کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢٩ دی ۱۳٩۳ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خودش گفته بود میخوام بیام خونتون.

از لحظه ایی که شنیدم همش به همسر میگفتم : چاخان نکن حتما تو دعوتش کردی

اونم هی قسم و آیه که بوخوودا خودش خودشو دعوت کرد!

هنوزم حضور این آدم که روابطمون در حد یه سلام هست، بااون درامد میلونی عجیب و غریب ماهیانش تو خونه فسقل ما برامون جای سوال هست! حالا درسته همسر با پزوهشات گسترده بنده در زمینه کارشون و ترجمات بازم بنده کلی پز میده تو شرکت ولی فکر نمیکردم در این حد باشه!

وقتی بچه ها فهمیدن داره میاد خونه ما خیلی شیک تماس گرفتن با همسر که ما هم میخوایم بیایم !!!! همسر هم خیلی شیک جواب داد شرمنده ما امکان پذیرایی از شما رو نداریمخنثی

کلا این آقایون خیلی روابط شیک و عجیبی دارند تعارف ندارند. اگر من بودم گردن کج میکردم میگفتم خواهش میکنم منتظرتون هستیم بعدش تا آخر شب حرص میخوردم اینا چقدر پرون هستند!!!

اولین بار بود استرس داشتم گلاب بروتون اسهال شده بودمسبز کلا مهمونی خوبی بود کلی حرف زدیم باهم شوخی کردیم

نکته جالبش این بود که خیلی سوال میکرد انگار اومده خواستگاریمون

- یکدومتون تیپ چهاری هست از خونتون معلومه خیلی دیزاین خاصی داره

- چه نوع فیلمهایی بیشتر میبینید؟

- چه نوع مشروبی رو ترجیح میدید؟

- بعد از مشروب چیکار میکنید؟

- من دوست دارم بعد مشروب یا پانتومیم بازی کنیم یا مافیا.

- من فلان ترینر بزرگ دنیا رو بیشتر دوست دارم شما ترجیحتون کدومه؟

بعدم گفت برنامه بعدی حتما پانتومیم بازی میکنیم!!!!!!

نکته جالبش این بود با اینکه خیلی از نظر تحصیلی و آموزشی آدم بالایی هست از اونایی که برای هر ساعت تدریس ملیونی پول میگیرن. با این حال خیلی راحت گفت فیلمهای آموزشی که ترجمه کردید رو بدید من یا مطالبتون رو با من در اشتراک بزارید دوست دارم یاد بگیرم یا حتی خیلی راحت گفت من نمیدونم.

فقط داستان اینجا بود که فکر کنم از دستپخت من خیلی خوشش نیومد با اینکه خیلی خوشمزه شده بود کم خورد. نگران

بعد از رفتنش من همسر متعجب نشستیم رو مبل که خب امشب چی شد؟ چرا اومده بود؟ خب که چی؟ بعدش چی؟ الان یعنی چی؟

-اومده بود ترجمه ها و فیلم های آموزشی ما رو بگیره؟ (خودش هزارتا از اینا میتونه داشته باشه)

- میخواست درباره موضوع خاصی حرف بزنه وجود یه سر خری که نتونسته بودیم از شرش راحت بشیم مانع شد؟؟

- میخواست دوست پیدا کنه؟

- میخواست از دخترمون خواستگاری کنه؟( ما که دختر نداریم اونم که با دوست دخترش زندگی میکنه چی میگه این وسط)

- اومده بود به عنوان یک لیدر بسیار موفق دست نوازشی بر سر زیر دستانش بکشه؟( پس بقیه زیر دستان چی؟)

- میخواست توی تیم آموزشیش حضور داشته باشیم؟( این ممکنه باعث قتل در منزل ما بشه تحقیقات با من بوده من باید باشم نه همسر از الان بگم همسر فقط شومن خوبی بوده)

- همه موارد

-؟؟؟

هیچی دیگه فعلا نفهمیدیم. یعنی واقعا بازم میخواد بیاد با هم پانتومیم بازی کنیم؟ ایندفعه باید دوست دخترش رو هم دعوت کنیم؟ درباره چی حرف بزنیم؟ بیخیال آقا...

حالا باز چیزی دست گیرم شد خدمتتون عرض میکنم

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و همسر / من و شرکت

٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی میدونی راهی که داری میری اشتباه هست چیکار میکنی. راهی که برای شروعش خیلی تلاش کردی چند سال به پاش نشستی. ولی یه جایی میرسی میفهمی اشتباه کردی.

اینجور مواقع دو راه داریم:

یکی اینکه به خاطر غرورمون و بدون لذت ادامه بدیم. حرفمون هم این باشه که به هر حال چند سال پاش زحمت کشیدم.

راه دوم هم اینه که بریم دنبال افسانه شخصیمون. دل بکنیم از راه اشتباه و هر جایی که هستیم راهمون رو عوض کنیم.

من که فکر میکنم در صورت انتخاب راه اول خواه ناخواه به راه دوم میرسیم فقط وقت و انرژی بیشتری را هدر میدهیم.

در مورد من موضوع برمیگرده به کارم !به موضوع شرکت. از اول اولش فهمیدم راهی که من برای زندگیم میخوام این نیست. میدونستم من نمیخوام بخش مهمی از زندگیم را صرف این کار کنم. ولی ادامه دادم به خاطر غرورم به خاطر اینکه به همه ثابت کنم من میتونم و تونستم درسته موفقیت در حد محلی بود ولی تونستم. کلی هم تجربه کسب کردم گاهی وقت ها ضرر کردم گاهی وقت ها سود کردم. در کل چیزای زیادی یاد گرفتم اغراق نکردم اگر بگم بیشتر از تمام سالهای دانشگاه یاد گرفتم.

ولی به نقطه ایی از زندگی رسیدم که خسته شدم. بدون رودربایسی از بعد عید یهو همه چی خراب شد انگار یه بهانه شده برای من که تعطیلش کنم.

شاید پوزخند بعضی ها رو ببینم که یعنی نتونستی؟ ولی واقعیت اینه که بعد سی و یک سال از زندگی فهمیدم تمام عمرم برای دیگران زندگی کردم. دیگران چی فکر میکنند؟ مگه مهمه؟ مگه من قراره چند سال عمر کنم؟؟ ترجیح میدم نیمه باقی مونده رو صرف کارهایی که دوست دارم بکنم. دلم میخواد خوشحال باشم. شاید اولش کمی طول بکشه تا سریع کار جدیدی را شروع کنم ولی میارزه.

اولش حتی میترسیدم به این موضوع فکر کنم. ولی کم کم متوجه شدم که فکر کردن یواشکی به این موضوع بهم حس سرخوشی میده. حس هیجان و لذت.

بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اینکه واقعا دوست دارم چیکار کنم؟ راستش نیاز زیادی نبود به فکر. میدونستم همیشه میدونستم ته ته دلم به چی علاقه دارم فقط ترس ابراز داشتم میترسیدم بگم و بقیه بهم یگند اینهمه درس خوندی مهندس شذی که این کارت باشه؟ الان دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگند. برام مهم نیست که حتما کارم با رشته ام در یک راستا باشه.

من وقتی رشته تحصیلیم رو انتخاب کردم مگه چند سالم بود؟ در اوج بچگی بودم. دلم میخواست بقیه صدام کنند خانم مهندس. الان لقب نمیخوام الان زندگی میخوام. الان احساس رضایت میخوام.

همسرم تنها کسی هست که با خیال راحت درباره افسانه شخصیم باهاش صحبت کردم نه تنها بهم نخندید حتی بال و پر داد. حتی در حال ترسیم رویام خودش هم بود توی رویا حضور داشت. خوشحالم که نیمه گمشده زندگیم رو درست انتخاب کردم که حالا بهم جرات پرواز میده. جرات قدم گذاشتن بیرون از محدوده های مجاز ذهنیم.

در عین حال اگه فکر کردید به پدرجان گفتم میخوام چیکار کنم کاملا در اشتباهید چون میدونم در اولین کلمه چنان میزنه تو ذوقم که تار و پود رویام نخ نخ میشه والا چه کاریه.

قرار هم نیست از فردا کار جدیدم رو شروع کنم. اینبار میخوام با تجربه ایی که بدست آوردم برم جلو. نمیخوام بیگدار به آب بزنم. شرکت رو هم تا اواخر تیر قالش رو میکنم.

حتی نوشتنش هیجان داره برام احساس رضایت بهم میده لبخند میزنم. برام دعا کنید به انرژی مثبتتون نیاز دارم.



موضوع مطلب : من و شرکت / من و من

۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٦:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

داستان از چند هفته پیش شروع شد که زنگ زد که برای شاگردهای من کلاس کامپیوتر میزاری؟

-کلاس؟ چه نرم افزاری؟

- دخترگلم از اول اول! شما چی میگید بهش ... ICDL؟

- جون مامان ول کن! من 10 سال پیش حال داشتم این چیزا و یاد بدم الان فقط نرم افزارهای تخصصی شاگرد قبول میکنم.

در ظاهر قبول کرد ولی از اونجایی که من مامانم رو میشناسم میدونم تا قبول نکنم براشون کلاس بذارم دست از سرم برنمیداره.

چند روز بعد

- دخترگلم بگم کی بیان برای ثبت نام؟

-کیا؟

- همون شاگردهام که قراره بیان برای کلاس عینک

-مادرمن مگه نمیگی مدرسه میخواد براشون کلاس بذاره پس چرا میخوای بفرستیشون پیش من؟

-آخه مدرسه هزینه زیاد میگیره اینا نمیتونن برن کلاس. وضعیت مالیشون اصلا خوب نیست دلشون میخواد مثل همکلاسیاشون یاد بگیرن ولی نمیتونن هزینه بدن.

- باشه بگو سه شنبه بیان ببینم چندتا هستن.

-خدا خیرت بده مامان جان! بهشون گفتم برای کل دوره ازشون 60 میگیری خوبه دیگه؟

- مامان بی خیال 60 آخه؟

- گناه دارن، بچه ها پاکن معصومن برای روحیه خودتم خوبه. مگه نمیگفتی دلت برای تدریس تنگ شده ایشالا که قدمشون برای شرکتت خوبه!

- باشه بگو بیان هرکدوم هم ندارن عیب نداره نمیخواد مبلغی بدن.

هیچی دیگه من الان 6 تا دختربچه ناز دارم که میان شرکت بهشون کامپیوتر درس میدم.

نکته جالبش هم اینه همون روز اول بعد از کلاس یکی زنگ زد وچندتا پروژه بهمون داد و بعدش هم که رفتم خونه مامانم اولین هدیه تولد امسالم رو بهم داد که از نظر مالی قیمت زیادی داشت و اصلا انتظار نداشتم بعد دومین جلسه کلاس هم از چندجا به شرکت پول رسید.

من اعتقاد به کارما و بازگشت اعمال دارم اما هیچ وقت فکر نمیکردم گاهی وقت ها اینقدر زود نتیجه یکسری از کارها رو ببینم. اونقدر توی این دوتا جلسه که اومدن کلاس باهاشون حال میکینم اونقدر بهم انرژِی مثبت میدن که حد نداره.

خدایا ازت ممنونم که بهم این استعداد رو دادی که بتونم معلم خوبی باشم و چیزهایی که بلدم رو به دیگران یاد بدم مرسی به خاطر این تفریح عاشقانه. مرسی راه ساده ایی رو پیش روم میذاری که از اون طریق به زندگیمون خیر و برکت بدی.

 



موضوع مطلب : من و شرکت / من و تدریس / من و مامانم

٢۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه کار جدیدی رو همسر شروع کرده و خیلی اصرار داره که منم به تیمش بپیوندم و به هر نحو ممکن داره من رو وسوسه میکنه!

راستش سه تا دلیل از نظر خودم قانع کننده دارم برای اینکه کار رو انجام ندم و از نظر همسر( البته ایشون خیلی لطف دارند) این دلایل اصلا ارزشی ندارند و چون من افتادم روی دنده تخس بازی حاضر نیستم برم تو تیمش! و در ادامه صحبت های گوهربارشون فرمودند که من لجباز هستم و تا خودم نخوام هیچ کس نمیتونه منو قانع کنه! ولی به طرز زیرکانه ایی سعی در وسوسه من داشت!

حالا این سه تا دلیل از نظر خودم به شدت منطقی چیه:

دلیل دوم: آقا هرکسی رو بهر کاری ساختند به نظر خودم من خیلی به درد این کار نمیخورم. این کار روابط عمومی به شدت بالا میخواد حالا درسته آدم اجتماعی هستم ولی اصولا یکی دو جلسه طول میکشه تا با آدم ها راحت برخورد کنم یه جور خجالت محوی همیشه همرام هست. بهش میگم من مثل تو نیستم کمتر از ده دقیقه دل همه رو ببرم به سرعت روشون تاثیر مثبت بگذارم. همسر من برخلاف من فوق العاده کاریزماتیک هست. البته ایشون میگن همه از تو شیکم مادرشون کاریزماتیک نیستن که ولی از نظر من از همون شیکم مادر آدم یا کاریزماتیک هست یا نیست.

دلیل سوم: توی تیم مورد نظر دو نفر آدم هستند که اتفاقا فامیل همسر جان می باشند و به شدت به شدت از اینا خوشم نمیاد. یکشیون رو که همون اولین بار روز خواستگاری دیدم دلم میخواست از تو کیفم یه کلاشینکف دربیارم بزنم وسط دوتا چشماش والا به قرعان! آخه آدم این همه نچسب. اون یکی رو هم تو جشن نامزدی در ده دقیقه اول زدم به تیپ و تارش که حد و مرزش رو بدونه آخه آدم با عروس که اولین باره میبینتش شوخی ناجور میکنه مرد بایس جنتلمن باشه! البته همسر میگه نه اتفاقا خود فلانی میگفت چرا بی رو نمیاری اون بیزنس رو میشناسه  پول رو میشناسه و از این...چشمک حالا البته خدا میدونه اینا رو همسر از خودش گفت یا اون گفته با توجه به شناختی که از همسر دارم میدونم رگ خواب من دستشه اینا رو گفته دید من به اون آدم رو درست کنه!

و اما دلیل اول: خوب همسر و همه این آدم ها قبلا کار مشابهی رو انجام میدادن که اتفاقا سودآوری خیلی بالا داشته ولی به دلایلی گروهشون از همه میپاشه و همه این آدم ها روزگاری با هم داشتند...

گفتنش یه کم سخته ولی این مقدمه رو بگم که به هر حال ما آدم های بالغی هستیم و خیلی بچه گانست که انتظار داشته باشیم اولین شخص زندگی همدیگه باشیم به هرحال قبلا کسایی تو زندگی من بودند و کسایی هم تو زندگی همسر و ما به واسطه همکار بودنمون قبل از ازدواج این مسایل رو درباره هم میدونستیم و مشکلی هم نداریم به نظر من که کاملا طبیعیه و البته اینجورم نیست که بششینیم دراین باره با هم صحبت کنیم اصلا حرفش رو هم نمیزنیم ولی خوب هرجفتمون میدونیم چه خبر بوده و مهم اینه که الان از انتخاب هم راضی هستیم و میدونیم نیمه گمشده هم هستیمسبز

از داستان دور نشم توی کار قبلی دوست سابق همسر هم بوده با اینکه الان نیست ولی همه اون آدم ها اون شخص رو میشناختند و دیده بودند و همسر دو سه روز اول که رفته بود میومد خونه میگفت وای همه سراغت رو میگرند و میگن چرا خانمت رو نمیاری و از این حرفا! بعد این حس در من به وجود اومد که اینا میخوان مقایسه کنند به هرحال اگه منم باشم تو ذهنم مقاسه میکنم دوتا آدم رو با هم. شما نمیکنی؟

بعد حسم حس خانم دووینتر جدیده که جناب ماکسیم دووینتر میخواد دستش رو بگیره ورداره ببره ماندرلی اونجا هم همه از دید  ربکا میخوان به خانم دووینر جدید نگاه کنند و خلاصه اینکه توی همه جای ماندرلی بوی ربکا میاد. تازه از همه بدتر اینکه با اینکه من این دوست سابق رو ندیدم اما به واسطه اینکه میدونستم شغل اصلیش چی بوده و برای اون کار زیبایی چهره به شدت مهمه و چیزایی از این قبیل نمیخوام مقایسه بشم.

اصولا ادم بی اعتماد به نفسی نیستم اما همیشه رفتن توی یه جمع جدید برام سخت بوده مخصوصا که این جمع همچین پیشینه ایی هم داشته باشه!

اینم بگم خل نیستم همینجوری این فکر به ذهنم خطور کرده باشه همسر قبلا یه دوستی داشت به نام آقای الف که اوایل زیاد قاطی ما بود بعد این خیلی سوال هایی میپرسید که رنگ و بوی مقایسه داشت به شدت اصرار داشت خونه پدری منو ببینه شرکت رو ببینه بپرسه چند وقته گواهی نامه دارم آیا رانندگی میکنم چرا فلان جا رفتم سفر و فلان کادو رو برای همسر چند خریدم .... بعد حالم رو بهم میزد خوشبختانه الان در ظاهر که از زندگی ما حذف شده ولی حس سوالاش همش باهامه.

به همسر مورد اول رو خیلی در لفافه گفتم میگه ارواح خاک پدرم اصلا اینطور نیست تو خل شدی این مورد بهانته که پیش من نباشی و...

خلاصه اینکه نمیدونم چیکار کنم!

 

برای دلداری خودم:

1- نقش خانم دووینتر جدید رو  توی فیلم "جوآن فونتین" بازی میکرد نقش ربکا رو هیچ کس!!نیشخند

2-یادم رفت.

3- ماکسیم دووینتر اصلا ربکا رو دوست نداشت عاشق خانم جدید بود بعععله.

4 خوشبختانه فکر کنم آقای الف که نقش خانم دانورس رو توی ورژن ما بازی میکرد فعلا گم و گوره پس این شخصیت تو ورژن ما حذفهقهقهه

5- فقط این وسط ما ماندرلی رو هم نداریمناراحت

چقدر حرف زدم آخیش راحت شدم!چشمک معلومه مغزم به شدت درگیره دارم پرت و پلا میگم؟؟؟



موضوع مطلب : من و همسر / من و شرکت

٢٤ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بععععله در راستای پست های قبل و یک ماه تشنج سر پروژه مورد نظر و حرف های همکاران گرام در مورد اینکه من دارم اشتباه میکنم و اصلا همچین چیزی امکان نداره و برخورد بقیه با من مثل اینکه من حرف بیخود میزنم و دارم زور میگم و اصلا چیزی که من میگم وجود خارجی نداره.

خیلی شیک و مجلسی نشستم پای کاری که هیچ اطلاعی ازش نداشتم و در کمتر از 2 ساعت ادعام رو ثابت کردم و کاری که بعضی از همکاران عزیزم که اکسپرت بودن و نمیتونستن انجام بدن رو انجام دادن و حسم بعد از این کار کلی پشت و وارو بود به اضافه اینکه بارها بارها اعلام کردم که من از همه باهوشترمخنده

بعععله اعلان عمومی دادم که من از همه باهوشترم و کلی حرکات موزون و شادمانی و ورجه ورجه.

حس خوبی بود بعد از یک ماه فضای تشنج ذهنم و اینکه بقیه دائم یادآوری میکردن اصلا همچی چیزی ممکن نیست خودم با چندساعت نشستن سر کاری رو که تخصص اونهاست و از نظر اونا غیر ممکن انجام دادم.

الانم از شادی در پوست خویش نمیگنجم و اعتماد به نفسم رو سقفه!ابله

خوب من برم کلی فخر فروشی کنم و بهشون یاداوری کنم من از همشون باهوشترمیول

خودم میدونم ادم باید متواضع باشه ولی قبول کنید اینکه ادم دستاوردهاش رو بکنه تو چشم کسایی که باهاش مثل یه کسی که هیچی بلد نیست رفتار کردند حس خیلی خوبیه. و منم اصلا فکرش رو نمیکنم که بذارم یه لحظه فراموش کنند من رویا پرداز نیستم و از اونا بهتر کارم رو بلدم!!!!!

حالا درسته تئوری سفر در زمان رو ثابت نکردم ولی برای هرکسی موارد موجود در کارش خیلی مهمه!

 



موضوع مطلب : من و شرکت

٢۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

قبلا هم گفته بودم من اصلا به دعا گرفتن و کلا این حرفا اعتقادی ندارم . همیشه هم به شدت در برابر این حرف ها موضع گیری میکنم. بعد جالبه توی این یکسال گذشته دوبار این مورد رو به چشم دیدم .

بیشتر روزها همسر اولین کسی هست که میرسه شرکت و وارد شرکت میشه گاهی وقت ها منم دراین امر خطیر کنارش هستم ولی همیشه در حین باز کردن قفل کتابی سرمون پایینه و عجله داریم در باز بشه داخل بشیم و کارای اولیمون رو بکنیم قبل از اینکه بقیه بچه ها برسن.

قضیه از اونجا شروع میشه که چهارشنبه صبح برخلاف همیشه همسر دیرتر میرسه شرکت و همون جلوی در با یکی از مشتری های سحر خیز مواجه میشه با هم پله ها رو بالا میرند و در حین باز کردن در شرکت آقای مشتری میگند خودتون این کاغذ رو گذاشتید بالای در؟

همسر کاغذ رو از بالای نرده های جلوی در برمیدارن و میذارن تو جیبشون تا بعدن در خلوت ملاحضه بفرمایند

حالا کاغذه چی بوده: دعـــــــــــا

یعنی شما داشته باشید یکی چقدر بیکاره و پولش اضافیه و از همه بدتر با ما دشمنی داره که اومده داخل شکاف بالای در ورودی ما دعا جاسازی کرده.

از یه طرف قضیه خنده داره و به قول پدرم با دعای گربه سیاه بارون نمیاد اما از یه طرف من میگم یه نفری هست که با ما دشمنی داره و خیلی راحت اینکار رو اومده انجام داده.

بعد کارشناسی آقای همسر نشون داده که دعا چیز خوبی نبوده به هر حال ایشون تخصص های ویژه خودشون رو دارند. و میفرمایند که از این دعا برای بستن روزی و طلاق و از اینجور چیزها استفاده میشه.

هیچی دیگه دعا رو انداختن توی آب روان که بره

ولی من همچنان فکرم اینه کیه که اینقدر از ما بدش میاد.



موضوع مطلب : من و شرکت

٧ مهر ۱۳٩٢ :: ٢:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز بلاخره بعد از مدت های مدید زحمت کشیدیم قدم رنجه نمودیم سنجد خوردیم تشریف آوردیم شرکت.

از حدود یک ماه قبل از عید برای مجوزی اقدام کرده بودم. همون موقع گفتن اول باید فرم حراست رو پر کنی و تا استعلام حراست نیاد درخواست تشکیل پرونده نمیتونی بدی. دو سه روز بعد رفتم فرم حراست رو پر کردم چهار پنج صفحه فرم بود زمان گذشت تا امروز که بعد از پیگیری های زیاد تازه جواب استعلام حراست اومده بود که البته خودشون باید میفرستادن اداره مربوطه که لطف کردند و نفرستادن خودم مجبور شدم کلی مسیر رو برم نامه مهر و موم شده که روش نوشته محرمانه رو بگیرم ببرم اداره مذکور تحویل بدم و بعد از هفت هشت ماه تازه برسم نقطه شروع کار یعنی درخواست تشکیل پرونده.

توجه دارید که اول باید درخواست بدم بعد مدارک رو کامل کنم تحویل بدم بعدش سو پیشینه و عدم اعتیاد و.... این مراحل تموم شد پرونده فرستاده میشه شعبه اصلی و لطف میکنن تشکیل جلسه میدن که آیا مجوز بدیم یا ندیم. اگه اگه جواب مثبت باشه اماکن وارد بازی میشه باید بیاد مکان رو تایید کنه..............

حالا خودتون تمام این مراحل رو با تنبلی ذاتی من برای کارهای اداری جمع بزنید ببینید کی مجوز میرسه به من؟!!!!!!

از اونجایی که آدم خوشحال و خیلی سرخوشی هستم همین که اومدم شرکت شروع کردم به سرچ درخواست مجوز آموزشگاه و چندتا چیز دیگهچشمک به حول قوه الهی اگه بفهمم اینایی که توی سایتشون نوشته یعنی چی این یکی رو هم استارت بزنم فقط به قول همسر مواظب باشم هندونه ها از بغلم نیافته.

بعد از مطالعه سایت های وزین مربوطه متوجه شدم همین الان برم دنبال ساخت سفینه فضایی زودتر به نتیجه میرسم والا به خدا.

قهقههقهقهه توی چارت مراحل کارش نوشته حداکثر زمان از تشکیل پرونده تا گرفتن مجوز یک ماه طول میکشهقهقهه خدا این مسئولین بانمک رو حفظ کنه کلی خندیدم جک سال بودنیشخند

پ.ن1: خداروشکر توی رفت و آمدها به ادارجات مربوطه همیشه کارمندهای خوش برخوردی رو دیدم درسته که کارم رو این همه مدت طول دادن ولی همشون رفتارهای اجتماعی خوبی داشتن.



موضوع مطلب : من و شرکت

٢٢ تیر ۱۳٩٢ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ما پنج نفریم که تو شرکت ثابتیم یعنی اکثر مواقع هستیم چندتا هم بازاریاب داریم که اصولا نمیبینمشون تلفنی با هم هماهنگیم.

یه روزایی مثل امروز هم پیش میاد که هیچ کس تو شرکت نیست هر کی میره دنبال یه کاری و من میمونم و شرکت

منم امروز یکمی مریض بودم فقط چون حوصله نداشتم اومدم شرکت بعد بدون میکاپ با ناخنای نامرتب واه واه واه

از پنجشنبه هم پنجره باز مونده بود و کلی خاک رو میزا بود با خودم گفتم بی خیال. فقط لطف کردم به گلدونام آب دادم و نشستم به کار که دیدم خیلی گرمه کشف حجاب کردم و بعد کفشم رو در اوردم اینجا از این دمپایی پلاستیکی آبیا  تو آشپزخونه هست اونو پوشیدم یعنی میخوام میزان هپلی بودن من رو تجسم کنید سبز در همین وضعیت شیک بودم که زنگ در شرکت رو زدن خدا رو شکر عقل کرده بودم در از پشت قفل بود.

پاورچین پاورچین رفتم پشت در از چشمی  نگاه کردم که چشمتون روز بد نبینه یه همکار قدیمی مجتمع که یکسال بود ندیده بودمش پشت در بود بعد این آقای همکار داستان ها داشت خیلی هم ادعای کلاس میکرد. یادمه یه بار چند سال پیش یه تیپ اسپرت رفته بودم مجتمع بهم گفت از یه خانم مهندس بعیده این مدل لباس پوشیدن لباسای شما باید خیلی با تریپ تر از این حرفها باشه. عصبانی یادمه بهش گفتم من سعی میکنم با همکارا در یه سطح لباس بپوشم که خیلی با هم ناهماهنگ نباشیم.

یعنی یه همچی ادمی پشت در بود....

تنها کاری که کردم رفتم گوشیمو سایلنت کردم که همون موقع به گوشیم   زنگ زد. طرف ول کن نبودا همون پشت در زنگ زد به م که چرا نیستید کجایی خانمت کجاست اومدم سر به زنم بهتون.

بعد بوی عطرش از اونور در میومد و من با دمپایی ابی چشمای پف کرده این ور در داشتم حرص میخوردم والا همین مونده بره بگه این از وقتی نامزد کرده شِتر شلخته شده. چون کلا ادم خبر پخش کنی بود و در حد تیم ملی خاله زنک

به همسر گفته بود  ساعت 3، 4 برمیگرد.

خدا میدونه که اصلا چیکار داره هر وقت میاد با خودش یه شری هم میاره. همسرم هم روی این حساسمتفکر

 



موضوع مطلب : من و شرکت

۱۸ خرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

حدود 7:30 رسیدم شرکت هیشکی هنوز نیومده بود بعد دیدم روی میزم به قاعده یه بند انگشت خاک گرفته رفتم از آشپزخونه یه دستمالی چیزی بردارم تمیزش کنم همینجوری خواب الوده با چشای نیم باز در کابینت زیر سینک رو باز کردم دستمال رو برداشتم که یهو دیدم یه عنکبوت سیاه بزرگ اندازه یه انگشت روش نشسته  دستمال رو انداختم سه تا جیغ فرا بنفش کشیدم و در حین جیغ زدم رفتم سمت در که متوجه تفاوت سطح نشدم و پام پیچ خوردزبان

دیگه تا وقتی یه شیرمرد پیدا بشه که شر عنکبوت جان رو کم کنه دور و بر سینک نرفتم.

بلاخره دقایقی پیش عنکبوت بیچاره له شد. البته مدیونید فکر کنید با دیدن دوبارش باز جیغ فرا بنفش نزده باشمنیشخند

میخواستم ازش یه عکس بگیرم ولی خیلی له بود.راست و دروغش با راوی ولی گفت این عنکبوت ها سمی هستن شانس اوردی. دلش خوشه خبر نداره این عنکبوتا در مقایسه با عنکبوت های ته جیبامون که چیزی نیست.

 کلا تو شرکت بیکاریم. هیشکی نمیاد یعنی کار نیست. اوضاع مالی بیریخت شده. ما که مثلا جزو موسسین شرکتیم حقوقم که نمیگیریم کارم که نیست بدهکار هم که هستیم پولم که نداریم. بعد همه فکر میکنن که داریم فیلم بازی میکنیم میگیم هیچی پول نداریم ولی دیگه اینجا که میتونم بگم که هرکدوم تا اخر ماه سی چهل تومن بیشتر نداریم.

تو هزینه های شرکت موندیم.

نمیدونم چرا کار نیست. خدایا  یه چند تا کار برسون. طفلی علیرضا میگفت با دوست دخترش رفته بیرون با سی تومن بعد پول کم اورده زنگ زده به بچه ها اونام نداشتن دختره فهمیده و کسری پول غذا رو داده تازه ده تومن به علیرضا داده که سوار ماشین بشه برسه شرکت. دلم آتیش گرفت وقتی فهمیدم. یه جوون تو اون سن با اون همه استعداد چقدر براش سنگین بوده. نمیدونیم چیکار کنیم..............

 

 



موضوع مطلب : من و شرکت

٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ٤:٤٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

این گوی ها رو چند سال پیش از یه مغازه تو میدون ونک خریدم خیلی دوسشون دارم البته یه جفت دیگه هم گرفتم که اون سیلور بود بدون طرح و نقش، هدیه دادمش به یه دوست خوب.الان مال من رو میز شرکته وقتی آمپر میچسبونم مثلا ازش استفاده میکنم.



موضوع مطلب : من و شرکت

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed