یادم نیست ولی از بس مسخره س کلا بهش فکر نمیکنم.

توی تمام این مدت هم توی اتاق مهمان خونمون پهن شدم. و تازه این اتاق رو کشف کردم که چقدر آرامش بخش و دلفریبه و کلا از دنیا دوره کلی هم پنجره داره

بعد کم کم  داشتم شاکی میشدم از دست م که دائم میگه میخوام بیام دنبالت روم نمیشه پامو بذارم خونتون.

که دیدم یکی دو ساعت پیش مامان زنگ زد به م و بهش گفت بابا میگه فردا نهار بیا اینجا!!! اینجا خونه ی خودته تو برام مثل پسرام هستی و بعدش هم بابام گوشی رو گرفت و بهش گفت بیا اینجا یه فکری براش میکنیم ناراحت نباش

سر شام هم بهم میگه که البته من با مامانش کوتاه نمیام ولی خودش که تقصیر نداره کاری از دستش برنمیاد......

حال این روزای من

اینم کتابی که توصیه میکنم وقتتون رو تلف نکنید در واقع جایزه زرشک طلایی میدم بهش

اینم سریال مورد نظر



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خیلی سعی کردم همه چیز رو به حالت عادی نگه دارم ولی ساعت 5 عصر وقتی مادرهمسر اومد نشست توی خونه و گفت خونه رو سپردم بنگاه از فردا تلفنت رو جواب بده که مشتری میاد!!!! دیگه نتونستم تحمل کنم مادرش که رفت از شدت فشار عصبی وارده دستام میلرزید رسیده بودم به حد جنون. لباسم رو تنم کردم چمدونم رو برداشتم هرچقدر هم که م خواست جلوم رو بگیره نتونست و یه آژانس گرفتم اومدم خونه پدری! تنها چیزی که یادمه به م میگفتم البته با صدای لرزون داد میزدم این بود که بهم نزدیک نشو حق ندارید با خونه من اینکار رو بکنید.

الان هم خونه پدری هستم. دارم خفه میشم. دلم برای خونه ایی که این همه براش زحمت کشیدم میسوزه خونه داغون بود خودم دکورش کردم جوری که هر کس اومد از طراحی خونه تعریف کرد. کابینت ها رو خودم مدلش رو دادم رنگ دیوارها کاغذ دیواریها. بعد دلم میسوزه من اون خونه رو بازسازی کردم. حالا خانم بیاد خیلی راحت بفروشه بگه براتون یه کوچیکترش رو میخرم. حالم داره بهم میخوره.

به سری عکس تو لپتاپم دارم حالا شاید گذاشتم که خونه کوچولو ما رو ببینید البته عکس ها برای دو ماه پیش هست و قبل عروسی و هنوز کارمون تموم نشده بود اگه حوصلم شد میذارم ببینید دلم برای چی میسوزه و چقدر زحمت کشیده بودم



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٩ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

احساس خفگی دارم احساس تنهایی، احساس میکنم توی یه جزیره بدون آدم گیر افتادم. امروز از اون روزایی که دلم گرفته و حوصله هیچ چیز رو ندارم. زندگی من خلاصه شده در دو بخش محل کار و خونه.......

از محل کارم متنفرم از نوع کار راضیم اما از محیطشش متنفرم هر وقت وارد شرکت میشم انگار همه دیوارها بهم هجوم میارن خفه م میکنند. من آدمی هستم که دوست دارم توی کارم با دیگران تعامل داشته باشم دورم شلوغ باشه آدم های جدید ببینم و مسئولیتم سنگین باشه بی کاری زیاد آدم رو کرخت میکنه. دلم شلوغی کار با آدم های جدید رو میخواد.از محیط کسل کننده بدم میاد و دقیقا محیط کار ما کسل کننده س. مراجعه کننده حضوری نداریم و از نظر من وقتی مراجعه کننده حضوری نداریم میشه کار رو هرجای دنیا انجام داد و لزومی به حضور در محل نیست لازمه کار ما یه کامپیوتر هست و فقط همین و همین

اما خونه رو دوست دارم آرامش خونه سکوت خونه برام تداعی کننده همه ی حس های خوب دنیاست ولی محل جغرافیایی خونه رو دوست ندارم احساس امنیت ندارم کلا آدمی نیستم که در محیط های جدید احساس ترس داشته باشم به خاطر درسم سال ها شهرستان زندگی کردم  سمنان و دو سال هم کویر بودم. اما محل اینجا برام حس بدی داره از تنها بیرون رفتن دلهره دارم حالا نه اینکه جای بدی باشه که نسبت به جاهایی که کار کردم و بودم خیلی محله خوبیه اما من دوسش ندارم. هنوز به محل اطمینان ندارم به آدما اطمینان ندارم اصلا نمیدونم تا اولین کیوسک روزنامه فروشی چقدر فاصله دارم یا اگه بخوام برم قدم بزنم کجا میتونم یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کنم و اگه سردم شد کدوم کافی شاپ برم یه قهوه و سیگار خودم ور مهمون کنم. توی کدوم خیابون میتونم هدفون بذارم و ببار برایم رضا یزدانی رو با بیشترین ولوم گوش بدم و هزار بار با خیال جمع خیابون رو بالا و پایین برم.

دلم گرفته دلم خیلی گرفته......

 



موضوع مطلب : من و زندگی / من وغرنوشت

۱٤ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دلم سفر میخواد. خسته شدم از یکنواختی. دلم سفر میخواد دلم سفر میخواد دلم سفر میخواد

قابل توجه کائنات که شمال سفر به حساب نمیاد.

پس دلم سفر میخواد دلم سفر میخواد دلم سفر میخواد دلم سفر میخواد.



موضوع مطلب : من و زندگی

۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چرا وقتی داری برای کائنات انرژی مثبت میفرستی اولش مقاومت میکنه یا میخواد تو رو امتحان کنه. دقیقا شده داستان ما...



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٢۱ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:٢۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

داستان از جایی شروع شد که توی فصل کتابی که داشتم میخوندم گفته بود ریشه بسیاری از مریضی ها نبخشیدن یکسری از آدم هاست که توی گذشته در حقمون بدی کردند.

همین باعث شد یکسری از آدم ها توی مغزم صف ببندن. آدم ها و کارهایی که کرده بودند. شاید بدترین خانم مدیر گروه دوره دانشگاه بود سر یه موضوع غیر درسی چنان کاری با من کرد که هنوز بعد از ده سال در صدر لیست آدم هایی هست که باید بخشیده میشدند.

اونقدر کارهای این آدم ها رو تو ذهنم مرور کردم که جمعه با یه حال بد خیلی بد بیدار شدم همراه درد شدید در ناحیه کمر اونقدر درد داشتم که دلم میخواست داد بزنم حتی خونه بابا هم حالم رو بهتر نکرد. دو روز تمام درد داشتم دو روز تمام حالم بد بود حتی ته ذهنم دارم فکر میکنم که یه پست درباره این آدمها بنویسم شاید که گریبان ذهنم رو رها کنند.

حتی روز شنبه صبح کلی سر همسر غر زدم که چرا بیدارم کرده دلم نمیخواد از خونه برم بیرون و تا ساعت 4 بعداز ظهر توی تخت بودم و یه کاسه بزرگ چیپس هم کنارم بودآخ

دیشب موقع خواب طفلی همسر پرسید چرا ناراحتی؟ گفتم هیچی گفت بگو چی شده از من ناراحتی؟ انگار منتظر بودم  بغضم ترکید و کمی براش حرف زدم و سبک شدم و مهمتر از همه کمردردم خیلی بهتر شد.

ولی امروزم که بیدار شدم هنوز کسل بودم هنوز حال زندگی ندارم تا ساعت 1 روی تخت بودم و همسر که امروز باید دیرتر میرفت خیلی سعی کرد حال منو سرجاش بیاره ولی واقعا بی حوصله بودم حتی حوصله خونه بابا رو ندارم مامان سه بار زنگ زده و اصرار که برم اونجا ولی دلم نمیخواد. دلم نمیخواد دلم نمیخواد.خنثی

حتی در جهت بهبود حالم بعد از رفتن همسر موهام رو رنگ زدم هزارتا رنگ رو قاطی کردم خدایی هم خیلی خوب شد عسلیعینک از تیرگی دراومدم بعد از 8 ماه که موهام تیره بود.

هنوزم بی حوصله ام دیگه نمیدونم چه غلطی کنم حالم خوب بشه "م" گناه داره از بس که هر شیرین کاری بلد بود انجام داد تا بخندم.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱۳ مهر ۱۳٩٢ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بار اول: برای اولین بار توی خونه جدید در اتاق خواب رو میبندم و میرم برای خواب. نیمه های شب با صدای به هم خوردن کریستال لوستر و شمعدون ها بیدار میشم. چشم بسته گوش میکنم میگم شاید باد کولره یا در تراس باز مونده. میخوابم. صد البته که صبح همسر بعد از شنیدن ماجرا میگه خواب دیدی

بار دوم: ماجرای اول یادم رفته دوباره در اتاق رو میبندم و تازه داره خوام میبره که یهو همه شعله های گاز با هم شروع میکنه جرقه زدن. از اونجایی که اینبار توهم نیست همسر رو بیدار میکنم میره کابلش رو میکشه و میگه احتمالا اتصالیه

بار سوم: تا ساعت پنج و نیم داریم سریال میبینیم نزدیک شیش صبح در خونه رو چک میکنم که قفل باشه بازم در اتاق خواب رو میبندم و پتو رو تا خرتناق میکشم بالا! همسر سرش به بالش نرسیده صدای خروپفش دنیا رو برداشته. تا چشمم گرم میشه در اتاق خواب با صدا باز میشه انگار یکی با عصبانیت بازش کرده باشه. از ترس تکون نمیتونم بخورم به خودم میگم یکی اومده تو خونه قلبم مثل گنجیشک داره میزنه همسر حتی اختلالی توی خروپفش ایجاد نشده تصمیم میگیرم فعلا صداش نکنم بذار هرچی میخوان ببرن جون ما مهمتره...

دارم با خودم چک میکنم کولر که خاموش بود در تراس بسته بود جریان هوای خاصی وجود نداشته که بخواد در رو اونطوری باز کنه. چند دقیقه میگذره صدای کابل برق سولاردوم رو میشنوم. باشه پس داره وسایل برقی میبره عیب نداره فدا سرم چیکار کنم راستش از ترس فلج شده بودم نمیتونستم تکون بخورم. نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم بالاخره جرات میکنم سرم رو برمیگردونم سمت همسر که اونور تخت برای خودش راحت خوابیده دستم رو از زیر پتو میبرم با ناخن فرو میکنم تو کمرش شاید بیدار شه یه بار دوباره سه بار نخیر بیدار بشو نیست منم دارم سر و صدا میشنوم از اتاقاسترس اونقدر فشار میدم ناخنم رو تو کمرش که روش رو برمیگردونه سمت من. خیلی آروم طوری که خودمم صدای خودم رو نمیشنوم میگم یکی تو اتاقه. میگه: هان؟ابرو میگم داره سر  صدا میاد از آشپزخونه

خیلی ریلکس بیدار میشه که بره تو اتاق منم پشتش قایم شدم هیچ خبری نیست هیچی!!! اتاقا حمام دستشویی توی کمد دیواری اون یکی اتاق نخیر.

با قیافه این شکلیفرشتهمیگه قربونت برم خواب دیدی؟

من:عصبانی احساس میکنم این شکلی شدمدلقک

حالا من هرچی قسم و آیه که بابا به خدا در یهو باز شد میگه باد کولره!!! میگم کولر خاموشه...

خلاصه بغلم میکنه که خوابم ببره از ترس میلرزیدم.

فرداش هم هرچی اصرار که همچی اتفاقی افتاد به در و دیوار زد منو.

ترس بدجوری رفته تو تنم دیشب هم همینکه خواستم بخوابم از کمد دیواری صدا اومد قیافه همسرقهقهه

هیچی دیگه یه نصفه قرص خواب خوردم که بخوابم بدون سرصدا نصفه شب هم همسر رو بیدار کردم بره برام آب بیاره که تا دیگه منو مسخره نکنه

عینک

امروزم بهش میگم خونه قبل از اینکه ما بخریم خالی بوده حتما جن داره میگه جن جایی که آهن باشه نمیره... میگم تو فیلم ها میره تازه توی پارانورمال اکتیویتی اذیتشون هم میکرد میگه اون جن نبود که...

- پ چی بود?

- یه عده بازیگر و کارگردان و نویسنده که نشستن دور هم تفکرات بیمارشون رو ساختن. یه عده بیمارتر از خودشون هم رفتن نگاه کردن .

-خنثی

حالا یکی نیست بگه تو از کجا میدونی ,والا

حالا اگه مثل اون فیلمه آقای جن اومد پای من رو گرفت از تخت کشید بیرون شما شاهد باشد من تلاش کردم همسر رو متوجه این خطر بکنم گوش نداد...



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٦ مهر ۱۳٩٢ :: ٤:۳٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چرا توی این خونه از هر طرف میرم به دیوار میرسم!!!!!



موضوع مطلب : من و زندگی

٤ مهر ۱۳٩٢ :: ۳:٢٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

شنبه صبح ساعت 7:30 رفتم آرایشگاه باغ زیبایی توی مهرویلای کرج. خوشبختانه اونروز فقط دوتا عروس بودیم و خانم اسدی آرایشگرم واقعا شاهکار کرد و از صبح همش بهم انرژی مثبت میداد بهم میگفت چشات خیلی خوش آرایش چقدر خوب شدی و وقتی کارم تموم شد خودم رو دیدم واقعا راضی بودم. یه گریم خیلی ملایم

اونروز کلا همه از لباس و آرایشم خیلی تعریف کردند مهمون ها که دائم میومدن پیشم و قربون صدقه میرفتن البته همه غیر از خواهرهمسر و مادر همسر حتی یه کلمه هم به روی خودشون نیاوردناز خود راضی مادر همسر که اونقدر قبل از عروسی درمورد لباسم میپرسید یه کلمه هم چه روز عروسی چه بعد از اون درباره لباس حرفی نزد.

در تمام مدت هم دو تا از دوستای همسر همراهمون بودند. بعد یکیشون یه شاهکاری زد وقتی عکاسی تو باغ تموم شد یکساعت معطل شدیم چون آقای دوست سوییچ ماشین عروس رو گم کرده بود. کار به جایی رسید که میخواستیم آژانس بگیریم بریم تالارقهقهه البته اون موقع داشتم غر میزدم دیر شده بود و سه ،چهار بار باغ رو زیر رو کردیم تا آخرش معلوم شد ایشون رفتند تو اون یکی ماشین دراز کشیدن کلید از جیب مبارکشون افتادهخنثی

خدا رو شکر هم خودمون هم بقیه خیلی از مراسم راضی بودند شام عالی بود پذیرایی خیلی خوب بود. بعد از تالار هم یه باغ گرفته بودیم که همه ترکوندن. تا 2:30 تو باغ بودیم تازه بچه ها میومدن هی خواهش میکردن بیشتر بمونیم ولی ما دیگه خیلی خسته بودیم نمیتونستیم.نکته جالبش این بود که ما به خاطر یه سری از حاج آقاهای فامیل مراسم رو جدا گرفته بودیم و انتظار داشتیم دیگه اینا نیان باغ ماشالا زودتر از ما تو باغ بودن و تمام تلاش ما برای پیچوندن اینا بی نتیجه بود پا به پای ماشین عروس میومدن و تازه کلی هم بوق برامون زدند. زبان

بعد من شرط رو از همسر بردم چون وقتی بابا ما رو دست به به دست داد اشکم درنیومد هم دیر وقت بود هم کله م داغ بود.

کلا از این عروس جلف ها بودم که از اول مراسم تا آخرش توی باغ همش وسط بودم توی باغ همسر گرام دائم مهمونا رو میپیچوند میرفت برای کارهای فرعی منم پرو پرو تنهایی قر میدادم.

پاهام اندازه کدو تنبل شده بود تا چند روز انگشتام رو حس نمیکردم.

در تمام طول روز دائم به خودم یادآوری میکردم که این تنها یکبار اتفاق میافته و باید بی نظیر باشه.

درباره عکاسمون هم باید بگم خیلی راضی بودم. عکس سر مجلسی رو از بین عکس هایی که تو آتلیه انداختیم انتخاب کردیم و نوع عکس رو خودم بهش گفتم چطوری باشه دلم میخواست عکس سیاه و سفید باشه و فقط گلم رنگی باشه که دسته گلم رو هم به خاطر همین موضوع رنگ تم خونم انتخاب کرده بودم. واقعا زیبا شد وقتی هم بهش گفتیم که خودمون طراح هستیم دیگه بیشتر برامون سنگ تموم گذاشت. از ایده عکس هم خیلی خوشش اومده بود میگفت تا حالا همچی عکسی برای سر مجلس آماده نکردهاز خود راضی

یه نکته دیگه هم این بود که مادر همسر به م گفته بود سرویس طلای عروس رو من به عنوان هدیه عقد بهتون میدم و سر خرید نگیرید. بعد سر عقد اگه شما سرویس رو دیدید من هم دیدم. برام مهم نبود آدم طلا بندازی نیستم اما به خاطر این کارش منم دیروز رفتم با هدایای عروسی یه سرویس خریدم که فقط بدونه من هیچ وقت چشمم به دست اون یا کس دیگه ایی نیست هرچی بخوام متناسب با بودجه خودم میتونم تهیه کنم.

 

- فعلا امکان مسافرت رو نداریم بجاش همسر چند روز پیش رفته برام به عنوان کائو کلی کتاب خریده. کادو عروسی از همسر کتاب گرفتم زبان خودشم شبا یه فصلش رو برام میخونه( صداش شبیه گوینده های رادیو میمونه)

- فعلا نصف وسایلم خونه مامانم هست از جمله لب تاپم تا جمعه که میریم اونجا. الان هم دارم با لب تاپ آقای خونه مینویسم( این اسم رو جدیدا خودش به خودش اعطا فرموده راه میره میگه آقای خونه اومد آقای خونه  رفت و...)

- حالا اونقدر مراسم به همه خوش گذشت و حال داد مامانم برای مراسم مادرزن سلام 70 نفر مهمون دعوت کرده یه سالن نزدیک خونه رو هم گرفته. یه همچی خانواده خوشحالی دارم. حالا چی بپوشم؟؟؟؟؟ناراحت



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٩ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

1- حالم مثل کسایی هست که فردا صبح  کنکور دارند.

2- همیشه توی این فیلم ها میدیدم که طرف آخرین لحظه ها قبل عروسی جا میزنه و نمیاد سر مراسم نمیفهمیدم که چرا!!! اما الان دقیق متوجه میشم درسته که عاشق همسرم هستم اما در عین حال توانایی این که چمدونم رو ببندم بذارم برم یه جای دور رو هم دارم صد البته که این حس الانم هست

3- فردا ساعت 7:30 صبح میرم آرایشگاه. ساعت 11 هم م میاد دنبالم ساعت 6 تالار هستیم ساعت 11 شب بعد تالار تازه میریم باغخنثی

4- امیدوارم بتونم خوب بخوابم

5- از اونجایی که این روزها تمام قد درگیر مراسم عروسی بودم همه پست هام درباره این موضوع بوده نیار دارم برگردم به زندگی عادی

6- توی سریال فرندز قسمت اول سیزن نمیدونم چندمش اونجایی که فردای عروسی مونیکا و چندلر هست مونیکا عصبانیه میگه من دیگه هیچ وقت دوباره عروس نمیشم... بعد من الان اون حس رو دارم یه چیزیه که فقط یه بار تجربه میشه و دلم میخواد عالی باشه

7- دلم برای اتاقم و خونمون و همه چیز تنگ میشه

8- با همسر شرط بستیم سر تمام هدایای نقدی مراسم عروسی که من آیا آخر شب گریه میکنم یا نه؟ من میگم عمرا اشکم دربیاد همسر فقط لبخند میزنه که البته بیشتر شبیه پوزخند هست تا لبخندمتفکر

9- باید برم سعی کنم که بخوابم. برام آرزوی موفقیت بکنید و انرژی مثبت بفرستید که فردا تا پایان مراسم همه چیز عالی باشه از همه مهمتر بخاطر خستگی سردرد نگیرم و....



موضوع مطلب : من و زندگی

٢٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ٥:٤۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

عکسی رو که از روش مدل لباسم رو انتخاب کردم تو ادامه مطلب گذاشتم. امروز لباس رو تحویل گرفتم. 90 درصد شبیه عکس شده فقط یقه لباس جمع تر هست البته من نمیخواستم اینجوری بشه خود خانم خیاط صلاح دیدن من لباسم پوشیده تر باشهچشمک تور روی موهام هم میخواستم دقیقا به بلندی عکس باشه که کوتاه تر شده.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

در تموم این سی سال،  سه بار دندون کشیدم هربار هم تو یه موقعیت مهم بودم که درد دندونم شروع شده و منو از پا انداخته.


بار اول شب قبل از ثبت نام دانشگاه بود. قرار بود صبح همراه مادر پدر بریم برای ثبت نام یکی از شهرهای اطراف تهران( اون موقع دوز بچه ننه بودم بالا بود همه جا با والدین تشریف میبردمخجالت) بعد صفر کیلومتر بودم فکر میکردم اگه یه روز دیرتر برم دیگه ثبت نامم نمیکنن. بععععله همچی بچه مثبتی بودم. بعد دندون درد امانم رو بریده بود. در تمام مدت رفتن تا شهر مورد نظر و عملیات ثبت نام و برگشتن به کرج از درد به خودم پیچیدم ولی ترقی در علم و دانش رو ترجیح دادم.یول


بار دوم هم ،سال قبل بود که دندون عقل بالا سمت راست  به علت پوسیدگی نفسم رو بریده بود ولی از شدت ترسی که  اطرافیان بهم وارد کردند که دندون عقل کشیدنش خیلی درد داره و.... از زیر بار دکتر در میرفتم در ضمن در گیر یه پروژه ایی بودم که هر شب حداقل تا 10 شب شرکت بودم وقت نمیکردم برم دکتر( شما که از خودمونید پروژه بهونه بود روزای اول عاشقیت من و همسر بود از هم دل نمیکندیم) دیگه از شدت درد ریتم کارم هر دو ساعت شده بود مسکن و بعدش چای بعدش کمل.... آخر سر هم چون به طور غیر منتظره اولین سفر عمرم به مشهد جور شد رفتم کشیدمش که خیلی هم عالی و راحت بود اونقدری که  سه ساعت بعدش دوباره پیچیدم خوشحال خوشحال  رفتم شرکت برای پروژهچشمک

و اما اینبار چند هفته قبل مادر همسر دستم مسکن دید گفت: بدنت عادت میکنه یه وقت بخوای دندون بکشی اذیت میشی....
به جان خودم دو روز نگذشته بود درد دندونم شروع شد اینبار دندون عقل بالا  سمت چپ بعد باز به روی خودم نیاوردم تا دیشب که از شدت درد خوابم نبرد و صبح همچون بره ایی سر به راه رفتم دکتر. بعد این دکتر همیشگیه نبود رفتم یه کلینیک دندون پزشکی از همون اول هم حس بدی به دکتر داشتم ایضا دکتر به من .یه جورایی میخواست دندونم رو سمبل کنه برم پی کارم عوضش یه دختر خانمی هم بود اونجا برای مشاوره اومده بود چشم دکتر کف پاش کله سحری چنان آرایش و سر وضعی داشت که انگاری تشریف اورده بودند کلاب. بعد من صبح تنها لطفی که به دکتر کردم این بود که مسواک زدمسبز
لطف فرمودند بی حسی زدند دو دقیقه بعد میخواست دندون منو بکشه که با داد و فریادهای من بی خیال شد یه بی حسی دیگه زد دوباره آچار پیچ گوشتیش رو برداشت دوباره داد و فریاد من. خلاصه دردسرتون ندم 5 تا بی حسی به من زد بعد مثل این ادمای مست شده بودم کلا گونه هام و چشمام رو حس نمیکردم و تازه اگه خیال کردید بدون دردسر کشیدش بیرون سخت دراشتباهید که دو نفری ریخته بودند سر من تا یه عدد دندون پوسیده رو در بیارند گوله گوله اشک میریختم.
یعنیا فکم رو داغون کردند نامردا. بعد تا 5 بعد ازظهر من از شدت درد های های گریه میکردم به م میگفتم تو رو خدا کمک کن دارم میمیرمآخ
تا حدی که بعدا که بهتر شدم همسر ازم قول مردونه گرفت هیچ وقت من بچه دار نشم چون اعتقاد دارند که خودشون در فرایند زاییدن بنده بیچاره میشن!!!دلقک . ( واژه همسر رو به دلیل بی ادبی زیاد سانسور کردم)


ماجرای بانمک اونجایی بود که صبح من و مامانم رفتیم دکتر(مشخص شد هنوزم بچه ننه تشریف دارم) بعد همسر میخواست بیاد دنبال ما خیلی شیک میرن تو مطب میشینن و یه همچی مکالمه ایی هم با منشی داشتن ظاهرا
م: خیلی کارشون طول میکشه
منشی: بله حداقل یه ساعت و نیم دیگه
م: جان یه ساعت و نیم؟؟؟؟
منشی: بععععله جراحی لثه شون زمان میبره
م: بمیرم براش طفلک من داره چه دردی میکشه
چند دقیقه بعد
م: خانم ولی همسر من جراحی نداشت
منشی : نخیر جراحی لثه دارند
م: مطمئنید آخه اومده بود عقلش رو بکشه!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
منشی: شما بهتر میدونید یا دکتر
م:....
ظاهرن در همین موقع تلفن همسر زنگ میخوره مامان من بهشون میگه دادماد جان کجایی که ما کارمون تموم شد.
م رو به منشی: خانم ..... داخل هستند دیگه
منشی: نه آقا ما اینجا یه مریض دارم خانم جمال زاده هستند
م: بعععله براشون آرزوی موفقیت کنید خداحافظ شما

اون وقت من در تمام این مدت اونقدر درد کشیده بودم که نفسم در نمیومد و چشمم به در خشک شد که آقا تشریف بیارن ناز ما رو بکشند یه همچی شوهری دارم من..
 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

۱٧ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من خیلی به نوشته رمز دار اعتقادی ندارم برای همین توی قسمت ادامه مطلب کارت عروسی رو بدون رمز گذاشتم فقط اگه چند روز دیگه عین همین کارت رسید دستتون و فهمیدید که با هم فامیلیم به روم نیارید چشمک البته اگه جزو فامیل همسر هستید یه ندا بدید نیشخند

عکس ها عجله ایی هستند برای همین خیلی خوب نشدند. راستی نظرتون رو درباره کارت حتما حتما بهم بگید.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢ شهریور ۱۳٩٢ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چرا باید برای هر کاری که مربوط به عروسی هست یه استرس برام ایجاد بشه. من آدم منظمی هستم و برام نظم خیلی مهمه. از اون دست آدما که از دو روز قبل چمدون سفر میبندن، همه وسایلشون باید مرتب باشه و گرنه بهم میریزن. شاید به نظر بعضی ها آدم لوسی باشم اما تحمل بی نظمی در توانم نیست.

حالا برای قضیه مهمی مثل عروسی همه حساسیتم دو برابر شده

اولین قضیه سر خونه ایی که خریدیم هست فکر میکردیم خونه همسر بعد از یک ماه فروش بره ولی نرفت و فعلا بابا پول خونه رو داده و هیچ خبری از مشتری نیست با اینکه بابا براش مهم نیست اما دلم نمیخواست اینجوری بشه حس بدی دارم.

بعد سر تالار عروسی ما خرداد رفتیم رزرو کردیم چند روز پیش که رفتیم برای قرارداد سالن مورد نظر مار و داده بود به یکی دیگه .. بیست و چهار ساعت حرص خوردم و بدقلقی کردم تا درستش کردند.

بعد از هزار تا روتختی دیدن عاشق یکیشون شدم دو روز بعد رفتم بخرم مغازه برای تعمیرات تا 10 روز تعطیل هست. تازه بعدش معلوم نیست همون رو داشته باشه یا نه البته مشابه ش رو دیدم با 400 هزار تومان تفاوت قیمت.

حالا  حالاها ادامه داره تشریف بیارید ادامه مطلب تا خدمتتون عرض کنم



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٥ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

من و مامان فقط هجده سال تفاوت سنی داریم مامان همیشه میگه من با تو بچگی میکردم با هم بازی میکردیم کارتون میدیدیم حتی اون سالی که من مدرسه رفتم مصادف شد با اولین سال کار مامان به عنوان معلم دبستان ابتدایی. توی همون مدرسه ایی که من درس میخوندم با هم مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. معلم های من دوستای مامان بودند حتی بعدترها دبیرای دبیرستان من دبیرهای مامان هم بودند.

خب اگه با همه این تعاریف فکر کردید من و مامانم خیلی مثل همیم باید بگم سخت در اشتباهید اگه من جنوب باشم مامان خودِ خودِ شماله. اگه من شب باشم مامان روزه.

مثلا میوه های مورد علاقه مامان انگور و خربزه س که من اصلا دوست ندارم میوه مورد علاقه من توت و انجیر که مامان من لب نمیزنه مامان عاشق رنگ قرمز و طلایی  و من متنفر از این رنگها

یعنی یه همچی آدمای مچی هستیم ما

توی خرید کردنم اصلا سلیقه هم رو قبول نداریم

حالا فکرشو بکنید با این پیشینه با هم میریم برای خرید جهاز. خودتون تصور کنید دیگه یک عدد مامان لجباز یه دنده به شدت لوس که هیچ درکی از خونه 80 ، 90 متری نداره با یک عدد عروس بداخلاق که سلیقه هیچ کس رو جز خودش قبول نداره( خودمو میگما) و یک عدد همسر حزب باد که عاشق مادرزنشه میدونه تنها کسی که بلده آش رشته و دلمه و کوفته بپزه همین مادرزن هست و بیشتر مواقع جمله حق با شماست مامان رو برای مامانم تکرار میکنه

خواهرم زیاد در این پروسه شرکت نمیکنه و گرنه تنها هم سلیقه من هست حتی بیشتر از خودم قبولش دارم.

گاهی هم بابا قاطی ماجرا میشه و یه جوری با من و مامان مدارا میکنه

جونم براتون بگه برای خرید پرده من و مامان حدود سه ساعت و نیم تو مغازه پرده فروشی بودیم که سه بار هم بحثمون شد یکی دوبار هم مامان با لحن خانم معلمی گفت نه این خوب نیست جرات نکردم حرف دیگه بزنم تا آخر سر خواهرم اومد کمک و کفه ترازو به سمت من اومد پایین البته در آخر مامان فرمودند که من دیگه تو هیچیت دخالت نمیکنم و کمی تا قسمتی ناراحت شدند که از دلش دراوردیم

کار برای خرید یخچال ازین هم بالاتر گرفت طوری که مامان بزرگ و دو تا خاله و یکی از زندایی ها رو وارد ماجرا کرد دونه دونه با من تماس گرفتند و گفتند که اینی که مامانت مگیه بزرگتره بهتره    بلا بلا بلا... تا اینکه رفتم تو سایت مورد نظر که نکنه اینا راست میگن داره سرم کلاه میره به همین سوی چراغ که یخچال انتخابی من و مامان هیچ فرق از لحاظ طول و عرض و عمق نداشت حتی از لحاظ گنجایش بزرگتر بود در این مورد هم آخر پدرجان به دادم رسیدن و گفتن بذار هرچی دوست داره بگیره

برای فرش و مبلمان و سرویس خواب به طرز عجیبی مشکلی پیش نیومد ولی درباره بوفه و میز نهار خوری که جونم براتون بگه از پس میز نهار خوری بر نیومددم چون بابا و همسرم با مامان موافق بودند زورم به سه تاشون نرسید  برای بوفه هم من انتخاب کردم مامان گفت کوچیکه همون موقع بابا دخالت کرد تو گفتگوی تمدن های من و مامان و بلند به فروشنده گفت اینم بزن تو فاکتور از خود راضی

حالا اینا چیزای بزرگ بود اینو تعمیم بدید به همه چیز بعد در مقام خاطره خیلی هم بامزه و فان و کول و... هست اما توی لحظه داستانیه..اوه

تازه غول مرحله آخر مونده و چند روز دیگه که این وسایل رو میارن خونه داستان شروع میشه چون عمرا تو کت مامان نمیره که درباره چیدمان نظر نده از الان هم داره ایده هایی رو مطرح میکنه که کلا تناقض داره با ذهن من.

گفته مامان بزرگ و خاله کوچیکه هم بیان برای کمک یعنی دیگه عمرا زورم بهشون برسه

پ.ن1: بزرگترین اختلافم با مامان سر تعداد مهمونا بود من دلم یه عروسی ساده و با تعداد مهمون کم میخواست مهمون همسرم 100 نفرن اما مهمان های ما تازه با بحث های من با مامانم شذن 250 تا تازه حاضر نیست لیست دقیق بهم بده بهش میگم لیست بده انگار رمز گاو صندوق گنج علی بابا رو میخوام تازه با کنایه روزی هزار بار میگه که من نصف کسایی که میخواستم رو دعوت نکردم

خودمون هم از این همه اختلاف سلیقه متعجب شدیم و یه وقتایی فقط یه وقتایی بهش میخندیمخندهگریه

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند روز پیش تولد همسر بودقلب به شدت در پی یه هدیه غافلگیرانه بودم پارسال تولدش تازه دو هفته بود که از همکاری به دوستی تغییر موضع داده بودیم و من با تولد گرفتن سورپرایزش کردم.

راستش امسال محدودیت هایی داشتم اولا که نزدیک عروسی یه دنیا کار برای انجام دادن هست و یه جورایی همه زمان ها با هم هستیم دوما که نمیدونستم کجا تولد بگیرم خونه خودمون اماده نیست خونه مادرش دلم نمیخواست خونه خودمون هم مامان همینجوری کلی کار داره.

برای خرید هدیه همسر تاکید کرده بود که چیزی براش نگیرم به هر حال موقع عروسی بیشتر پول لازم داریم ابرو

اما اما

چند روز بود میدیدم همسر با حسرت داره بنرهای تبلیغاتی زیر رو نگاه میکنه

مهمانان برنامشون هم اینا هستند

اولش همسر قبول نمیکرد که ثبت نام کنه مخصوصا وقتی هزینه رو فهمید اما قیافه ش شبیه وقتایی بود که نمیذارم بستنی بخورهخنثی بعد از کلی اصرار که برای کارت خیلی خوبه بدردت میخوره راضی شد و  ثبت نام کرد بنابراین 27 ام از صبح تا شب میره کنفرانس و کلی ذوق دارهقلب انقد با هیجان درباره ش حرف میزنه که انگار اولین بارش هست که داره میره کلاس....

اینم لینک سایت کنفرانس

 

در ادامه مطلب برای آقایون چی بخریم؟؟؟

 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی / من و ایده ها

۳٠ تیر ۱۳٩٢ :: ٩:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

بعد تو حس بودن اینا منو کشته قیافه هاشون خیلی بانمکه. اگه من میخواستم این مدلی عکس بگیرم حدود یک سالی طول میکشید که ساقدوشا رو در حالی که از خنده ولو شدن از رو زمین جمع کنم

بعد یه مشکل دیگه هم با م بود که با  قیافه درویش مسلکقلب و همیشه ثابتشقلب بخواد از این ژستا بگیره.خنثیخنثی

 

پ.ن1: الان یادم افتاد دوماه دیگه در چنین روزی روز عروسیمههورا بعد من تو ارایشگاه نشستم دارم از استرس میمیرمخیال باطل

پ.ن2: الان هم استرس وجودم رو گرفتاوه

 



موضوع مطلب : من و عکاسی / من و زندگی

٢٥ تیر ۱۳٩٢ :: ٥:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مجبور بودم یه مسیری رو پیاده برم و برگردم. مسیر طولانی نبود شاید کمتر از 10 دقیقه. ساعت 3 بود که داشتم برمیگشتم طبق عادت همه وقت هایی که پیاده هستم از اون سمتی از خیابون حرکت میکنم که ماشین ها خلاف جهت من حرکت کنند. بعد از چند لحظه متوجه شدم یه ماشین پا به پای من داره دنده عقب میاد. سر ظهر تو گرما حوصله خودمم رو هم نداشتم با خودم گفتم اشتباه میکنی حتما مسیر رو اشتباه اومده بعد دیدم نخـــــــیر انگار داره یه چیزایی هم برای خودش میگه فاصله م با خیابون زیاد بود فقط زمزمه هایی رو شنیدم کم کم رسیده بودم روبروی ساختمون شرکت. ماشین محترم هم همینطور دنده عقب داشت میومد. حتی حوصله نداشتم نگاش کنم از خیابون که رد شدم گفتم خوب خدا رو شکر دور برگردون نداره و با خیال راحت وارد ساختمون شدم به پاگرد اول نرسیده بودم حس کردم کسی پشت سرمه زیر چشمی نگاه کردم یه ادم خیلی مرتب و تر و تمیز بود گفتم خوب اینجا به غیر ما 5 تا واحد دیگه هم هست تو همین فکر بودم که یهو معذرت میخوام که دارم مینویسم ولی منو لمس کرد انگار شوک بهم وارد شد بعد تنها کاری که کردم یه کیف اداری دستم بود که با اون زدم تو صورتش و فرار کرد منم تا پایین پله ها دنبالش کردم خیلی عصبانی بود بعد همونجوری که داره میدوه میگه مگه چیکارت کردم؟

این جمله بیشتر اذیتم کرد مگه چیکارت کردم؟؟؟؟

تو یه مریضی!  این هم راه دنبال من اومدی به من دست زدی کاری کردی که من حالم بهم بخوره از بعضی از ادم هایی که دارم کنارشون تو یه شهر زندگی میکنم باعث شدی من با خودم فکر کنم مگه راه رفتن من، مگه ظاهر اداری من مشکلی داره که باعث همچین ری اکشنی شده.....

 ( بزرگواری کنید ادامه مطلب را بخوانید)



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی

٢۳ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه سوال تکلیف اینایی که سحر بلند میشن تا یک ساعت بعدش هم درحال نیایش و عبادت هستند و توی این روزای داغ با وجود همه مریضیایی که دارن مثل قند و فشار خون و... روزه میگیرن بعد فشارشون میره بالا کلا عصبی هستند جواب سلام رو حتی درست و حسابی نمیدن و موقع افطار هم که میشه اونقدر قند خونشون جابجا شده و آمپرشون رفته بالا که همین لقمه دوم یهو به یکی کلید میکنن و یه چی میگن که دل طرف بشکنه  بعد ول کن هم نباشه هی منت بذراه و هی تیکه بارش کنه طوری که دیگه آدم دوم  هیچی از گلوش پایین نره و غصه ش بگیره و دلش نافرم رنجور بشه  .... کلا آقا تکلیف اینا دقیقا چیه؟

 

پ.ن1: دوستان من امروز متوجه شدم که یکسری از نظرات دوستان رو جواب دادم اما یادم رفته تایید کنم معذرت میخوام.

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱٩ تیر ۱۳٩٢ :: ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B
۱٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند سال پیش که هنوز دانشجو بودم از طریق یکی از دوستام، توی یه مجتمع شروع به تدریس کردم. کم کم تدریس شد بخشی از وجودم همه عشق زندگیم به قول یکی از استادامون تدریس شد تفریح عاشقانه من.

به خاطر عشقی که به کارم داشتم یکی از بهترین های مجتمع بودم. بعد چند سال شدم مدیر دپارتمان. حتی بعد از تاسیس شرکت و کار توی شرکت بازم خونه اصلیم مجتمع بود تا اینکه پارسال بعد از یک سری اتفاق ها و داستان هایی که پیش اومد از اونجا اومدم بیرون. نافرم  هم اومدم بیرون طوری که همه پل های پشت سرم خراب شد. بدترین مورد این بود که با بیرون اومدن من 5 تا از همکارام هم بیرون اومدن یکیشون همسر خودم بود چهار نفر بقیه همه نزدیک ترین همکارا به من. (من ازشون نخواسته بودمفرشته)

درسته که دو سال آخر کار اونجا بهم سخت گذشت اذیت شدم و خیانت دیدم نامردی دیدم، طوری شده بود که هرشب گریه میکردم  اما....

اونجا با همه بدی هاش مثل خونه م بود.

من اونجا بزرگ شده بودم کار یاد گرفته بودم با ادمهاش دوست بودم گاهی وقتا از ساعت 10 صبح اونجا بودم تا 9 شب شایدم بیشتر و اگه بخوام صادق باشم  من اونجا قدرت داشتم.

و مهمتر از همه عاشق شاگردام بودم از  15 سال شاگرد داشتم تا .... هرکدومشون  هم عالمی داشتن.

دیشب بعد از این یکسال دلم بدطور هوای درس دادن کرد. دلم هوای توی کلاس بودن. جدی بودن موقع درس. سر به سر بچه ها گذاشتن، دلم عاشقی سر کلاس بودن رو خواست

دیشب توی تاریکی نشستم پشت میز آشپزخونه و همه دلتنگیام رو توی نخ های مارلبرو دود میکردم و توی ذهنم، خودم رو  تو کلاس دیدم با کفشای پاشنه بلندی که مخصوصا میپوشیدم که وقتی راه میرم صداش همه رو اذیت کنه با مقنعه ایی که عادت داشتم میذاشتم تو مانتو و به قول یکی از بچه ها شال سوسولی که مینداختم دور گردنم و با ناخنای مانیکور شده کیف چرم اداریم رو بگیرم و برم سر کلاس  اول از همه توی سایت کارای بچه ها رو ببینم و بهترین کار رو  پرینت بگیرم بزنم روی بورد دپارتمان تا حال بقیه استادا گرفته بشه چه شاگردای خوبی تربیت کردم( کلا بدجنسم میدونم) بعد شروع کنم به درس دادن ....... وای  که چقدر دلم تنگ شده برای درس دادن ، برای سر کله زدن با بچه برای ماژیک و وایت برد

دلم لک زده  برای شاگردام که بیان بگن شما بهترین مربی ما هستید، بیان بگن توروخدا بقیه درسای ما رو هم شما بیا درس بده بعد برن پیش مدیر مجتمع  ازش درخواست کنن که فلانی مربیمون باشه ...

الان یکسال میشه که تفریح عاشقانه ایی ندارم

الان شاید درامدم بیشتر باشه از درس دادن ولی اینروزا آروم نشستم پشت کامپیوترم و سایت طراحی میکنم این روزا شاید ساعت ها میگذره و من هنوز پشت میز کارم هستم بدون اینکه با کسی حرفی زده باشم.

این روزا منم وکدهایی که بالا و پایینشون میکنم تا نتیجه دلخواهم رو بگیرم بدون سر کله زدن با خانم های مسنی که برای یادگیری تلاش میکنن

اینروزا منم و ارامش بی حد و حصر شرکت، بدون طنازی های شاگردای کم سن سالم

اینروزا منم و گلدونای بی حرف اتاقم که از بس من حوصله ندارم دارن زرد میشن دیگه وقتای استراحتم کسی نیست بیادبشینه باهام درد دل کنه و هی حرف بزنه...

اینروزا دلم تفریح عاشقانه میخواد. شما نمیدونی چه دردی داره که نتونی کاری رو که عاشقشی انجام بدی. البته که میتونم برم جای دیگه تدریس کنم اما این کجا و آن کجا!

دیشب داشتم دعا میکردم امروز از مجتمع بهم زنگ بزنن یه عذر خواهی تر و تمیز ازم بکنن بعد من ناز کنم بگم اگه میخواید من برگردم باید حقوقم رو بیشتر کنید بعد من دوباره بشم مدیر دپارتمان بعد شاید بیامخنده

ولی با اون اتفاقایی که افتاد مگه امکان داره......................

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

۱٠ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی این عکس رو دیدم دلم  این ریزه میزه ها رو خواستناراحت کاش از این کارا بلد بودم.



موضوع مطلب : من و زندگی

٥ تیر ۱۳٩٢ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

فاینالی مدل لباس عروس رو انتخاب کردم و دیروز رفتم چندتا مزون سمت چهارراه امیر اکرم، عکس رو نشونشون دادم تقریبا قیمت ها تو یه رنج بود فقط یکی دوتاشون که جای شیکتری داشتند یهو قیمتشون میزد تو فضا!

قیمت اجاره لباس عروس و خریدش حدود 200 تومن تفاوت داشت که تصمیم گرفتم بخرم.

اینم باید بگم که قیمت هایی که توی امیراکرم بهم دادن با قیمت هایی که از مزون های کرج گرفتم خیلی متفاوت بود. مثلا خانه مد شیرخانی بهم گفت این لباس سه میلیون برام میدوزه در حالی که دیروز زیر یک میلیون قیمت بهم دادند.

یا مزون "هانی مون" توی مهرویلا هم بهمین ترتیب.

حالا با این تفاوت قیمت های عجیب میترسم که کارشون بد باشه یا خوب درنیارند البته مزون هایی مثل خانه مد شیرخانی یا هانی مون و... فکر کنم بیشتر پول اسمشون رو میگیرند. مزون عروس شرق دوخت لباس هاش خیلی بهتر بود، فعلا دو دل شدم میترسم خوب در نیارند هرجا هم که تاریخ عروسی رو ازم پرسید 10 روز زودتر تاریخ دادم که به روزای اخر نکشه اعصابم بهم بریزه.

نمیدونم چیکار کنم میترسم که خوب درنیاد!ابرو

به احتمال زیاد فردا باید برای سفارش با همسر دوباره برم سمت امیر اکرم مجبورش کردم فردا رو مرخصی بگیره حداقل توی یه فعالیتی با من شرکت کنه. فردا بعدازظهر هم احتمالا کابینت های خونه اماده میشه میان برای نصب. رنگ خونه هم تموم شد که خیلی راضی نیستم البته دیوار پشت lcd و دیوار پشت تخت هنوز مونده، ایده که برای این دو تا دیوار داریم از هزینه کل رنگ خونه بیشتر میشه.

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed