کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱۸ خرداد ۱۳٩٤ :: ٤:٠۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

مامان جان بنده وقتی در حال مکامله تلفنی بودیم ییهویی فرمودن که تازه شروع کردم نوشتن خاطرات روزانه....

-جان؟؟؟

- میخوام از این به بعد بنویسم خیلی افسوس میخورم چرا زودتر شروع نکردم ادم به سن و سال من میرسه خیلی خاطراتش کمرنگ میشه. حالا میخوام از گذشتم هم بنویسم.....

حالا اینکه چرا به من گفت احتمالا به خاطر اینکه میدونه از بین بچه هاش فقط منم که خاطره مینویسم و از این لوس بازیها دارم

حالا اینکه از کجا میدونه برمیگرده به اینکه ....

بعله بعله کاملا درست حدس زدید

ایشون همیشه کله ماهشون تو دفاتر خاطرات بنده بود. یعنی قد یه ارزن برای حریم شخصی احترام قایل نبود. من نمیدونم این چه اخلاق بدیه مادرجانمان دارن.!

یعنی من از سوم راهنمایی دفتر خاطرات دارم (خخخ خدای خندس اون دفتر) بعد از همون موقع میخوند بعد نه اینکه خیلی کار خوبی میکرد یه جاهایی تو حرفاش لو میداد. یکی دوبارم علنا داستان شد:

    از شهر داشنگامون تو دل کویر برگشته بودم چمدونم پایین تختم باز بود و چند روز قبل رفتنم بود اومدم خونه دیدم مامان قیافش تو هم رفته شروع کرد که آره شماها قدر نمیدونید و فلان و بیسار اونم با گریه

مات مونده بودم من باز چه گهی خوردم که فهمیدم بعله ایشون دفتر خاطرات بنده رو مطالعه نمودن

من اونموقع با یه بنده خدایی تلفنی صحبت میکردم و از اونجایی که فکر میکردم دفتر خاطراتم حریم شخصیمه توش نوشته بودم

حالا یکی باید میومد جواب مامان منو میداد

نه بگو بگو این آقای ز کیه؟؟؟ هان؟؟ هان؟؟ با تو چیکار داره؟؟ چرا تا صبح باهاش حرف میزدی؟؟ هان بگو من مادرتم؟؟؟

خخخخخخخ

آقا از اون به بعد یه خط مخصوص سِری درست کردم مطالب شخصیم رو با اون مینوسم به قول آقای همسر خط میخی خانم بی!!!

البته سالهای بعد دیگه مامانم با قضیه پسر اوکی بود در حدی که آدم دوست پسر داشته باشه ولی اینکه با دوست پسره کجا میریم و چه غلطی میکنیم و مهمونی و کوفت و زهرمار با خط میخی نوشته میشد!!

-

-

یه چی دیگه یادم اومد: راهنمایی که بودم عاشق یه پسره بودم سر کوچه وایمیستاد فقط عشق خلاصه شده در نگاه بود هیچ غلطی نکردیم حتی حرفم نمیزدیم ولی هروقت میدیدمش دست و بالم میلرزید و تنها بار تو زندگیم بود که با دیدن یکی دست و بالم میلرزید بعد آقو ای مامان ما اینو خوند :

  - ها ها من یه چیزایی میدونم نذار بروت بیارم نذار حرمت بینمون شکسته بشه. نذار چیزایی که میدونم رو به بابات بگم.

منم از ترسم همه اون صفحات عاشقانه رو یه روز پاره کردم الان جای خالیش رو میبینم اونقده حسرت میخورمکه چقد میتونستم بهشون بخندم!! والا آقو خوبه فقط تخیل و اینا بود وگرنه دارم میزد!!

حالا بازم خاطره یادم اومد براتون مینویسم

اینم بگم منحصر به من نیست چندوقت پیشا منو صدا کرده بیا بیا میگم چی شده مادرمن میگه ببین این لای کتاب داداشت بود عکسای دوست دخترشه خاک تو سر ببین چقد زشتم هست حیف پسرم با اون قد وبالاش حیف چشای خوشگل پسرم اخه این چی داره به نظرت سنش زیادتر از داداشت نیست؟؟؟؟؟؟؟

فقط اینا رو گفتم که به نظرتون الان تلافی بکنم برم دفتر خاطراتش رو پیدا کنم بخونم برم بهش بگم هان هان هان این چیه نوشتی!!؟؟

برم؟

خدایی الان همون زمان تلافیهشیطان

 

پ.ن: داشتم مینوشتم تلفن زنگ خورد مادرجانمان بود میگه چیکار میکنی؟ میگم هیچی پای کامپیوتر بودم

- میگه بازی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان من سرمو بزنم تو دیوار ؟ آخه این چه حرفیه آدم به دخترش که کارش طراحی سایته و کوفت و زهرماره بگه! نه واقعا بازی میکنم؟ به خدا مامان من تحصیل کردس. سی سال سابقه کار تو ادارات دولتی داره! به خدا خیلی اهل مطالعه و کتابخونه! آخه چرا؟؟؟ مگه من چی کار کردم!!



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و مامانم

٤ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

داستان چیه این خانواده ها آخر هفته های آدم رو حق مسلم خودشون میدونن! آخر هفته از نظر من یعنی یا گردش و تفریح یا اینکه آدم کونشو بذاره رو مبل خونش لذتشو ببره!

یعنی داستان داریم از وسط هفته تلفن های مامان جان شروع میشه که کی میای کی میای کی میای پس چرا نیومدین؟

مسلما روم نمیشه بگم نمیخوام بیام! آدم بدی نیستم فقط مسئله اینه خب اونجا کاری برای انجام ندارم حوصلم سر میره. حداقلش اینه تو خونه خودمون تا هر ساعت بخوام میخوابم لباس راحت تنمه صدای تی وی رو مغزم راه نمیره! والا

مهمونی زورکی نمیشه که!

بعد خیلی راحت به آدم عذاب وجدان میده

نمیدونم انتظار داره بعد از ازدواج من چی تغییر کرده باشه که یهو من تبدیل به یه آدم سنتی پایبند رسم و رسوم شده باشم؟!!! طبیعتا نمیشه من همونم حتی با همون معیارها ازدواج کردم با یه آدم غیر سنتی تابو شکن!

من طبق نظر خانواده ازدواج نکردم هرچند مخالفتی هم وجود نداشته اما جهت فکری ما فرق میکرده و میکنه ولی مادر انتظار داره بعد الان ما شکل یه خانواده سنتی رو داشته باشیم

آخر هفته ها حتما در کنار خانواده باشیم اعیاد مذهبی به همه دنیا تلفن بزنیم تبریک بگیم. هرکی خونه میخره براش کادو ببریم و اگه میخوام برم مهمونی طلا آویزون کنم و...

یه وقت هایی با دلش راه میام ولی دقیقا همین توقعشون رو زیاد میکنه تعداد اعصاب خوردیام رو میبره بالا.

مثلا دارم خونه رفیق صمیمی که تازه خونه خریده میرم و با همسر تصمیم داریم یک جعبه شیرینی ببریم و اگه چیزی تو خونه نیاز داشتن و در حد توان ما بود دفعه بعد براشون هدیه ببریم. شما بدونین نیم ساعت قبل رفتن چجوری مادرخانومی مغز منو پیاده کرد که زشته آدم دست خالی نمیره اولین خونشه.....

آخر سر هم کار خودمو کردم ولی حس عدم اعتماد به خودمو داشتم که کارم زشته یعنی؟

قبلا هم گفتم سر اتفاق مشابه منو دوباره خونه یکی از نزدیکان برد البته دفعه دوم با خودش و با کادو!!!!!!!!!!!!!

نمیگم مامان بدیه یا ... نه اتفاقا خیلی دوسش دارم کمک های زیادی به زندگی ما میکنه میگم دنیامون جداست

من مثل مادرم یا مادربزرگم نیستم که مهمونی 50 نفری راه میندازن  که برای هر چیزی راه حل از مادرشون میگرفتن که یه پاشون خونه باباشون بود که شوهراشون متفاوت بود که...

من برای خانه داری و آشپزی منبعم اینترنته! خونه خودمو بیشتر از خونه بابام دوست دارم چون شوهرم دوستمه من وتو وجود نداره حالا درسته میزنیم به تیپ و تار هم ولی عادیه دیگه!

من مثل مادر و مادربزرگم خواسته بقیه رو مقدم نمیدونم برای من اول خودم و دوست داشتن خودم مطرحه، اولویت هام رو خودم معلوم میکنم

این وسط کسی هم مقصر نیست شاید مادرم ترجیح میداد دختر سنتی تری داشته باشه دختری که بیشتر شبیه خودش باشه که برای رسپی غذاها به جای اینترنت با اون تماس بگیره! که برای هر مراسمی با کلی زنانگی کنارش باشه!

به خدا من بلدم به شیوه خودم زندگی کنم اشتباه یا درست این مدلیه که من بلدم این راهیه که انتخاب کردم. عذاب وجدان دادن و اصرار بیجا کردن فقط یه اعصاب خوردی بزرگ برای منی که نقطه ضعفم مامانمه ایجاد میکنه!  دو دلی مدام که من با اینکارم مامانمو ناراحت میکنم یا خودم ناراحت میکنم؟!!

نمیدونم

 



موضوع مطلب : من و من / من و مامانم

۳۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

بعد چند روز زنگ زدم باهاش صحبت کنم. ته دلم ازش ناراحتم خیلی هم ناراحتم. یه جورایی دلمو شکسته! در حین صحبت میگه: مامان بزرگ میگه پاشو بیا اینجا همه ما نهار اینجا هستیم...

خواننده گرامی توجه فرمایید ساعت 12:30 هستش و همه از یکی دو ساعت قبل اونجا رفتند اگه خیلی مهم بودم زودتر بهم میگفتن برم دیگه نه اینکه زنگ بزنم تازه یادشون بیافته.

میگم که نه نمیرسم بیام! (خدایی هم باید هول هول حاضر میشدم آژانس میگرفتم بدو بدو میرفتم اونجا حداقل هم نیم ساعت تا چهل دقیقه راه تازه با آزانس! بعد اونجا نهار خورده نخورده میرفتم کلاس خصوصیم که امروز آخرین جلسه هست.)

بعد جواب منو اینجوری منعکس میکنه که :"بی" میگه تازه از خواب بیدار شدم نمیام!!!!

یعنی هیچ کس تو دنیا نیست که اینقدر تمیز بتونه اعصاب منو بریزه در هم! بهشم میگم آخه تو از کجا میدونی من تازه بیدار شدم چرا الکی میگی چرا همیشه میخوای بچه هاتو تنبل نشون بدی!!

جوابشم جلو اونا اینه که خب حالا مثلا بگم چرا نمیخوای بیای بگو دیگه؟ مامان بی میگه من خیلی وقته از خواب بیدار شدم ولی نمیخوام بیام اونجا!!!!!!!!!

خب الان من چی بگم؟ الان همزمان هم اعصابم ریخته رو زمین، هم بغض دارم به خاطر همه بی توجهی های این چند وقتش ، هم دستام داره میلرزه همین الانم معدم شروع کرد تیر کشیدن این یعنی اوضام خرابه و منم دارم با بازی با کلمات سعی میکنم حالم رو بهتر کنم که زهی خیال باطل. حتی دوبار سعی کردم خنده دار بنویسمش که دور هم بخندیم ولی نشد نمیشه یه زخمه که این چند وقت ایجاد شده و درد میکنه!

 



موضوع مطلب : من و مامانم

۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٦:٥۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

داستان از چند هفته پیش شروع شد که زنگ زد که برای شاگردهای من کلاس کامپیوتر میزاری؟

-کلاس؟ چه نرم افزاری؟

- دخترگلم از اول اول! شما چی میگید بهش ... ICDL؟

- جون مامان ول کن! من 10 سال پیش حال داشتم این چیزا و یاد بدم الان فقط نرم افزارهای تخصصی شاگرد قبول میکنم.

در ظاهر قبول کرد ولی از اونجایی که من مامانم رو میشناسم میدونم تا قبول نکنم براشون کلاس بذارم دست از سرم برنمیداره.

چند روز بعد

- دخترگلم بگم کی بیان برای ثبت نام؟

-کیا؟

- همون شاگردهام که قراره بیان برای کلاس عینک

-مادرمن مگه نمیگی مدرسه میخواد براشون کلاس بذاره پس چرا میخوای بفرستیشون پیش من؟

-آخه مدرسه هزینه زیاد میگیره اینا نمیتونن برن کلاس. وضعیت مالیشون اصلا خوب نیست دلشون میخواد مثل همکلاسیاشون یاد بگیرن ولی نمیتونن هزینه بدن.

- باشه بگو سه شنبه بیان ببینم چندتا هستن.

-خدا خیرت بده مامان جان! بهشون گفتم برای کل دوره ازشون 60 میگیری خوبه دیگه؟

- مامان بی خیال 60 آخه؟

- گناه دارن، بچه ها پاکن معصومن برای روحیه خودتم خوبه. مگه نمیگفتی دلت برای تدریس تنگ شده ایشالا که قدمشون برای شرکتت خوبه!

- باشه بگو بیان هرکدوم هم ندارن عیب نداره نمیخواد مبلغی بدن.

هیچی دیگه من الان 6 تا دختربچه ناز دارم که میان شرکت بهشون کامپیوتر درس میدم.

نکته جالبش هم اینه همون روز اول بعد از کلاس یکی زنگ زد وچندتا پروژه بهمون داد و بعدش هم که رفتم خونه مامانم اولین هدیه تولد امسالم رو بهم داد که از نظر مالی قیمت زیادی داشت و اصلا انتظار نداشتم بعد دومین جلسه کلاس هم از چندجا به شرکت پول رسید.

من اعتقاد به کارما و بازگشت اعمال دارم اما هیچ وقت فکر نمیکردم گاهی وقت ها اینقدر زود نتیجه یکسری از کارها رو ببینم. اونقدر توی این دوتا جلسه که اومدن کلاس باهاشون حال میکینم اونقدر بهم انرژِی مثبت میدن که حد نداره.

خدایا ازت ممنونم که بهم این استعداد رو دادی که بتونم معلم خوبی باشم و چیزهایی که بلدم رو به دیگران یاد بدم مرسی به خاطر این تفریح عاشقانه. مرسی راه ساده ایی رو پیش روم میذاری که از اون طریق به زندگیمون خیر و برکت بدی.

 



موضوع مطلب : من و شرکت / من و تدریس / من و مامانم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed