کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۱ شهریور ۱۳٩٤ :: ٩:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه حسی کمه

یه حسی مثل حس خوشحالی

مثل زندگی

این روزها که میگذرند شادم که میگذرند.

هیچ اتفاق بدی نیافتاده هیچ اتفاق خوبی هم نیفتاده

فقط خسته ام

دلم تنوع میخواد

دلم یه حس شاد میخواد

دلم انگیزه میخواد

خدایا این روزها بهم کمک کن، بهم کمک کن که قوی باشم بتونم تحمل کنم این همه یکنواختی رو.........



موضوع مطلب : من و من

۳٠ بهمن ۱۳٩۳ :: ۳:٤٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امسال چقدر زود و چقدر سخت گذشت به من.

امسال پر بود از استرس، ناراحتی، روزهای سخت، روزهای خیلی سخت...



موضوع مطلب : من و من / من وغرنوشت

٢۱ بهمن ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

آدمها فراموشکارهای خوبی هستند. اما گاهی چیزهایی هستند که تا آخر عمرت فراموش نمیشن مثل یه زخم جاشون همیشه روی دستت میمونه.

خاطراتی که میشن بخشی از روحت!

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و دوستام / من و من

۳٠ دی ۱۳٩۳ :: ٦:٠۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

توی سریال how i met your mother یه قسمتی هست مارشال بیکار شده از خونه درنمیاد یه شرت مامان دوز تنش کرده ولو شده رو کاناپه. روز به روز که شدت افسردگیش بیشتر میشه مسافتی که با شرت مامان دوزش میره بیشتر میشه اولش فقط تو خونه میچرخیده بعد تا دم در میره روزنامه بیاره دیگه اوج افسردگیش که دوستاش رو نگران میکنه اینه که با همون وضعیت میره برای خرید...

حالا داستان منه یه چند وقتیه که تقریبا خونه نشین شدم. عادت ندارم میفهمید عادت ندارم. رسما دارم روانی میشم.

اولش جالب بود کلی خونه رو تمییز میکردم دیزاین میکردم آشپزی میکردم، مثل تعطیلات بود ولی تعطیلات طولانی دل آدمو بهم میزنه بعدش افسرده میکنه

الان صبح ها انگیزه ایی برای از خواب بیدار شدن ندارم

بیدار هم شم دوباره ولو میشم رو تخت

صبحانه و نهار نمیخورم

زندگیم بی انگیزه س

حالا درست با شورت مامان دوز خرید نمیرم اما حالم خرابه اوکی ؟

هیچ کس هم دور و برم نیست اوکی؟

هیچ دوست باحالی ندارم اوکی؟

کلا دوست از نوع صمیمی ندارم از اونایی که برم پیشش باهم بریم کافه با هم بریم خرید درمانی، باهم ولو شیم کف اتاق لاک بزنیم فیلم ببینیم اوکی؟

نگرانم باشید لطفا

 

پ.ن1:

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
و.....
ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

پائولو کوئیلو

 

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و من / من و سلامتی

٢٥ دی ۱۳٩۳ :: ٦:٠۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

ای همدم روزگار چونی بی من؟
ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان زردم بی تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من؟



موضوع مطلب : من ودلخوشی / من و من

۱۸ آذر ۱۳٩۳ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

زن غمگین درونم هنوز داشت جولان میداد

خوب نبودم

به کنج کانتر آشپزخونه تکیه داده بودم

لیوان چای تو دست داشتم فکر میکردن برم دوباره بخوابم

یهو چشمم به لیوانم افتاد که چقدر ازش خسته شدم چایی رو خالی کردم تو سینک و لیوان رو پرت کردم قاطی بقیه ظرف ها.

چهارپایه اوردم رفتم سراغ کابینت بالایی میخواستم فنجونهایی سرویسم رو بیارم گوربابای مهمون کرده. خودم واجبترم! چشمم خورد به یه دست فنجون کریستال قهوه ایی قدیمی. از اونایی که از بچگی تو کمد بالایی مامانم بود و هر سال برای عید میورد تمییزش میکرد و من باید تا سال بعد منتظر میموندم که دوباره ببینمشون. نوی نو بدون یکبار استفاده. و حالا یه دستش مال منه و یه دست دیگش منتظر که خوهرم ازدواج کنه و بره تو کمد اون.

حالمو خوب کردن.

اوردم پایین

چایی دارچینی دم کردم

ظرف ها رو شستم دوش گرفتم

رژ جیغ نارنجی

کلی شمع روشن کردم

عود روشن کردم

توی روشنایی شمع نشستم و چایی دارچینی تو فنجونای خوشگلم خوردم.

فولدر عشق من رو گذاشته بودم

خوب بودم انتظار بهتر شدن نداشتم

ولی آقای خونه با هدیه وارد خونه شد. غیر منتظره. حتی فکرشم نمیکردم. بخوام کیف و کفش هدیه بگیرم.

کفشامو پام کردم کلی تق تقی کردم چایی دارچین تو فنجونای سر پهن قدیمیم ریختم و کف اتاق کارم نشستیم و با آهنگ پدرخوانده چایی خوردیم.

ما زنا موجودات پیچیده ایی هستیم گاهی یه دنیا نمیتونن خوشحالمون کنن ولی با یه فنجون قدیمی شاد میشیم.

 



موضوع مطلب : من و من / من ودلخوشی

۱٦ آذر ۱۳٩۳ :: ٢:۳۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه همیشه میگفتن یکی پله برای موفقیت یکی دیگه شده. یا نتیجه کارم به حساب یکی دیگه درمیاد رو دارم میفهمم. اینکه تو برای یه چیزی زحمت بکشی ولی دیگران باهاش پز بدن.

کلا احساس این روزهام احساس خوبی نیست. اگر میتونستم همین الان یه سری وسیله میریختم تو کوله پشتیم میرفتم یه جای ساکت و آروم و دور.

یعضی وقت ها تو زندگی یه جایی گیر میافتی اونقدر کوچیک و تنگه که راه نفست رو میگیره بالهای پروازت رو میچینه احساس این روزهام اینه که بالهام کنده شده. تو یه قفس تنگ و تار و کوچیک زندونی شدم.

از کوچیکی این قفس خسته شدم. من آدم همه چین چیزی نیستم اگه تا قبل فکر میکردم هستم اشتباه میکردم.

تکرار تکرار

دیوار

روتین مسخره

بیگاری

تو اصل قضیه مشکلی نیست مشکل اونجا شروع میشه که این قفس بیش از حد برای من بلند پرواز کوچیکه. از تحملم خارجه دیگه صبرم تموم شده. مثل یه زندانی که هر روز راه های فرار رو تو ذهنش مرور میکنه دارم راههای فرار از این زندون رو تجسم میکنم.

بیشتر شبیه یه صحنه تهوع آور از این نمایش محقرانه ست. تحقییر را با پوست و گوشتم احساس میکنم. خجالت را دارم درک میکنم. دیگه سرم بالا نیست خجالت میکشم احساس تحقیر شدن دارم.

تحقیر تحقیر تحقیر

حس این روزهای منه

تحقیر به اضافه حس عدم اطمینان، عدم اعتماد

به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارم

همه روحم رو آزار میدن. نمک به زخمم میپاشن.

من باید برم

دیگه تحمل موندن ندارم

این اب راکد این بوی موندگی این روزهایی که دارن به اتیش کشیده میشن دلمو بهم میزنه.

از این زندگی برای دل بقیه

پس کی قراره برای دل خودم و به شیوه خودم زندگی کنم. اصلا چه اهمیتی داره بقیه چی زر مفتی قراره بزنن. من این نیستم. من با اینی که هستم فاصله دارم خیلی زیاد هم فاصله دارم. انگار یکی دیگه رو زندانیکردم تو این کالبد و اون هر روز به تنم مشت میکوبه که بیاد بیرون من هر روز بیشتر میکشمش.

دلم میخوادبرم. یه جای بزرگ بدون دیوار بدون تحقیربدون نگران چیزای کوچیک بودن. دلم رفتن میخواد

 



موضوع مطلب : من و من

٢٦ آبان ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

توی یه رابطه یه فرق بزرگ هست بین اینکه "از دست کسی عصبانی بشی " با اینکه " از دست کسی ناراحت بشی"

وقتی از دست کسی عصبانی میشی یعنی طرف یه کاری کرده مطابق میلت نبوده و تو عصبانی شدی. من در این حالت اصولا فریک میشم داد میزنم بلند بلند حرف میزنم و همه وجودم خشم میشه. ولی در کنارش هیچ صدمه ایی به بدنه رابطه نخورده هنوز دوستش داری با اینکه شاید تو عصبانیت کلی حرف بهش زده باشی اما قلبت دست نخورده باقی میمونه.

اما وقتی از دست کسی ناراحتی انگار با تبر زدن تو قلبت. کسی که انتظار نداشتی کاری کرده که قلبت رو شکونده. من در اینجور مواقع نه میتونم داد بزنم نه میتونم گریه کنم نه هیچ کار دیگه ایی... من فقط سکوت میکنم و هیچ حرفی نمیزنم نمیتونم حرف بزنم. دقیقا جایی که هیچ حرفی ارزشی نداره هیچ توضیحی عمق خراشی که ایجاد شده را نمیتونه توضیح بده پس برای چی باید حرف زد چرا باید توضیح داد؟ بیشتر وقت ها بعد از اینکه توضیح بدی با این جمله از بقیه مواجه میشی که این که مهم نیست بابا. بیخیال! یا ببخشید! ولی مهمه حداقل برای تویی که ناراحت شدی خیلی مهمه.

من بیشتر اوقات عصبانی میشم تا ناراحت یه جور سیستم دفاعی دارم که یاد گرفته عصبانیت بهتره. چون وقتی ناراحت بشم از دست کسی انگار یه طناب کوچیک از رابطه برام پاره میشه. وقتی این ناراحت شدنا زیاد باشه یعنی طنابهای بیشتری پاره میشه. و اینکه رابطه کی تموم میشه دقیقا ربط داره به اینکه چقدر کشش و طناب هست گاهی یکسال گاهی چهارسال و گاهی چندماه طول میکشه همه چیز بستگی داره به عمق ارتباط. وقتی دیگه طنابی نمونه راحت میبرم راحت میرم بدون عذاب وجدان بدون حتی یه فکر کوچیک. نه در حد حرف چون اینکارو کردم. جاهایی یهو بریدم که شاید باورش سخت بوده. من از خودم محافظت میکنم اجازه نمیدم کسی در قالب دوست یا همراه یا فامیل یا هر چی به من آسیب روحی بزنه.

برای همین وقتی کسی برام مهمه سعی میکنم بیشتر از دستش عصبانی بشم تا ناراحت.  وقتی از کسی ناراحتم نمیتونم حس دوست داشتن داشته باشم

الان خیلی ناراحتم



موضوع مطلب : من و من

۱٦ مهر ۱۳٩۳ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اصولا آدم عشق ماشینی نیستم ولی یه مدته به طرز عجیب غریبی عاشق هامر شدم. دل میخواد در غم نداشتنش زار بزنم.

بعد بهش فکر میکنم دچار هیجان میشم.

حتی فکر اینکه رانندگی باهاش چجوری میتونه باشه حالمو جا میاره.

سوارش بشی بری همون کوه که آهو بچه داره آی بلعععععهبغل( حالم خوبه خودتونو نگران نکنید فقط گشنمه)

 

 

اینجا عکس مدل های مختلفشه

 

 

 



موضوع مطلب : من و من

٧ مهر ۱۳٩۳ :: ٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه مدته خیلی نقطه جوشم اومده پایین. سریع عصبانی میشم بعد میزان خشمم خیلی بالاست. ناراحتم میکنه. انگاری خودم برای خودم غریبه میشم! تبدیل میشم به یه آدم دیگه خودمو دیگه نمیشناسم. میدونم یه چیزی داره آزارم میده و خودشو به این شکل نشون میده.ولی اون چیز الان از کنترل من خارجه نمیتونم براش کاری بکنم ولی از طرفی نمیتونم اجازه بدم که باعث بروز این میزان خشم بشه. خشم برای مسائلی که شاید اهمیتی نداره.

اگه صبر من یه ظرف مثلا 10 لیتری(!!!! واحد اندازه گیری صبر منو داشتینعینک) باشه 9.5 لیترش رو اون مساله پر کرده و برای همه چیزهای دیگه تو این دنیا نیم لیتر جا گذاشته وقتی هم اون نیم لیتر پر میشه دیگه نمیفهمم.

یه چیزی نیاز دارم که آرومم کنه یه چیزی که ظرف صبرم رو بزرگ تر کنه.

دیروز جلوی آینه کلی موی سفید زیر موهای شقیقه راستم دیدم تو نت که سرچ کردم متوجه شدم دسته ایی سفید شدن مو مربوط به اعصاب و این چیرا میشه.

یکی دوهفته س صبح های زود میرم تو پارک میدوم فقط برای اینکه یه جوری خودم رو تخلیه کنم و خالی بشم اینقدر خودم و بقیه رو آزار ندم.

شما هم اگه راه حلی به فکرتون میرسه بهم بگید چون واقعا نیاز به کمک دارم.

 



موضوع مطلب : من و من / من و سلامتی

۱۸ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

دلم پاییز میخواد بوی مهرماه. بوی رنگی رنگی های درخت ها بوی نم بارون، ژاکت سفید پوشیدن دستات رو تو آستیاناش قایم کردن، پشت پنجره ایستادن بوی چای هل دار توی دستت.

دلم هیاهوی بچه های از مدرسه تعطیل شده را میخواد، دلم میخواست برم مدرسه با یه ک.له پشتی گل گلی با کلی لوازم التحریر نو. بوی دفتر و کتاب بوی پاک کن هیجان مدرسه دلم میخواد.

بوی نارنگی مونده تو کیف. بوی نان پنیر له شده زیر کتابها.

حتی اون مانتو مقنعه های دلگیر دهه شصت، حتی اون تعصب های بی مورد معلم ها حتی اون حرف های احمقانه معلم کلاس پنجم که دختر نباید موقع خندیدن دندوناش معلوم باشه.

دلم منتظر بودن برای خوردن زنگ تفریح میخواد

دلم روزهای کوتاه و شب های بلند پاییز رو میخواد. زیر بارون راه رفتن دیوونه بازی لباس گرم...

خسته شدم از این آفتاب ناجوانمردانه

از این بوی مردگی

از این خشکی بی حد



موضوع مطلب : من و من / من و خاطرات / من ودلخوشی

٤ شهریور ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

داستان چیه این خانواده ها آخر هفته های آدم رو حق مسلم خودشون میدونن! آخر هفته از نظر من یعنی یا گردش و تفریح یا اینکه آدم کونشو بذاره رو مبل خونش لذتشو ببره!

یعنی داستان داریم از وسط هفته تلفن های مامان جان شروع میشه که کی میای کی میای کی میای پس چرا نیومدین؟

مسلما روم نمیشه بگم نمیخوام بیام! آدم بدی نیستم فقط مسئله اینه خب اونجا کاری برای انجام ندارم حوصلم سر میره. حداقلش اینه تو خونه خودمون تا هر ساعت بخوام میخوابم لباس راحت تنمه صدای تی وی رو مغزم راه نمیره! والا

مهمونی زورکی نمیشه که!

بعد خیلی راحت به آدم عذاب وجدان میده

نمیدونم انتظار داره بعد از ازدواج من چی تغییر کرده باشه که یهو من تبدیل به یه آدم سنتی پایبند رسم و رسوم شده باشم؟!!! طبیعتا نمیشه من همونم حتی با همون معیارها ازدواج کردم با یه آدم غیر سنتی تابو شکن!

من طبق نظر خانواده ازدواج نکردم هرچند مخالفتی هم وجود نداشته اما جهت فکری ما فرق میکرده و میکنه ولی مادر انتظار داره بعد الان ما شکل یه خانواده سنتی رو داشته باشیم

آخر هفته ها حتما در کنار خانواده باشیم اعیاد مذهبی به همه دنیا تلفن بزنیم تبریک بگیم. هرکی خونه میخره براش کادو ببریم و اگه میخوام برم مهمونی طلا آویزون کنم و...

یه وقت هایی با دلش راه میام ولی دقیقا همین توقعشون رو زیاد میکنه تعداد اعصاب خوردیام رو میبره بالا.

مثلا دارم خونه رفیق صمیمی که تازه خونه خریده میرم و با همسر تصمیم داریم یک جعبه شیرینی ببریم و اگه چیزی تو خونه نیاز داشتن و در حد توان ما بود دفعه بعد براشون هدیه ببریم. شما بدونین نیم ساعت قبل رفتن چجوری مادرخانومی مغز منو پیاده کرد که زشته آدم دست خالی نمیره اولین خونشه.....

آخر سر هم کار خودمو کردم ولی حس عدم اعتماد به خودمو داشتم که کارم زشته یعنی؟

قبلا هم گفتم سر اتفاق مشابه منو دوباره خونه یکی از نزدیکان برد البته دفعه دوم با خودش و با کادو!!!!!!!!!!!!!

نمیگم مامان بدیه یا ... نه اتفاقا خیلی دوسش دارم کمک های زیادی به زندگی ما میکنه میگم دنیامون جداست

من مثل مادرم یا مادربزرگم نیستم که مهمونی 50 نفری راه میندازن  که برای هر چیزی راه حل از مادرشون میگرفتن که یه پاشون خونه باباشون بود که شوهراشون متفاوت بود که...

من برای خانه داری و آشپزی منبعم اینترنته! خونه خودمو بیشتر از خونه بابام دوست دارم چون شوهرم دوستمه من وتو وجود نداره حالا درسته میزنیم به تیپ و تار هم ولی عادیه دیگه!

من مثل مادر و مادربزرگم خواسته بقیه رو مقدم نمیدونم برای من اول خودم و دوست داشتن خودم مطرحه، اولویت هام رو خودم معلوم میکنم

این وسط کسی هم مقصر نیست شاید مادرم ترجیح میداد دختر سنتی تری داشته باشه دختری که بیشتر شبیه خودش باشه که برای رسپی غذاها به جای اینترنت با اون تماس بگیره! که برای هر مراسمی با کلی زنانگی کنارش باشه!

به خدا من بلدم به شیوه خودم زندگی کنم اشتباه یا درست این مدلیه که من بلدم این راهیه که انتخاب کردم. عذاب وجدان دادن و اصرار بیجا کردن فقط یه اعصاب خوردی بزرگ برای منی که نقطه ضعفم مامانمه ایجاد میکنه!  دو دلی مدام که من با اینکارم مامانمو ناراحت میکنم یا خودم ناراحت میکنم؟!!

نمیدونم

 



موضوع مطلب : من و من / من و مامانم

۱٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ۳:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی سه روز اینترنت خونمون قطع باشه

از لحظه ایی که میرسید خونه هر ده دقیقه یکبار چراغ مودمتون رو چک میکنید و با دیدن دوباره رنگ قرمز دوباره گوشی تلفن رو برمیدارید انواع و اقسام خدمات مشتریان 1818، 2020 و... دایم میپرسید آقا چرا اینترنت ما وصل نمیشه؟ آقا پس کی خرابی شبکتون درست میشه

البته با اومدن آقای خونه دوباره همین روند تکرار میشه و اینبار آقای خونه دم به دقیقه زنگ میزنه امور مشترکین.

بعععله یه همچی خانواده پیگر بیکاری هستیم.

در طی این مدت انواع و اقسام تبلت و گوشیهای پیشرفته و فوق پیشرفتتون تبدیل میشه به یه قوطی حلبی که هیچ فایده ایی نداره و تازه در این چند روز متوجه شدم بعضی از این اطرافیان قشنگم که میرن گوشی خیلی گروون میخرن ولی اینترنت تو خونه ندارند خودشون رو دست میندازن یا ما رو یا سازنده گوشی رو؟؟؟؟

همین قوطی های حلبی که روزی از دستتون نمیافتاد حالا زیر کوسن های فیروزه اییتون دفن میشه گاهی هم میگیرید دستتون هی اپ های گوشی رو مرور میکنید و هی نامید میشید که بدون اینترنت دوزار نمیارزن. و ممکنه مثل من به خودتون بد و بیراه بگید که چرا همه بازیهای گوشیتون رو پاک کردید که در این شرایط بغرنج دستتون به هیچی بند نباشه!!!

مثل زامبی میشینید پشت لبتاب یا پی سی هی توی درایوهاتون میچرخید برای یار ده هزارم فیلم عروسی و عکس های عروسیتون رو میبینید، آرشیو فیلم ها و سریالهاتون رو مرتب میکنید یه سریال انتخاب میکنید میبینید که بعععله قبلا فقط دو قسمت زیرنویس گرفتید. حالا درسته شما بدون زیرنویس هم میتونید فیلم ببینید اما آقای خونه به اندازه شما انگلیسیش خوب نیست که. تازشم سریال سیاسی با اون همه اصطلاحات ناآشنا معلومه احتیاج به زیرنویس دارید.

در ادامه خدمتتون عارضم که به نوبت هر پنج دقیقه یکبار از همدیگه میپرسید چیکار کنیم حالا؟

بعد از پرسیدن این سوال هم حتما میرید گوشی تلفن برمیدارید به قسمت خرابی های شبکه دوباره و هزارباره زنگ میزنیدنیشخند خدمتتون گفتم ما کلا پیگیریم!

از شدت بیکاری میبینید همسرتون در حکم ناجی شروع به خونه تکونی میکنه در این حد که با بخارشو میافته به جون گاز و در دیوار آشپزخونه و شما هم همه کمدها رو تمییز کنید و خونتون میشه دست گل!

چون اینستایی وجود نداره که تپ و تپ از غذاهاتون عکس بندازین بنابراین یا نیمرو میخورین یا سیب زمینی سرخ کرده یا هیچی...

در اواسط روز دوم افسردگی شدید به سراغتون میاد انرژی ادامه ندارید و مثل مسخ شدگان گوشیتون رو برمیدارید آیکن های ایمیل و لاین و اینستاگرام و بقیه آیکن های مسخره را نوازش میکنید بلکم فرجی بشه!

دیگه متوسل تلویزیون میشیدو چون از زمین و آسمون داره براتون میباره زرت و زرت بعضی از کانال های درست و درمونتون الکی قطع میشه بعد خودش وصل میشه پس میرید سراغ کانالهای ت... و ترمیتاتور 1و 2 رو میبینید مومیایی میبینید برای ده هزارمین بار شاوشانگ میبینید و....

...

وقتی روز چهارم میایید خونه و میبینید چراغ نت سبزه اول حرکات موزون میرید بعد ...

بعد معلومه دیگه در افق گوشیتون محو میشید.

 

کلا خواستم بگم یه مشت آدم مسخ شده زامبی معتاد شدیم رفت پی کارش... البته دور از جون شما خودم رو میگم!



موضوع مطلب : من و من

۳٠ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٢۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

هـــــــــــــــــــــــــــــورا من حدود 10 کیلو از بعد از تعطیلات عید کم کردم این قده خوشحالم دارم به روزهای اوج برمیگردم. من چاق شدم کاملا عصبیه! سال 93 تا اینجا برام سال آرومی بوده. الانم بدون رژیم خاصی فقط با نخوردن بعضی چیزها قشنگ دارم وزن کم میکنم. دوباره اعتماد به نفسم داره برمیگرده. لباس که میپوشم هی میرم جلو آینه خودمو نگاه میکنم هی با خودم حال میکنم. بعد که میبینی داری نتیجه میگیری بیشتر ذهنت مثبت میشه و راحتتر وزن کم میکنی برنامم اینه که یه ده کیلو دیگه کم کنم برسم به روزهای اوج بعد میرم برای خودم یه عالمه جایزه میخرم. البته دیشب هم کلی به خودم حال دادم و کلی جایزه خریدم کلی لوسیون و کرم و شامپو بدنهورا تو این هفته هم میرم ناخن بکارم که هی انگیزه بگیرم .



موضوع مطلب : من و سلامتی / من و من

۱٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٧:۱٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب یه نامه طولانی تو ذهنم نوشتم درباره اینکه من چرا 14 خرداد رو دوست ندارم و... قول فرنگیا بلا بلا بلاابرو

امروز حال ندارم بهش واقعیت ببخشم. ولی درکل حرفایی بود که باید میزدم ولی هیچ وقت نزدم. هیچ دیگه برید تو مغزم بخونیدش حداقل اونجا کامنت بذارید مطمئن بشم آمار بازدیدهام اشتباه نیست. میدونم شما هم خسته اید حال ندارید کامنت بذارید درکتون میکنم!



موضوع مطلب : من و خبرها / من و خاطرات / من و من / من و مشنگیات

٥ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

وقتی میدونی راهی که داری میری اشتباه هست چیکار میکنی. راهی که برای شروعش خیلی تلاش کردی چند سال به پاش نشستی. ولی یه جایی میرسی میفهمی اشتباه کردی.

اینجور مواقع دو راه داریم:

یکی اینکه به خاطر غرورمون و بدون لذت ادامه بدیم. حرفمون هم این باشه که به هر حال چند سال پاش زحمت کشیدم.

راه دوم هم اینه که بریم دنبال افسانه شخصیمون. دل بکنیم از راه اشتباه و هر جایی که هستیم راهمون رو عوض کنیم.

من که فکر میکنم در صورت انتخاب راه اول خواه ناخواه به راه دوم میرسیم فقط وقت و انرژی بیشتری را هدر میدهیم.

در مورد من موضوع برمیگرده به کارم !به موضوع شرکت. از اول اولش فهمیدم راهی که من برای زندگیم میخوام این نیست. میدونستم من نمیخوام بخش مهمی از زندگیم را صرف این کار کنم. ولی ادامه دادم به خاطر غرورم به خاطر اینکه به همه ثابت کنم من میتونم و تونستم درسته موفقیت در حد محلی بود ولی تونستم. کلی هم تجربه کسب کردم گاهی وقت ها ضرر کردم گاهی وقت ها سود کردم. در کل چیزای زیادی یاد گرفتم اغراق نکردم اگر بگم بیشتر از تمام سالهای دانشگاه یاد گرفتم.

ولی به نقطه ایی از زندگی رسیدم که خسته شدم. بدون رودربایسی از بعد عید یهو همه چی خراب شد انگار یه بهانه شده برای من که تعطیلش کنم.

شاید پوزخند بعضی ها رو ببینم که یعنی نتونستی؟ ولی واقعیت اینه که بعد سی و یک سال از زندگی فهمیدم تمام عمرم برای دیگران زندگی کردم. دیگران چی فکر میکنند؟ مگه مهمه؟ مگه من قراره چند سال عمر کنم؟؟ ترجیح میدم نیمه باقی مونده رو صرف کارهایی که دوست دارم بکنم. دلم میخواد خوشحال باشم. شاید اولش کمی طول بکشه تا سریع کار جدیدی را شروع کنم ولی میارزه.

اولش حتی میترسیدم به این موضوع فکر کنم. ولی کم کم متوجه شدم که فکر کردن یواشکی به این موضوع بهم حس سرخوشی میده. حس هیجان و لذت.

بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اینکه واقعا دوست دارم چیکار کنم؟ راستش نیاز زیادی نبود به فکر. میدونستم همیشه میدونستم ته ته دلم به چی علاقه دارم فقط ترس ابراز داشتم میترسیدم بگم و بقیه بهم یگند اینهمه درس خوندی مهندس شذی که این کارت باشه؟ الان دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگند. برام مهم نیست که حتما کارم با رشته ام در یک راستا باشه.

من وقتی رشته تحصیلیم رو انتخاب کردم مگه چند سالم بود؟ در اوج بچگی بودم. دلم میخواست بقیه صدام کنند خانم مهندس. الان لقب نمیخوام الان زندگی میخوام. الان احساس رضایت میخوام.

همسرم تنها کسی هست که با خیال راحت درباره افسانه شخصیم باهاش صحبت کردم نه تنها بهم نخندید حتی بال و پر داد. حتی در حال ترسیم رویام خودش هم بود توی رویا حضور داشت. خوشحالم که نیمه گمشده زندگیم رو درست انتخاب کردم که حالا بهم جرات پرواز میده. جرات قدم گذاشتن بیرون از محدوده های مجاز ذهنیم.

در عین حال اگه فکر کردید به پدرجان گفتم میخوام چیکار کنم کاملا در اشتباهید چون میدونم در اولین کلمه چنان میزنه تو ذوقم که تار و پود رویام نخ نخ میشه والا چه کاریه.

قرار هم نیست از فردا کار جدیدم رو شروع کنم. اینبار میخوام با تجربه ایی که بدست آوردم برم جلو. نمیخوام بیگدار به آب بزنم. شرکت رو هم تا اواخر تیر قالش رو میکنم.

حتی نوشتنش هیجان داره برام احساس رضایت بهم میده لبخند میزنم. برام دعا کنید به انرژی مثبتتون نیاز دارم.



موضوع مطلب : من و شرکت / من و من

۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

 

معرفی میکنم بچه ها، هاجر خانم. هاجر خانم ، بچه ها

این هاجر خانم در درونی ترین قسمت اعماق من زندگی میکنه خانمی هست به غایت پاکیزه و مرتب و وسواسی. به شور بسابی میتونه راه بندازه دیدنی.

اصولا اجازه خودنمایی نداره اما گاهی که کاراکترهای دیگه دپرس شدن یا دلواپسن یا استرس سنگین دارند و در حال چاق شدن هستند هاجر خانم خودنمایی عجیبی میکنه.

در سنگین ترین حالت هاجر خانم سه روزه ظاهر شدن و گویا قصد رفتن هم ندارن. بنده رو از کار و زندگی انداختن.  همش داره تو مغزم ویز ویز میکنه که کمد بالایی هنوز مرتب نیست. جا کفشی خاک گرفته و...

از سه روز پیش تا حالا ناپیداترین قسمت زندگی من رو مثل دسته گل مرتب کرده. خسته شدم از دستش ول کن بابا بذار زندگی شلخته وارانه خودمون رو پیش ببریم.

متاسفانه بقیه کاراکترها چنان غزق در مشکل عجیب بی پولی هستند که حالا حالا باید با هاجر خانم کنار بیام.

آخخخخخخخ شرمنده بچه ها هاجر خانم میگن دو تا ظرف کثیف تو سینک مونده پاشم برم کمکش.



موضوع مطلب : من و من / من و مشنگیات

٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا درسته که من آدم خیلی کول و نایس و به روزی هستم و سعی میکنم ته همه تکنولوژی های جدید رو دربیارم  و اگر یه روز مثلا عینک گوگل رو هدیه بگیرم مطمئنن از خوشحالی بسی زار خواهم زد اما هزار سال دیگه هم با E-book و خواندن کتاب از روی تکنولوژِی مشکل دارم.

اصلا کتابی که بوی کاغذ نده، کتابی که نتونی صدای ورق خوردنش رو بشنوی کتاب نیست نیست نیست. والا



موضوع مطلب : من و من / من و کتابخونم / من و نظراتم

۱ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

به سلامتی دوباره کولرها روشن شدند و هندوانه های آبدار و شیرین و قرمز تشریف فرما شدند شربت آبلیمو و لیوان، لیوان آب خنک مهمان خانه هامون شد و نتیجه اینکه..

باز من باید یک سوم روزم رو توی مبال سر کنم. در این حد کلیه های سالمی دارم



موضوع مطلب : من و مشنگیات / من و من

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed