کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه مادرشوهر من لاین و وایبر و فیس**بوک و گوگل پلاس و تلگرام داره به کنار!!!!

اینکه اینستا داره و منو اد کرده رو کجای دلم بزارم؟؟؟!!!

به جان خودم جدیدا هر عکسی میخوام بزارم کلی بالا و پایینش میکنم مورد غیر اخلاقی توش نباشه! حالا درسته طفلی کاری به کار کسی نداره و فقط مشاهده گر هست اما دیگه خود آدم نباید آتو بده دیگه...

بعد شما جرات داری یکدومشون رو خیلی زیرپوستی بلاک کن حتما تو جمع : وای بی جون ما چرا تو رو نداریم نکنه مارو بلاک کردی شیطون؟؟؟ابله

درسته مامان خودم هم سعی میکنه با تکنولوژِی پیش بره ولی اولا حالش رو نداره دوما وقتش رو نداره سوما خواهر برادرام بی رودربایسی بلاکش میکنن!

یعنی کلا ما خواهر برادرا خیلی آدم های شیکی هستیم کلا برای هم ریکوئست نمیدیم و حریم شخصی هم رو رعایت میکنیم والا!

بقیه هم از ما یاد بگیرن!

به جان بچم اونقدر حواسم هست موقع صحبت درباره اینترنت کوچکترین حرفی درباره وبلاگ نزنم میدونم دیگه کافی از دهن من دربره فردا بلاگر هم میشه که هیچ کلی هم کامنت دریافت میکنم!!!!!

تازه بعد از گذاشتن هرعکس تو اینستا حتما کامنت حضوری هم میده! نه فک کنین من باهاش مشکل دارما نه اتفاقا فقط میگم یه جنبه هایی از زندگی خصوصی هرکسی هست که خانوادگی نیست! متعلق به آدم های مجازی هست نه مامان و خاله و زندایی و خواهر شوهر و مادرشوهر و مادربزرگ

حالا هرچقدرم خوب کلا قضاوت تو خون ما ایرونیهاست فقط میخوایم دیگران رو قضاوت کنیم با دیدن یه عکس یه نوشته و یا هرچی...

 

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و نظراتم / من وغرنوشت

۱٤ اسفند ۱۳٩۳ :: ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یادتونه چندتا پست پایین تر درباره امسال نوشته بودم که چه سال بدی بود؟ و یه دوستی هم نوشته بود که حالا هنوز تموم نشده و من ساده گفته بودم راند اخر مگه قرار چی بشه که از 11 ماه گذشته بدتر باشه؟

همچی غلط نمودم!!! جناب کائنات محترم بنده به خاطر دست کم گرفتن توانایی و خلاقیت بی نظیر شما در امور خاص واقعا عذرخواهی میکنم. میشه کمی با ما مهربانتر باشی؟

جناب کائنات عزیز دل، همچی این چند روز خلاقیت نشون دادن که کل سال را رو سفید کردن، چنان اتفاق های عجیب و غریبی در عرض بیست و چهار ساعت افتاد که میتونم باهاش فیلمنامه درست کنم بفروشم والا!

اینم که میگم عجیب منظورم واقعا عجیبه شما یه سری حوادث عجیب پشت سرهم تصور کن که به طور کلی دست به دست هم میدن تا دهن آدم رو سرویس کنند.

به مسبب این اتفاقا میگم خودت تنهایی چطوری تونستی یه گند به این بزرگی بزنی که همه رو به بدترین شیوه ممکن درگیر کنی. ای تو روحت که آخر سالی یه همچی اعصاب خوردی به ما دادی.

دیدید که یه سری مشکلات هم هستن که نه با پول حل میشن نه سریع حل میشن مخصوصا وقتی که به آخر هفته میخوره و فقط باید صبر کنی!

وقتی هم یه مشکلی پیش میاد که راه حلی نداره باید حتما صبر کنی فکر مثل خوره مغزت رو میخوره.

حالا نکته جالبترش اینجاست که من همیشه هر وقت اعصابم خورده مهمونی دارم اونم مدلی که نمیشه کنسلش کرد.

بخارشو به طرز احمقانه ایی خراب شد اونم من که همه کار و زندگیم رو با بخارشو باید انجام بدم!

گوشی همسر ترکید! حالا نترکید ولی به ف...ا...ک فنا رفت.

یه سوسک به چه بزرگی تو چارچوب اتاق خواب بود که تا حشره کش بیارم ناپدید شد. با اینکه کال اتاق رو حشره کش زدم هنوز جنازه چندش خان از دست رفته هنوز پیدا نشده!

بعد از مدتها ترک دخانیات از دیروز تا حالا دو بسته دخانیات کشیدیم. لامصب داشتیم زندگیمون رو میکردیم

جناب اسفند مهربان و دوست داشتنی جناب کائنات عزیز دل میشه لطفا کمی مهربانتر با ما برخورد کنید همین الان نیازمند سبزیتان هستیم لطفا مهربانتر باشید با ما با تچکر!!!!

دوستان یه ذره همدردی کنید و انرژی سبزتون را برای ما بفرستید تا این مشکل حل بشه.

 

 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

٢٧ آذر ۱۳٩۳ :: ۳:٥۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

سر یه داستانی دلم از پدرم خیلی شیکسته. هرشب یه پست بلندبالا تو ذهنم مینویسم که چرا و چی شد

الانم نوشتم ولی دلم نخواست منتشرش کنم.

مامانم به خاطر رفتاری که پدر کرد خیلی ناراحت شد فرداش زنگ زد که به بابات گفتم از دستت راضی نیستم دل بچمو شکوندی.

برام مهم نبود مامان چی میگه برام مهم نبود بابا چیکار کرده ولی ته دلم صدا داد انگار یه چیزی افتاد و شکست.

بابای من شخصیت تیپیکال و خاصی داره کلی کاراکتر توی سریال ها میتونم نام ببرم مثل پدرم. یه بابای پولدار به شدت دیکتاتور خیلی رسمی که نظرش اینه که من همیشه درست میگم همتون اشتباه میکنید.

اون موقع ها که باغ مظفر پخش میشد ما میگفتیم این طنز شده بابا هست! آدمی که اسیر قوانین و مقرراتیه که شاید دیگه منطقی به نظر نمیرسه

و جالبش اینه که توی تنها مسئله ایی که دیکتاتور نیست مذهبه. اینکه نوع پوششمون چجوریه آیا مسائل مذهبی رو رعایت میکنیم یا نه با اینکه خودش از یه جایی به بعد مذهبی شد.

ولی در بقیه امور دیکتاتور.یم امپراطور بیرحم

وقتی اون حرفها رو زد گریه نکردم ناراحتم نشدم فقط ته دلم یه چیزی پاره شد یه بند. انگار فهمیدم دیگه برام مهم نیست که همیشه جلوش باب میلش باشم چون هیچ فرقی نداره.

خودش ثروتش افکارش ازم دور شد رها شدم.





موضوع مطلب : من و فامیل

۱٠ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه میشینم پیش یه دوست یا یه آشنا درددل میکنم یا آه و ناله میکنم بعد طرف میاد راه حل بهمون ارائه میده همون لحظه دلم میخواد از تو جورابم یه دولول دربیارم مستقیم به مغزش شلیک کنم همچی خونش بپاشه رو در و دیفال.

همچی یه بادی هم به گلو میندازن و راه حل ارائه میدن خب که چی؟ فکر میکنن life coach زندگی آدمن یا همون مربی راه زندگانی

یه ذره فکر نمیکنن صددرصد من بهتر از اونا راه حل کار خودمو میدونم

حالا برعکس هرکسی میاد پیش من برای ناراحتی همیشه به جای راه حل دلداری میدم

وقتی آدما پیشتون آه و ناله میکنن نیاز به دلداری دارن به ناز نوازش به لوس شدن به شنیدن آره حق با توئه! هر وقت مستقیم پرسیدن به نظرت چیکار باید بکنم؟ شروع کنید راه حل یاد دادن

والا به قرعان

در اینجور مواقع من جدا از اینکه دردم هنوز مونده یه درد تازه به اسم درک نشدن هم بهش اضافه میشه

در حین صحبت و نصیحت های طرف مقابل من فقط حرکت لبهاش رو میبینم سر تکون میدم و تو ذهنم فکر میکنم الان انگشت کنم تو چشم راستش یا چپش یا همون دولول معروفم رو دربیارم اونو بکشم خودمو بکشم هر چند لحظه یه بارم یه صدای اوهوم درمیارم طرف فک کنه دارم گوش میدم.

فکر نکینید فقط آقایون اینجورین ها نه به شخصه کلی خانم نصیحت کن میشناسم. لا مصبا همه دانش بشری را در قالب نصیحت بهت ارائه میدن.

الان من ناراحتم و بیشتر ناراحت شدم که دردل کردم و بیشتر اعصابم ریخت بهم دارم فکر میکنم



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل / من و دوستام

٢٩ امرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

طرف اسم نوزاد پسر تازه به دنیا اومدش رو گذاشته: شادمان!!!!!! نه خو آخه این اسمه؟

این فامیلیه!

اسم خیابونه!

اسم مغازه س!

بنگاه شادمان!

آژانس شادمان!

خو این بچه پس فردا بزرگ میشه میخواد بره مدرسه. دوستاش دیگه خیلی مودب باشن صداش میکنن شادی!

همسر که از دیشب هی راه میره میگه آقا من سر شادمان پیاده میشم! تعجب



موضوع مطلب : من و فامیل

۱٥ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مادربزرگم برام نماد همه چیزهای خوبه! همه مهربونیا، همه انرژی مثبتا، همه مظلومیت ها و...

هفته پیش که اومد خونمون دید که توی اتاق خوابم روی باکس رو دیوار، میوه درخت کاج دارم و با لاکای رنگی پره هاش رو رنگ کردم. بهم میگه منم کاج دوست دارم همیشه جمع میکردم و میگرفتمشون زیر آب تا کامل بسته بشن و بعد میزاشتم خشک بشه که کامل بار بشن. حالا تو حیاطمون کاج افتاد برات جمع میکنم

بعد امروز زنگ زده موقع صحبت میگه به بابابزرگت هم گفتم تو حیاط کاج دید برات جمع کنه تا الان 4تا برات جمع کردم بذار بیشتر بشه بیا ببر!!!

الهی دورش بگردم حالا درسته من نمیدونم با 4 تا کاج باید چیکار کنم حالا بیشتر از اونش رو که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم! فقط میدونم این کاج ها برام مقدسن. از الان عاشق تک تکشونم.و میخوام باهاش یه مجسمه عشق درست کنم یه معبد یه ...

تابلوئه احساساتی شدم یا بیشتر ری اکشن نشون بدم؟ این اتفاق خیلی کم پیش میاد من احساساتی بشم و قربون صدقه یکی برم الان شما بدانید و آگاه باشید که یه چیز کوچیک چقدر میتونه آدم رو خوشحال کنه. این شوهرانمون یکم یاد بگیرن!

پ.ن1:

الان تابلو میخوام بزنم همسر رو له کنم یا واقعا بزنم له کنم.

اصلا ولش کن سوییچ کن رو کاج ها. الهی قربون مهربونیش برم برام داره کاج جمع میکنه.....

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و همسر / من و خلاقیت

٦ تیر ۱۳٩۳ :: ٢:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نکته جالبش اینجاست یه هفته میشه که میخوام برم لیوان بخرم. همه دم دستیام فرت فرت شکست آخریشم هم وقتی همسر داشت ظرف میشست شکست و انگشتش رو داغون کرد! بعد دو روز پیش گیر داد که بریم لیوان بخریم میترسم خونه نیستم این لیوانا دست تو رو هم ببره اونوخ من چیکار کنمسبز منم این روزا اعصاب ندارم حوصلم نیومد برم بخرم.

بعد مهمونای دیشبم بدون اینکه بدونن و از همه دیگه خبر داشته باشند برام سه دست لیوان کادو آوردن. حالا مناسبت کادوشون رو هم نمیدونم. فقط عادتشونه هر وقت میان خونم دست خالی نمیان. مادربزرگ و خالم رو میگیم. فکر نمیکردم همچی انرژی قوی داشته باشم!

پ.ن: میگما هنو بی حوصله ام

 



موضوع مطلب : من و فامیل

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی از اول اولش بیشتر ذوقم تو این بود که از بین این همه چیزی که من حدس زدم نیست. بیشتر هم خوشحالی فرمودیم که به به همسر جان حتما امسال خلاقیت به خرج دادن بلاخره میخوان ما رو سر ذوق بیارن. به به چه شوهری چه سری چه دمی و از این حرفها....

یعنی من این کادو تولد رو که گرفتم دیدم همون اولین حدسم درست بوده. در این حد من همسرم رو میشناسم والا همه کاراش انگار از روی دفترچه دستورالعمل مردها انجام میشه قابل حدسناراحت

البته کادو تولدم رو دوست داشتم ولی خیلی قابل حدس بود برام 80درصد مطمئن بودم همچی چیزی هست 20 درصد هم امید داشتم کادو موردعلاقه من باشه یا حداقل خیلی خلاقانه باشه.

کادوم چی بود؟ باید خدمتون عرض کنم محل کار همسرم یک اتاق نمایش محصولات شرکت رو داره هر وقت من اونجا رفتم از بین اون همه محصول چشمم رو یه کیف چرم اصل کوچیک گرفته بود هر وقت میرفتم به مسئولش میگفتم بیاره ببینمش. دوسش داشتم اما انتظار نداشتم کادو تولدم باشه.

تازشم از کادو پارسالم خیلی ارزونتر بود.

 ولی همین که کلی فکر کرده چی بخره آخر سر هم واضح ترین چیز رو خریده دستش درد نکنه به هر حال مرد هستن دیگه نمیتونن پیچیده فکر کنن من که دیگه انتظاری ندارم شما هم نداشته باشین.

بگذریم.....

هیجان انگیز ترین و باحالترین و خلاقانه ترین هدیه تولدم از طرف یکی از دوستای همسر بود. تو یه جعبه کوچیک قرمز خاک نقره ایی جزیره هرمز رو ریخته بود فوق العاده زیباست بعد داخلش یه گردنبند بود که با یه صدف از خلیج فارس درست کرده بود یعنی دست ساز خودش بود خیلی ساده بود اما خلاقیتی که به خرج داده بود قند تو دلم آب کرد.خاکش برق میزنه. از اون کادوهایی بود که هر وقت بهش فکر میکنم ته دلم قنج میزنه سریع میرم دوباره نگاش میکنم.

الان یکی از مکان های موجود در لیستم برای سفر جزیره هرمز هست. حتما لینک ها رو یه نگاه بندازید. این+  این+  این+

روز تولدم به اصرار همسر رفتیم نمایشگاه که با هدیه پدرجان یک دل سیر کتاب خریدم و بسی لذت بردم. بعد از نمایشگاه هم با یه مهمونی سورپرایزی با همکاری همسر و خواهر جان مواجه شدم. خواهرجان ساعت 3 رفته بود خونه ما تا ساعت 8 که ما برسیم شام درست کرده بود خونه رو مرتب کرده بود خرید کرده بود چای دم کرده بود یه جورایی ترکونده بود تازه چندتا از دوستای همسر هم دعوت بودند که همه منتظر ما بودند بالای پله ها به همسر میگفتم چرا صدای خواهرم  و سروش داره از خونمون میاد. خلاصه عجیب سورپرایز شدم و کلی حال کردم. با اینکه خونم ترکیده باید پاشم مرتب کنم. اما خیلی باحال بود. البته که ایده اینکار از خواهرجانم بوده وگرنه همسر خلاقیتش تا به اینجا نمیرسه.نیشخند

پ.ن1: راستی توی نمایشگاه برای اولین بار یک دوست دنیای مجازی رو دیدم آرزوی عزیزم که بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی بود



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و فامیل / من و دوستام

٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٤:٢۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی میتونم از حاشیه های زندگی خواهره یه فیلم نامه 700-800 قسمتی بلکه هم بیشتر بنویسم بعد یکی از شبکه های ترکی یه سریال آبدوغ خیاری  ازش بسازه بخورد ملت بده کلی هم پر مخاطب میشه نقش اصلی رو هم میدم به خودش بازی کنه هم بهش میاد هنرپیشه باشه هم تنها کسی که میتونه این پیچیدگی رو درک کنه خودشه!!یول

خخخخخخ



موضوع مطلب : من و فامیل / من و ایده ها

۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

واقعیت تلخی وجود داره که من تازگی کشفش کردم و برام خیلی دردناکه یعنی قبلا هیچ وقت بهش فکر هم نکرده بودم حالا چی شد که برام مهم شد احتمالا بالا رفتن سن و PMS نقش بسزایی درش داشتند.

واقعیت اینه که من هیچ وقت تو زندگیم مهمانی تولد به معنای واقعی کلمه نداشتم یعنی واقعا نداشتم ها راستش دقیق تر هم بگم تا حدود هیجده سالگی کیک تولد هم نداشتم فقط کادو داشتم بی انصافی هم نکنم اتفاقا همیشه کادوهای گرون قیمت و با ارزشی میگرفتم اما تولد نداشتم مثلا خونه رو تزیین کنیم دوستام رو دعوت کنم کیک فوت کنم اصلا از این خبرها نبود.

بعد که دانشگاه رفتم و یهو خیلی مستقل شدم با دوستام جمع میشدیم و کیک و اینا رو داشتم اما بازم یادم نمیاد مثلا مهمونی بوده باشه خیلی شیک میرفتیم شام بیرون کیک و شمع و کادو.

کم کم خانواده گرام هم راه افتاد و کیک تولد به مناسبات اضافه شد حالا چجوری این اتفاق افتاد رو دقیق یادم نیست اما از یه جایی به بعد کیک تولد قسمتی از عکسهای ما رو  گرفت. حالا هم مهمونی نیستا دور هم جمع میشیم کادو میگیریم ولی یه کیک و شمع هم کنارش هست.

حالا جالب اینجاست که تولد من و خواهرم فقط چهار روز باهم فرق میکنه اوایل که وسطش رو میگرفتن و کادو رو همون وسطا بهمون میدادن ولی الان احترام قائلند و جدامون کردند.

و دردناک تر ماجرا اینجاست که حدود چهارسال شب های تولدم یکی پیدا میشه به شدیدترین حالت ممکن اشک من رو در میاره.

قبلا از آشنایی با همسر هم یه دوست پسری داشتم که تولد من و اون هم یه روز باهم فرق داشت بازم تولد من اختصاصی نبود یعنی شما عمق فاجعه رو ببین تازه از شر خواهره راحت شده بودم دوست پسره اضافه شده بود که اونم زرتی تولدش یه روز با من فرق داشت.

اصلا یکی از دلایلی که همسر رو قبول کردم این بود که ماه تولدش با من یکی نیست حتما موقع ازدواج به این موضوع دقت کنید خیلی مهمه.چشمک

البته پارسال هم اولین تولدی بود که با همسر بودیم و اونم به شدت نامیدم کرد کادوم رو از قبل لو داد یعنی شما فکر کن موقع خرید شماره همراه منو داده بود بعد اس ام اس مدل و رنگ همه چیش برام اومد کلی هم ناراحت شدم. سورپرایز و کار متفاوت هم که کلا بلد نیست.

حالا هم با توجه به نزدیک شدن روز تولدم از کائنات میخوام اولا کسی منو ناراحت نکنه و اشک منو درنیاره دوما که منو به حال خودم بذارن به بهانه تولدم آوار نشن رو سرم من مجبور شم شام بذارم. چه فامیل شوهر چه فامیل خودی.

من که امسال بی خیال سورپرایز و کار متفاوت و مهمونی تولدم میخوام در آرامش و تنهایی به سر ببرم کائنات لطفا اقدامات لازم را انجام بده.

بعدا نوشت:

یعنی هنوز مطلب بالا رو کامل نکرده بودم خواهرجان عنوان کردند که مهمونی تولد میخوان بگیرن اونم به چه عظمت!!!! باغ گرفته، دی جی گرفتهعصبانی از اونجا که مامان و بابا نیستند فکر میکنید کوزت بازی برای کی میمونه؟؟؟؟؟

بعععله بععله کاملا درسته مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

اولا که از شب قبلش با دوتا دوستاش میان خونه من بیچاره برای درست کردن شام تولدش! تزیینات با من هست. برنامه ریزی با من هست.

یعنی با توجه به شناختی که از خواهرم داشتم میدونم تو همین پروسه درست کردن غذا خونم رو میترکونه!!!

اول میخواستم یه بهونه بیارم بپیچم بعد گفتم بی خیال بدجنس نباشم چون خودم نمیتونم تولد داشته باشم تولد اونو هم بهم بزنم.فرشته

فک کن چهار روز قبل از تولد خودم باید مراسم تولد یکی دیگه رو مدیریت کنم!!!!!

ابروبازندهآخزبان

 



موضوع مطلب : من و ایده ها / من و نظراتم / من و فامیل

٢٥ فروردین ۱۳٩۳ :: ۳:۳٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این مادر عزیزتر از جان بنده گاهی بیش از حد اسیر روابط خانوادگی هست و تمام سعیش رو هم میکنه که ما رو هم درگیر کنه. ای وای زشته، ای وای مردم چی میگن، ای وای ....

حالا یه سرچ تو زندگی خود مامان خانم بکنی به هایلایت هایی برمیخوری که میشه هزار تا ای وای مردم چی میگن دربیاری ها ولی ایشون عزم کردن این ای وای های مردم فقط مال ما باشه. مخصوصا از وقتی من ازدواج کردم این هجوم ای وای ها خیلی بیشتر شده.

مثلا لیست مهمان های عروسی ما دختر دختر دختر عمه مامان جان را باید حتما دعوت میکردیم چون ای وای زشته ما عروسی داداشش رفتیم حالا به جان خودم یه بار هم این بزرگوار رو قبلا به چشم رویت نکرده بودم.

این ای وای ها به شیوه مامان طوری مطرح میشند که به شدت احساس گناه و عذاب وجدان به آدم میدن. گاهی فکر میکنم من چه آدم خبیث مردم گریزی هستم.

شدت این ای وای ها در ایام عید بود وقتی من خیلی بی سرصدا و بدون اعلان قبلی فقط خونه اقوامی رفتم که دوسشون دارم و از رفت و آمد باهاشون لذت میبرم، مثل خاله و دایی مادربزرگ کلا بقیه رو خیلی تمییز پیچوندم.

و این ترکش های ای وای های مامان جان هنوزم ادامه داره. تا من رو تنها گیر میاره و میخوایم دو کلوم حرفای مادر دختری بزنیم شروع میکنه: تو چطور میخوای تو روی عمت نگاه کنی چقدر سراغت رو میگرفت.( من نمیدونم این عمه جان قبلا چرا دلش برام تنگ نمیشد توی اون ده سالی که با بابام قهر بود.)

یا

وای حاج عمو و زن عموت هی میگفتن چرا این دوتا نیومدن ما منتظرشون بودیم( قابل توجه که از کلاس پنجم دبستان تا روز بله برون خودم ما با اینا رفت و آمد نداشتیم فقط به خاطر وای مردم چی میگن دعوت شدن به مراسم و هیچ کس هم فکر نمیکرد بلند شن بیان تازه منو پاگشا هم بکنند. حالا برم خونه حاج عموی عزیز دقیقا چه صحبتی باهم داشته باشیم. به جان خودم از دار دنیا یه پسر عمو دارم کلاس چهارمه تا روز جشن ندیده بودمش)

یا

چرا خونه خاله من نرفتی؟؟؟؟؟؟ زشته اون پاگشات کرده بود باید میرفتی منتظرت بود! خب من میگم من قبلا هم نمیرفتم الان چرا باید برم؟

چرا میای مهمونی طلاهات رو نمیدازی!؟؟ مگه نداری؟ حالا هر چی هم بگم خجالت میکشم به خودم طلا آویزون کنم درک نمیکنه.

حالا همه اینا به کنار مورد زیر همراه با ای وای سری به تاسف تکان دادن هم داره و برنامه ریزی برای جبرانش:

خونه داییت رفتی چرا کادو برای خونه جدیدش نبردی؟

هرچی هم بگم یهویی شد از قبل قرار نبود بریم دست از سرم بردار گوش نمیده که. برنامه ریخته ما رو این هفته دوباره همراه کادو ببره خونه دایی.

حالا هرچی من بیام بگم مامانم تحصیل کردس، زن بیرون از خونه س شاغله امروزیه ولی چه فایده با این کارای عهد قجریش!

یعنی شدت این ای وای های مامان من رو به حدی رسونده که دیشب تو خواب بیداری داشتم فکر میکردم من چه کار بدی کردم، چرا من خونه اینا نمیرم، ای وای حالا چی میگن من چرا دارم فامیل گریزی میکنم؟

این وسط همسر هم موش میدونه که ای وای ما با حاجی چشم تو چشم میشیم چقدر زشته خونشون نرفتیمانیشخند

 



موضوع مطلب : من و فامیل

٢٠ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دلم از خانوادم خیلی گرفته. خیلی از دست همشون ناراحتم چشم انتظار کمک ازشون نیستم ولی فکر نمیکردم این جوری نسبت به یه سری چیزا بی خیال باشن. پدر و مادر من تو هر موقعیتی دست چکشون به راهه برای کمک به انواع آدم ها مخصوصا دم عید. بعد یه خبر از بچه خودشون نمیگرین که خرت به چند، شمایی که آخر سال خوردید به کسادی  اصلا شب عیدی چیکار میکنید اصلا بی خیال داماد، تو دختر ما بودی همیشه تو ناز و نعمت گذروندی الان دقیقا شب عیدی داری چیکار میکنی؟ فقط دلم میخواست ازم میپرسیدن همه چی روبه راه؟ اونقدر نگران لباس شب عید خواهر و برادره هستند اصلا چرا از من نپرسیدن تو چیکار کردی؟ وقتی میگم خرید نمیکنم برام درد داره مامانه میگه خب تو همه چی داری. انتظار کمک مالی ازشون ندارم خدای ما هم بزرگه فقط انتظار توجه دارم. انتظار دارم ازم بپرسن؟ به خداوندی خدا که هیچ انتظار دیگه ایی ندارم.

ازم بپرسن چرا آرایشگاهت رو کنسل کردی؟ چرا دکترت رو کنسل کردی؟ یعنی اینقد گرفتار حل کردن مشکلات بقیه هستند که منو یادشون رفته.

نمیتونن یه سوال بپرسن تو خونت همه چی هست چیزی احتیاج نداری؟ شب عید کم و کسری داری به ما بگو. اصلا حرف بزن همه چیزت رو به راه هست.فقط سوال بپرسن.

برام زور داره این چند وقت هربار به من زنگ زدن درباره خرید کردن خواهره و برادره و دانشگاه پیچوندن اون یکی و هزار تا چیز مربوط به دیگران بوده ولی یه سوال از من یادشون رفته بپرسن.

میدونم دوسم دارن اما اینکه توی این شرایط بهم توجه نمیکنن دلمو شکسته ازشون انتظار دارم.

من میخوام بهم حس اینو بدن که هنوزم بچه اون خونه هستم.

از دست خواهر و برادرم هم شاکیم اون داستانش جداست ولی...

عیب نداره خدای منم بزرگه.



موضوع مطلب : من و فامیل

۱٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ٦:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این مامان و بابای ما طبق معمول رفتن سفر. همیشه اوضاع مساعده و توی این شرایط اصولا هرکدوم از بچه های خانواده اصولا پیش دوستا و رفیقاشونن و همدیگر رو کاور میکنن که سوتی نشه تا الان هم مشکلی نبوده. اما اینبار داداش کوچیکه به خواهر گفته بود میشه چهراشنبه بری پیش دوستات یا خونه ب که چندتا از دوستای من بیان اینجا. خواهر کوچیکه هم گفته خب اره مشکلی نداره کیا هستن اونم گفته دوتا از دوستام. بعد امروز صبح منم اونجا بودم جناب داداش از صبح گیر داده بود کی میرید نمیخواید برید دوستای من کی بیان. ظهر هم اومد خونه موهای درست کرده و تافت زده. که من گفتم برادرجان دوستات چندنفرن؟ گفت 15 تا!!!! گفتم اوکی دخترم توشن هست؟ گفت نه بابا چه فازی داری دختر کجا بود. و شروع کرد جمع کردن فرشای خونه که تازه از قالیشویی اورده بودن گفت نمیخوام کثیف بشن.

هرلحظه ما بیشتر مشکوک شدیم.

من اومدم خونه و خواهر کوچیکه گفت من ته ماجرا رو دربیارم بعدا میام

من که رسیدم تلفنای خواهرجان شروع شد و ریز ماجرا رو تعریف میکرد.

ادامه مطلب



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و فامیل

۱۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

حالا این مطلب رو که میخونید فکر نکنید عجب بی احساسیه! اتفاقا من کاملا احساساتی هستم.فقط تنها معضل بزرگی که دارم توی زمینه ارتباطات اینه که اصولا دلم برای کسی تنگ نمیشه.

منظور اشخاص رو  از جمله دلم برات تنگ شده بود و چقدر خوشحالم که میبینمت  درک نمکنیم البته شاید این همون دلیل اصلی تنهایی بنده باشه ولی باور کنید دست خودم نیست نمیتونم در زمینه احساسات دروغگو باشم. وقتی دلم نمیخواد کسی رو ببینم یا دلم تنگ نشده ، اگر بخوام به دروغ تظاهر کنم موقعیت زشت و آزاردهنده ایی به وجود میاد چون طرف مقابل کاملا میفهمه از روی اجبار دارم این حرف رو میزنم.

حالا خیلی پیاز داغش رو زیاد نکنم و شما بارقه هایی از احساسات را در من ببینید و اون هم اینکه من جدیدا دلم برای همسر کمی تنگ میشه یعنی ترجیحم اینه که پیشم باشه تا نباشه.

ولی در بقیه موارد اوضاع بدی دارم! مثلا اصلا از اون دست دخترهایی که دلشون برای خونه پد ری تنگ بشه بعد ر به ر برن اونجا نیستم این قضیه اونقدر جدی شد که پدر و مادر گرام اومدن در خونه ما دنبالم که بیا بریم پیش ما بمون. بقیه افراد فامیل همینطور نه زیاد تلفنی صحبت میکنم نه دلم میخواد زیادی رفت و آمد داشته باشم فلسفه م اینه که خب چی؟

نه واقعا که چی؟ خیلی مواقع تلفن های احوال پرسی رو جواب نمیدم چون باز هم موقعیت بدی میشه و حرفی ندارم که بزنم و سکوت آزار دهنده برقرار میشه حالا این سکوت ازاردهنده رو میشه در ملاقات ههای حضوری یه جوری ماستمالی کرد ولی پشت تلفن هیچ راهی نداره مثلا نمیتونی برای فرار از موقعیت چشمت رو بدوزی به تی وی و درباره یه برنامه ایی که تا بحال ندیدی نظر یدی. یا بگی وای خونتون چه سرده یا چه گرم...

حالا فکر کنید من که با فک فامیل خودم اینجوریم میزان سردیم با فک فامیل شوهر چجوریه. میزان مکالمات مشترکمون چقدر کمتره. نه واقعا انتظار دارید منی که دلم برای خاله خودم تنگ نمیشه یا هر هفته یه بار زنگ نمیزنم مادربزرگ خودم، دو روز یه بار ور دل مادرشوهرم باشم. حالا مثلا باشم درباره چی صحبت کنیم میزان سکوت پشت تلفن ما دوتا فاجعه باره!

نه اینکه بدجنس باشم ها خدا وکیلی با مامانم هم حرفی ندارم پشت تلفن بزنم... کلا کاش در روابطمون انتظار یکسان از آدم ها نداشته باشیم انتظار نداشته باشیم دائم تلفن دست بچه هامون باشه یا یک ریز خونه ما ولو باشن حالا اگه باشن که خیلی هم خوبه اما آدم هایی مثل من با اینکه بقیه رو دوست دارند و با ناراحتی بقیه ناراحت میشن اما مدلشون چیز دیگه س اینا بی وفا نیستند اینا اهل روابط خانوادگی گسترده نیستند بذارید راحت باشند با سماجت نچسبید بیخ گلوشون...

 



موضوع مطلب : من و فامیل

٢٤ دی ۱۳٩٢ :: ۱:٥٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

شما با شنیدن کلمه مادربزرگ چه تصویری میاد تو ذهنتون؟ تصویر مادربزرگ گیس سفید تپل مپل و خندون؟

مادربزرگ من همیشه با این تصویر فاصله داشته البته به غیر از بخش مهربونی و دلربایی ذاتی مادربزرگ ها! (واضح دارم از مادربزرگ مادریم صحبت میکنم دیگه؟) مادربزرگ من مثل خیلی از دخترای اون دوره خیلی خیلی زود ازدواج کرد در واقع زودتر از زود وقتی 13 سالش بود شوهرش میدن  و از اونجایی که پدربزرگم نظامی بود و محل خدمتش شهر خیلی دوری مادربزرگ 13 ساله من رو با خودش میبره. مادربزرگ آروم ترین و مثبت ترین آدمیه که تو عمرم دیدم و توی کل فامیل مثالی برای مظلومیت هست. بچه هاش عاشقشن و نوه هاش میپرستندش. من اولین نوه هستم وقتی به دنیا میام مادربزرگ جان فقط فقط 35 سالش بودهزبان ( من زور بزنم خیلی به خودم فشار بیارم 5 سال دیگه یه بچه بزام مادربزرگ شدن پیشکشم)

مادربزرگ عاشق گل و گیاه هست از اون آدم هایی که چوب خشک هم بکارند سبز میشه و حیاط خونش مثل بهشت میمونه از بس که سبزه. مادربزرگ به شدت به داستان های عبرت آموز و برسردوراهی هم علاقه داره به طوری که در سنین مختلف داستان های مرتبط زیادی رو برامون تعریف میکنه مثلا در نوجوونی با داستان هاش بهم درباره اعتماد نکردن به مردا میگفت و الان درباره چطوری شوهرمون رو از زنهای دیگه حفط کنیم داستان میگه و البته آخر همه این حکایت ها هم خیلی بد تموم میشه یا طرف رو کشتن و تیکه تیکه کردن یا طلاق گرفت یا با هوو ساخت و...

آشنایی من با فیلم های کلاسیک بالیوودی و هالیوودی از خونه مادربزرگ شروع شد. بربادرفته و دزیره و ربه کا و بانوی کوچک من و... هایلایت های دوره کودکیم هست و صد البته سنگام و شعله و دل و.... کلا مادربزرگ عاشق راج کاپور هست!

مادربزرگ من خیلی حواسش به تغذیه هست یک چهارم آدم های دیگه گوشت قرمز میخوره و بیشتر از همه ما اهل سبزیجات هست برای همین خیلی گرد و قلنبه نیست. از وقتی هم که یادم میاد موهای به شدت زیاد به رنگ پرکلاغی داشته درواقع رنگ دیگه ایی روی سرش ندیدم.

مادربزرگ پدربزرگ من از اون دست پیرزن پیرمردهایی هستند که دائم کل کل میکنند گاهی مغز آدم میاد تو دهنش از دست این پدربزرگ جان. به هرحال خوی نظامیش گاهی وقت ها لج در بیار میشه.

خب همه اینا رو گفتم اینم بگم تنها غذای گوشتی مورد علاقه مادربزرگ که همیشه همه رو دور هم جمع میکنه و درست میکنه آبگوشت هست.

بعععله چند روز پیش مادربزرگ ما تشریف میبرن منزل خواهرشون به صرف آبگوشت در حین خوردن گوشت کوبیده نصف بنده انگشت استخوان میره توی گلو مادربزرگ ما و ایشون روشون نمیشه غذا رو تو جمع از دهنشون برگردونن در نتیجه استخوان مذکور از سمت تیز در مری مادربزرگ فرو میرود.

رنگ و روی مادربزرگه قرمز میشه همون وسط سفره میبرنش بیمارستان که اولی میگه خانم چیزی نیست مریت رو زخم کرده رفته پایین بعدی میگه باید گلوش رو سوراخ کنیم دربیاریم تا بلاخره توی یه بیمارستان دیگه میبرنش اتاق عمل و از طریق دهان به مری دسترسی پیدا میکنند و استخوانک رو درمیارند. مادربزرگ جان سه چهار روزی بستری بودند از شنبه تا امروز!

حالا این وسط ما که همیشه چهره نظامی و غرغروی پدربزرگ رو دیده بودیم چیز جدیدی در وجود ایشون کشف کردیم به اسم عشققلب

تمام این چند روز پدربزرگ در حال گریه بودند یعنی بمیرم براش. دیروز ظهر با مامانم رفتیم که براش غذا ببریم نشسته بود نماز میخوند چشاش خیس خیس بود. از طرفی قرار بود مادربزرگ رو دیروز بیارن خونه که دکتر نظرش رو عوض کرده بود. پدربزرگ از صبح همه حیاط رو شسته بود با غچه ها رو آب داده بود اصلن یه وعضی وقتی هم بهش گفتیم دوباره نشست غصه خوردن و گفت عیب نداره فردا دوباره حیاط رو میشورم و تمییز میکنم.

هر چی هم اصرار کردن که بره خونه بچه هاش یک کلام گفت حوصله هیچ کدومتون رو ندارمناراحت

یکشنبه هم داشتیم میرفتیم ملاقات پدربزرگ رو نبردیم چون دود و دم و ترافیک تهران براش خوب نیست این پدربزرگ خان هم نشسته بود نامه عاشقانه برای مادربزرگ نوشته بود و داده بود دست خاله جان اگه شما هم فکر کردید که ما اونقدر متمدن بودیم که نامه رو نخوندیم کاملا اشتباه میکنید توی اتاق بیمارستان در حضور همه دامادها و عروس ها و نوه ها و... نامه رو بلند بلند برای مادربززرگ خوندیم و صد البته از روش عکس هم انداختیم قیافه مادربزرگ جان شبیه دخترای چهارده ساله خجالتی شده بود.

نامه هم با یه خیلی دوست دارم شوع شده بود عذرخواهی بابت اینکه نذاشتیم بره بیمارستان و قسم به علی که خیلی دلش میخواسته بره و...

هیچی دیگه کلی اشکمون رو درورد تازه اومدم خونه برای خواهر برادر گرام هم نامه رو خوندم اونا هم قلبشون مچاله شده بود. کلا فضای خصوصی تو خانواده نداریمنیشخند

امروز احتمالا خیلی خوشحال  و شادمان شده من دارم میرم خونه مادربزرگ جان که هم حال مادربزرگ رو بپرسم و هم توی حال پدربزرگ فضولی کنم.



موضوع مطلب : من و فامیل

۱۸ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حدود 4 سال اول زندگیم حاکم بلامنازع خانه خودم بودم. عزیز کرده و یکی یک دونه کنار همه اینا نوه اول خانواده مادری بودم خودتون حدس بزنید چقدر لی لی به لالام میزاشتن. بعد از 4 سال یهو گفتن قراره خدا بهت یه خواهر کوچولو هدیه بده!!!ابرو مام بچه باور کردیم دیگه. اولش هم کلی دوق و شوق و شادمانی کردیم که خدا!!! چقدر منو دوست داره. روزی هم که قرار بود از بیمارستان بیارنش خونه منو با خودشون بردن این عروسک مش و میزانپیلی کرده رو دادند دست ما که آره بابا جون خواهرت از بهشت برات کادو آورده!!ابله

معرفی میکنم بچه ها ایشون از اسباب بازی فروشی بهشت توسط خواهر فرستاده شدن! احتمالا با پست پیشتاز!

 

خلاصه اینکه روزای اول حسابی سرمون رو گول مالیدند. البته بعد از گذشت یکی دو روز فهمیدم که چه کلاه گشادی سرم رفته و به جای خواهر بهشتی یه موجود خپلی که چشماش قد نعلبکی هست و از صبح تاشب گریه میکنه انداختن به ما و از همه بدتر کلی توجه که مال من بوده رو به خودش اختصاص داده. با گذشت زمان اوضاع بهتر نشد که بدتر هم شد چون مجبور شدم تمام دوران کودکیم رو با یه موجود به غایت فضول که همیشه همچون یک عدد دم چسبیده پس بنده طی کنم. هرجا میخواستم برم زودتر از بنده آماده بود با بقیه که حرف میزدم گوشش پهن بود تازه گزارش کارهام رو کف دست مامان خانم میذاشتن. هیچی دیگه خیلی از خدا ناراحت بودم که همچون هدیه ایی برام فرستاده که گند بزنه تو کل دوران کودکیم. تازه کلی هم دعوا میکردیم با هم که باعث میشد از خدا بیشتر شاکی بشم.

روزها گذشت گذشت و ما بزرگتر شدیم و تازه فهمیدم خواهر داشتن همچین بدم نیست حالا نه اینکه نبودش مشکل باشه ولی بودنش هم خوبه! میشه همراهت میشه همصحبتت کسی که از موجود خپل چشم نعلبکی تبدیل میشه به یه مانکن با قد بالای یک و هفتاده و پنج و چشم های شهلا و دماغ سربالای عملیهورا از اینایی که هرجا بره کله ها براش میچرخه! حالا درسته که همیشه حرص میخورم چرا ژن بلندقدی اونو من ندارم اما با وجود همه اینا داشتن خواهر یه نعمته. هرچند که هنوزم کلی بی اعصاب باشه و کسی پا رو دمش بذاره قیمه قیمه ش میکنه و سالم نمیذارتش ولی بازم دوست داشتنیه.

صد البته که اینا رو ننوشتم که از مادموازل تعریف کنم میخواستم بگم این خواهر جان ما یه ویژگی منحصر به فرد دارند و اونم اینه که گاهی به صورت کاملا ناخوداگاه انرژی به شدت مخربی دارند به حدی که ما جلو چشم خودش صدقه میزاریم کنار یعنی در این حد میترسیم ازش. خودش هم که حال میکنه با این خصوصیت ویژهفرشته

یه چندتا از شاهکارهای این چند وقته اخیر رو براتون میگم البته حال ندارم همه رو بنویسم فقط موارد ویژه رو نوشتم:

روز نامزدی من و همسر جشنی که ما گرفتیم مختلط بود و تنها عضو خانواده همسر که یه تکونی به خودشون دادن خاله جان همسر بود ( از بین خانواده همسر تنها کسی که واقعا دوسش دارم همین خاله جان هستن) خاله جان به شدت داشتن هنرنمایی میکردن رقص پای ترکی میرفتن در همین حین خواهر میفرمایند که با این سن و سال چه خوب میرقصه! زدن این حرف همان و ولو شدن خاله جان همان شدت سانحه در حدی بود که ما نمیدونستیم بخندیم الان نگران باشیم الان گریه کنیم اصلا چی شد؟!

مورد بعدی برمیگرده به عشق خواهرمشیطان یعنی مادردوست پسرش که سن بالایی داره ولی از اینایی که هر ده دقیقه یه سیگار بهمن کوچیک میکشه. خواهر جان به دوست پسرشون میگن مامانت خیلی بدن خوبی داره با این سن و سال این همه سیگار پس چی میگن این دکتر سیگار بده سیگار بده! بععله فرداش مادر دوست پسر چنان میخوره زمین که پاش مو ورمیداره تا دو ماه نمیتونست راه بره حال ریه ش هم ریخت بهم و تا چند وقت توی مطب دکتر خیمه زده بود طفلی خواهر هم از شدت عذاب وجدان نقش آژانس رو براش بازی میکرد

مورد مشابه بعدی برمیگرده به خود دوست پسر خواهر که با همین جمله که تو چرا اینقدر سیگار و فلان میکشی حتی یه سرفه هم نمیکنی شروع میشه و میرسه به این که پسر بیچاره تا چند وقت ازز شدت سرفه مغزش تو دهنش بودنیشخند

لازمه بگم دوست پسر خواهر جان تهدیدیش کرده جرات داری یه بار دیگه از خانواده ما تعریف کن؟

صابون ایشون البته به تن ما هم خورده. یه شب توی دوران نامزدی من و همسر چنان دعوایی کردیم که من ساعت 6 صبح آژانس گرفتم اومدم خونه البته قبلش پشت تلفن خواهر اعلام کردن: ای وای تقصیر منه!! بعد دوست خواهرم "پ" از شب قبل اونجا بود(ایشون هم ناجور با همسرش دعوا کرده بود قهر اومده بود منزل ما) اومده پیش من میگه این خواهر بزغالت سر شب اومده خونه ما میگه چه خوب که رابطت با شوهرت درست شد و بعد هم از تو شوهرت کلی پیش ما تعریف کرد که شوهرش خیلی مرد ماه و نازی هست! همون جا جلوی خواهرم دوستش چنان با شوهرش دعواشون میشه که میان خونه ما . منم که خدمتتون عرض کردم. بعد خودش میخنده میگه بهم پول بدید دیگه ازتون تعریف نکنم!!!! پول زور بدید!!!

یه بار هم بابا داشت یه خونه جدید میخرید بعد والدین گرام خونه رو دیدند و پسندیدند و بیعانه هم گذاشتن بعد من و خواهر رفتیم خونه رو ببینیم از همون دم در از خونه خوشش نیومد و کلی غر زد سر مامان(لازمه دوباره بگم چقدر جیغ جیغو هست) هنوز به خونه نرسیده بودیم که فروشنده محترم زنگ زد که پشیمون شده از فروش!!!

آخرین شاهکارش هم دیشب رقم خورد. یه مدته سر ماشین با برادر اختلاف دارند که از دیروز اختلاف به اوج خودش رسیده بابا که ماشین خودش رو داره یه ماشین هم بوده که همیشه دست خواهرجان و جدیدا داداشه دائم ماشینو ازش میگیره دیشب که حسابی حرص خواهرجان درمیاد همین که ماشین رو میبره گیر میدن بهش ماشین رو میخوابونن! دفعه قبل هم که حرص خواهرجان رودرمیاره ضبط ماشین رو ازش میدزدن.

هیچی دیگه امیدمون به اینه بره هاگوارتز شاید یادبگیره انرژیش رو مهار کنه والا به خدا امنیت جانی نداریم که!

پ.ن1: بعععله بععله همین الان زنگ زدند که اعصابشون خورده و با برادره دعوا کردند دارن میان ییلاق خونه ما! خدا بخیر بگذرونه برم یه صدقه بذارم کنار.



موضوع مطلب : من و فامیل / من و خاطرات

۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٥٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

عصبانیم. این خانواده همسر بنده کلا خیلی یخ تشریف دارند. بعد از عروسی یکبار هم مادرش یا خواهرش ما رو دعوت نکردن! یکی دوبار خودمون رفتیم خونه مامانش یک بار هم خودمون بلند شدیم رفتیم خونه خواهرشوهر. بعد از اینور اونور میشنوم که تیکه انداختن که آره اینا سایه شون سنگینه و از این حرف ها!

خوب من میگم مامانش نباید یه بار زنگ بزنه بلند شید بیاید اینجا. کلا هم میرم خونشون کم محلی میکنن البته که منم به یه ورم حساب نمیکنم ولی باعث میشه نخوام برم خونشون.

دیشب همسر دلش برای خواهرش تنگ شده بود بعد از شام رفتیم بهش سر بزنیم باورتون نمیشه حتی از جاش بلند نشد یه لیوان آب بده دست ما. بعد خانواده ما این مدلیه که مهمون میاد برامون خودمونو براش هلاک میکنیم. دیگه حداقل یه چایی جلوی مهمونمون میزاریم.

مادربزرگم همیشه میگه وظیفه بزرگتره که بچه هاش رو دورهم جمع کنه هر دو هفته یه بار به تک تکمون زنگ میزنه که مثلا آبگوشت  یا کوفته گذاشتم همتون بیاید اینجا.

مامان خودم از اول هفته شروع میکنه کی میاید خونه ما؟ کی میاید؟ کی میاید؟ بعد یه وقتایی به شیوه وسوسه آمیز عمل میکنه مثلا زنگ میزنه که آره آش رشته گذاشتم تا آماده بشه شما هم بیاید! یا دارم برنج قورمه سبزی رو دم میذارم تا دم میکشه خودتونه برسونید. یا مثلا امروز زنگ زده برات شلوار خریدم بیا خونمون بهت بدمش. منظورم اینه که با اینکه میدونه خیلی وقت ها من اخلاق درست و حسابی ندارم و حوصله مهمونی ندارم تمام سعیش رو میکنه ما کنارش باشیم با اینکه فاصلمون زیاده.

بعد با خواهرشوهر مادرشوهر فقظ 5 دقیقه فاصله داریم. تازه مثلا تازه عروسیم بعد از عروسی عروسشون رو دعوت میکنن ولی عمرا همچین کاری نکردن. آخرین بار که خودمون خودمون رو دعوت کردیم همسر سرماخورده بود خیلی شیک برای همسر یک کمی سوپ درست کرد بعد برای من و خودش تن ماهی دراورد که گرم کنه حالا همه دنیا میدونن من تن ماهی بخورم شبیه یه تاول گنده میشم . حالا آدم برای غذا جایی نمیره ولی من میگم آدم مهمون براش میاد یه ذره احترام میزاره. دقیقا تریپ بی محلی میذارن البته مامان ساده من میگه شاید بلد نیستن این مدلین ولی من میگم چرا برای من فقط این مدلین.

حالا فقط این نیستا مادرشوهر کلا ما رو تحویل نمیگیره من که هیچی پسرشو هم تحویل نمیگیره در زمینه بافتنی آدم هنرمندیه پشت سر هم برای دختر و نوه ش میبافه من که هیچی آخرین چیزی که برای پسرش بافته هزار سال پیش بود. من میگم عروست رو دوست نداری حداقل یه ذره لی لی به لالای پسرت بذار. من هرچقدر هم بهش محبت کنم جای محبت مادرش خالیه گناه داره پسرته پسر هووت که نیست.

پ.ن1: البته که بگم اصلا دلم نمیخواد خیلی باهاشون رابطه داشته باشم اما همه حرفم به خاطر همسرمه. وگرنه نه حرف مشترکی دارم نه هیچ چیز مشترکی تنها مکالمه ایی هم که داریم اینه خــــــــب دیگه چه خبر؟ چه خبرا؟ بازم چه خبر؟ بعد از بیست دقیقه حرفامون ته میکشه یه سکوت زجر آوری حاکم میشه که فقط دلم میخواد بلند شم برم خونم.

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و حرفای خاله زنکی

۱ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

شما به انرژی خاصی که بعضی از آدم ها دارند اعتقاد دارید؟ توی زندگی من یکی مادر همسر به شدت انرژی بدی داره و هروقت بیاد خونمون یا از چیزی که بهم هدیه داده استفاده کنم به شدت انرژی بدش منو میگیره و داستان درست میشه.

اما دومین نفر صمیمی ترین دوستم هست که امکان نداره بیاد خونمون و کلی اتفاق بد پشت سرش نیافته حالا این شخص جزو آدم هایی هست که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن و وقتی با همیم میتونیم به ترک دیوار هم بخندیم.

بعد جمعه شب این دوستمون و همسرش خونمون بودند. از شنبه صبح داستان ما شروع شد شب قبلش دوستم گفت چقدر جای تختتون بده سرت سمت پنجره اتاق هست سرما میخوریا!!!

صبح شنبه خیلی شیک با مغز فریز شده از خواب بیدار شدم سه تا پتو انداختم روم تا کمی بهتر شدم.

بعدازظهر دوبار نزدیک بود با مغز بخورم زمین یکبار هم توی حمام پام لیز خورد کم مونده بود 180 بزنم

غروب هم همین که حاضر شدم بریم خونه خاله کوچیکه برای شب یلدا +پاگشایی  خیلی شیک و مجلسی با همسر دعوام شد خیلی الکی خیلی بی دلیل. خلاصه که دیر راه افتادیم جلو خونه خاله جان همین که اومدم از ماشین پیاده شم صدای جـــــــــــــــــــــــــــــــــــر به گوشم رسید خودم رو دلداری دادم جوراب شلواریم بود مهم نیست .اما اما دامن قشنگم از قسمت چاک پشتش تا سر  زیپ جر خورده بود. مهمونای خالم حدود 40 نفر بودند همه هم فیس افاده ایی طوری که از چند روز قبل لباسام رو انتخاب کرده بودم مراسم میکاپم هم بیشتر از یکساعت طول کشید این برای منی که در حالت عادی  میکاپم یک ربع طول میکشه یعنی خیلی زیاد. دیگه خودتون حال منو ببینین که پاره شدن دامنم چقدر روی اعصاب بود.

مجبور شدم یکی از دامن های خالم رو بپوشم خیلی با بلورم ست نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود.

آخر شب هم با جناب برادرا اومدیم خونه ما برای ادامه شب یلدا اونم تا ساعت 3 صبح طفلی همسر صبح خیلی زود هم باید بیدار میشد ولی خودش دعوت کردشون. اینم از شب یلدای ما.



موضوع مطلب : من و زندگی / من و دوستام / من و فامیل / من و همسر

۱۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیدین این دوست ها و آشناهایی رو که وقتی کار دارند سر و کله شون پیدا میشه. یه عده هستند همین که اسمشون میافته روی گوشیم میدونم کارم دارن. 

یه دوستی دارم وقتی کار داره حتی تماس نمیگیره تکست میده. بعد من و همسر شرط بندی میکنیم چندمین مسیج کارش رو میگه. توی روزای قبل عروسی در کمال تعجب زنگ زد و پرسید چه خبر؟ منم شروع کردم به درد دل و از کارام گفتن که وسط حرفم پرید و ازم خواست کلی از تمرین های سی شارپ دانشگاهش رو براش حل کنم. عصبانی تنها باری بود که با هزار شرمندگی گفتم وقت نمیکنم.

جدیدا هم پیشرفت کرده بدون سلام و احوالپرسی سوالش رو میپرسه یا کارش رو میگه و بعدش حتی یه تشکر هم نمیکنه.

کاش توی مدارس برامون یه کلاس نه گفتن میذاشتن

بعد چند روز پیش یه دوست دیگه ایی برای کاری تماس گرفت چون خیلی توی عروسی کمک کرده بود همون اول که گفت کار با فتوشاپه گفتم باشه چه میدونستم کار خلافه...

والا به خدا بعدشم توی رودربایسی نتونستم بگم دوست ندارم این کار رو انجام بدم

حالا توضیح  کار خواسته شده بماند ولی من کارم طراحی سایت هست  و خیلی سال میشه که کار طراحی گرافیک و طراحی سایت انجام میدم و به خاطر همینا سر و کله زدن با نرم افزار های طراحی برام راحت تره تا کار با تی وی خونه چشمک ولی هیچوقت فکر نمیکردم بخوام جعل مدرک کنم با اینکه مدرک مهمی نبود یه گواهی بود اما خیلی وجدانم درد میکنه احساس میکنم ازم سواستفاده شده . نه اینکه تا حالا همیشه در چارچوب مقرارت پیش رفته باشم ولی حداقل به خاطر خودم بوده نه دیگران

حالا قشنگی ماجرا اونجا شروع شد که بعد از ایمیل کردن کار براش به جای تشکر یه ایراد خیلی مسخره گرفته و ازم خواسته عوضش کنم دوباره امروز بدون هیچ کلامی یه آدرس ایمیل برام تکست کرده که تا بعدازظهر بفرست.

خوشم نمیاد برای یه لطف که برخلاف اعتقادات ذهنیم هم هست توی فشار بذارتم.

وقتی جواب ندادم زحمت کشیدن تماس گرفتن که تا ساعت 5 میفرستی؟

یعنی این دهن من باز نشد بگم نــــــــــــــــــــــــــــــــه

به جاش گفتم باشه حتماابرو

یعنی باید زود برم خونه به جای استراحت دوباره بشینم کار کنم

شاید گفتن نداشته باشه اما همین کار رو اگه قرار بود بیرون براش انجام بدن اولا هرجایی همچین کاری نمیکرد بعدش هم بالای یک تومن ازش میگرفت.

پ.ن1: یه بار کل کار شبکه یکی از فامیل رو با یه دوستی انجام دادیم تنها لطفش این بود که منو رسوند تا خونه.

یه همچی آشنایان قشنگی دارم



موضوع مطلب : من و دوستام / من و فامیل

٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٩:۱٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیروز مامان همسر با پدرم قرار داشتند منم ترجیح دادم که برم بیرون که راحت باشن بعد نکته جالبش این بود که نیومد و حتی زنگ نزد که نمیام.

بعد همسر از خجالت کار مامانش نمیتونست بیاد خونه ما. یعنی از همون روز که اومدم دائم بیتابی میکرد ولی نمیتونست بیاد میگفت خجالت میکشم از بابات.

توی این دو روز هرکاری کردم که فقط زمان بگذره یه کتاب مزخرف از کتابخونه خواهرم برداشتم که از هر صفحه دو خط میخونم رد میشم دقیقا مثل سریال های آبدوخیاری تلویزیونه جون میده بدیمش ترکیه تا یه سریال 600 قسمتی از توش دربیاره البته صدا و سیمای خودمون هم ورژن اسلامی ترش رو میتونه تو 80 قسمت بسازه.

یه سریال مزخرف دارم نگاه میکنم حتی اسمش الان یادم نیست ولی از بس مسخره س کلا بهش فکر نمیکنم.

توی تمام این مدت هم توی اتاق مهمان خونمون پهن شدم. و تازه این اتاق رو کشف کردم که چقدر آرامش بخش و دلفریبه و کلا از دنیا دوره کلی هم پنجره داره

بعد کم کم  داشتم شاکی میشدم از دست م که دائم میگه میخوام بیام دنبالت روم نمیشه پامو بذارم خونتون.

که دیدم یکی دو ساعت پیش مامان زنگ زد به م و بهش گفت بابا میگه فردا نهار بیا اینجا!!! اینجا خونه ی خودته تو برام مثل پسرام هستی و بعدش هم بابام گوشی رو گرفت و بهش گفت بیا اینجا یه فکری براش میکنیم ناراحت نباش

سر شام هم بهم میگه که البته من با مامانش کوتاه نمیام ولی خودش که تقصیر نداره کاری از دستش برنمیاد......

حال این روزای من

اینم کتابی که توصیه میکنم وقتتون رو تلف نکنید در واقع جایزه زرشک طلایی میدم بهش

اینم سریال مورد نظر



موضوع مطلب : من و زندگی / من و فامیل

۳ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

گاهی وقت ها وقتی زیادی به دیگران لطف میکنی و از ایده آل های خودت میای پایین طرف مورد لطف جو گیر میشه و میخواد بیشتر امتیاز بگیره. لطف های تو رو نادیده میگیره و همه کارهای شما رو وظیفه تلقی میکنه نه لطف دقیقا همین جاست که به نواحی آدم فشار وارد میشه که خوب یعنی چی؟ حالا هرچقدر سعی کنی به دیگران بفهمونی لطف بوده نه وظیفه به هیج حایی نمیرسی که هیچ طلبکار هم میشن ازت.

حالا این شده داستان ما



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و فامیل / من وغرنوشت / من و حرفای خاله زنکی

٢٥ آبان ۱۳٩٢ :: ۱:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

من خیلی آدم جمع های شلوغ نیستم مخصوصا جمع های فامیلی مخصوصا جمع های خاله زنکی. تا قبل از ازدواج تا حد ممکن اجتناب میکردم و نمیرفتم ولی بعد از ازدواج گاهی وقت ها مجبورم حالا نه اینکه فقط بحث فامیل شوهر باشه ها نه فامیل های خودم از همه بدترن والا به قــــرعان اعصاب نمیذارن واسه آدم

یه نمونه ش همین تاسوا  وعاشورا ما خیلی شیک و مجلسی ییلاق کردیم خونه قدیمی پدری و همه فامیل مادریم به فاصله 10 دقیقه ایی اونجا ساکن هستند عملا این چند روز با خاله ها و زندایی ها طی شد.

شب اول خاله بزرگه بنده: من از وقتی دیدمت فهمیدم حامله اییاز خود راضی

من:ابرو برو بابا خاله خوبی؟

خودتون شوک زدگی منو تصور کنید!

فرداش زندایی کوچیکه: دیشب خواب دیدم اومدیم خونتون داری بچه شیر میدی به داییت گفتم فردا ازش میپرسم خوابم خیلی واقعی بودنیشخند

من: متفکر خیر باشه!نه نیستم

زندایی: جون من آخه خواب دیدما

من:خنثی تو خودت 6 ساله ازدواج کردی هنوز میگی زوده بچه بیاری اونوقت من دو ماه نشده ها چی میگید شماها!!

یک ساعت بعد زندایی بزرگه: ببین یه کم تپلی شدی میگم از قرص برای جلوگیر استفاده میکنی؟چون... یک ساعت توضیحات علمی داد

من:منتظر نـــــــــــــــــــــــــــــه

ظهر عاشورا وسط شلوغی کمک برای نذری دادن همچنان خاله بزرگه اومده پشت سرم بی هوا میگه: حالا تو قبول نکن ولی حالت چشمات معلومه تو هم مثل منی از چشمات معلومه چند وقت دیگه میفهمی!!

من در حالی که همه ملاحظات آداب معاشرت رو گذاشتم کنار بلند داد زدم:عصبانیدست از سرم بردار خاله من فقط یک کمی اضافه ورن پیدا کردن ولم کنعصبانی

دقیقا تو این لحظه توجه همه جلب مکالمه ما شد.

چند دقیقه بعد زندایی کوچیکه با لحن دوست داشتنی : ای بابا این خاله تو همیشه میخواد تو کار همه دخالت کنهمژه

من:  خب  من میدونم چه غلطی کردم ول نمیکنه!

زندایی کوچیکه: حالا از چه نوع جلوگیری استفاده میکنی؟

من:ابله

هیچی دیگه از چهارشنبه رژیم رو شروع کردم برنج نمیخورم دارم سعی میکنم هله هوله هم نخورم. دنبال ورزش هم هستم

 



موضوع مطلب : من و فامیل

۱٥ مهر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این داداش کوچیکه ما امسال کنکور داشت بعد عمران قبول شده. کلا هم آدم تخس و یه دنده ایی بعد اون وقت دیشب همش توی موبایلش بود زنگ خور گوشیش هم در حد تیم ملی موقع صحبت هم میرفت تو یه اتاق دیگه. با تعجب به همسر نگاه کردم میگه دوست دخترشخنثی

موندم تو کف سرعت عمل بچه های این دوره 10 روز نیست میره دانشگاه و میناله که رشته عمران دانشگاه ما دختر برنداشته، دختراش کم هستن اصلا کاش رفته بودم مهندسی پزشکی رامسر و...منتظر

به م میگم از کجا میدونی میگه : آخه به من گفت به نظرت برم جلو نرم چیکار کنم منم بهش گفتم آره چرا که نه خیلی هم خوبه !!!! برادر ما هم گفته آخه میخوام درس بخونم ایشون هم گهربارانه فرمودند چه ربطی داره این سر جاش اون سرجاش فقط غلط ززیادی نکن

یه همچی شوهر روشنفکری دارم

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و فامیل

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed