کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
۸ امرداد ۱۳٩٤ :: ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اشتباه کردن بخشی از زندگی ما آدمهاست ولی یکسری از اشتباهات برای همیشه نابود میکنه و از بین میبره نه راه پس داری و نه راه پیش!

زندگیتون از این اشتباه ها خالی باد!



موضوع مطلب : من و نظراتم

٩ خرداد ۱۳٩٤ :: ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یه زمانیم بود اتفاقا شما خوب باید یادت بیاد همین پارسال، اصلا تا همین قبل عیدی، نرم افزار فیدلی را باز میکردی نزدیک 100 تا وبلاگ به روز شده نمایش میداد. در حدی که خسته میشدم از اینکه همه رو بخونم نصفش میموند برای تایم آزاد.

تازه نمیخوام راجع به خیلی قبلترها صحبت کنم که اشکتون رو دربیارم. روزگار رونق و جلال و جبروت وبلاگ نویسی. البته که من اون روزها تو اسپات مینوشتم و چقدر هنوزم عاشق بلاگ/// اسپات نازنین هستم و هنوزم، گاهی خاص ترها رو اونجا میذارم...

دردسرتون ندم که هی وای من که این روزها فیدلی  لامذهب رو که باز می کنم،دیگه خیلی دوستان ترکونده باشن دوتا دونه وبلاگ به روز شده میبینی. نکنین این کارها رو. نکنین عزیزان من، نکنین دلبندان من. نکن خودم(چون خودم هم جزو کم نویس ها شدم) نکنبن، نکن، نکنیم

قبول کنید نوشتن یه حس ناب دیگه داره، عکس گذاشتن تو اینستا یه حس ناب دیگه داره و لاین هم هیچ حس نابی نداره!

چرا اینا باهم قاطی شده خب تعادل داشته باشیم تو اینستا عکس بذارید بیاید اینجا مطلب بنویسید بعد برید چت کنید این وسطا وقت کردید کارم بکنید، مسواک هم یادتون نداره، سربه زیر و مودب هم باشید، مطالعه هم بکنید...

فعلا همینا مشق شب باشه فردا امتحان میگیرم. منم حالم خوب میشه برم قرصا نارنجیامو بخورم...یول

در کل که بنویسید

بنویسید

بنویسید

 

 



موضوع مطلب : من و نظراتم / من وغرنوشت

٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ :: ۱:٥٧ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

اینکه مادرشوهر من لاین و وایبر و فیس**بوک و گوگل پلاس و تلگرام داره به کنار!!!!

اینکه اینستا داره و منو اد کرده رو کجای دلم بزارم؟؟؟!!!

به جان خودم جدیدا هر عکسی میخوام بزارم کلی بالا و پایینش میکنم مورد غیر اخلاقی توش نباشه! حالا درسته طفلی کاری به کار کسی نداره و فقط مشاهده گر هست اما دیگه خود آدم نباید آتو بده دیگه...

بعد شما جرات داری یکدومشون رو خیلی زیرپوستی بلاک کن حتما تو جمع : وای بی جون ما چرا تو رو نداریم نکنه مارو بلاک کردی شیطون؟؟؟ابله

درسته مامان خودم هم سعی میکنه با تکنولوژِی پیش بره ولی اولا حالش رو نداره دوما وقتش رو نداره سوما خواهر برادرام بی رودربایسی بلاکش میکنن!

یعنی کلا ما خواهر برادرا خیلی آدم های شیکی هستیم کلا برای هم ریکوئست نمیدیم و حریم شخصی هم رو رعایت میکنیم والا!

بقیه هم از ما یاد بگیرن!

به جان بچم اونقدر حواسم هست موقع صحبت درباره اینترنت کوچکترین حرفی درباره وبلاگ نزنم میدونم دیگه کافی از دهن من دربره فردا بلاگر هم میشه که هیچ کلی هم کامنت دریافت میکنم!!!!!

تازه بعد از گذاشتن هرعکس تو اینستا حتما کامنت حضوری هم میده! نه فک کنین من باهاش مشکل دارما نه اتفاقا فقط میگم یه جنبه هایی از زندگی خصوصی هرکسی هست که خانوادگی نیست! متعلق به آدم های مجازی هست نه مامان و خاله و زندایی و خواهر شوهر و مادرشوهر و مادربزرگ

حالا هرچقدرم خوب کلا قضاوت تو خون ما ایرونیهاست فقط میخوایم دیگران رو قضاوت کنیم با دیدن یه عکس یه نوشته و یا هرچی...

 

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و نظراتم / من وغرنوشت

٢۱ آبان ۱۳٩۳ :: ۱:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

قبلتر ها من خیلی منظم تر بودم

الان خیلی شِتر شلخته شدم

منظورم توی وسایل و نظم خانه نیست. اتفاقا خیلی در این زمینه کدبانو تشریف دارم در حدی که وسایل شام فردا از الان آماده شده. بعللله چی فک کردین؟؟عینک

منظورم تو اطالاعات و علایقم هست. قبلترتر ها همه چیز را یادداشت میکردم کلی دفتر دارم از خیلی سال پیش البته به غیر از دفاتر خاطراتی که از مثلا سال 76 به اینور دارم که خودش حدیثی جداگانه هست اصلا میخوام یه باری که خیلی دوستون داشتم چندصفحه از خاطرات دوران راهنماییم رو بخونم باهم دیگه فقط بخندیم. یه بار که همسر رو خیلی دوست داشتم براش خوندم  طفلک از شدت خنده رنگش آبی شده بود.

ای بابا داشتم یه چی دیگه میگفتم: میفرمودم که شِتر شلخته شدم چون دیگه نمینویسم این اتفاق از زمان کامپیوتر و لب تاپ و گوشی هوشمند خبلی خیلی بیشتر شد. کلی فایل داشتم که یا اشتباهی پاک شد یا واقیعیتش اینکه وقتی تو کامپوتر نوشته ذخیره میکنم عمرا یادم بمونه که بعدا برم نگاهشون کنم.

مثلا یه دفتر قدیمی دارم توش کلی شعر دارم هنوز گاهی میرم سراغ اونها با اینکه کلی کتاب شعر تو هارد و گوشیم  دارم که حال خوندنش رو ندارم. کلا آدم خودکار دوست و دفتر دوستیم.

یا تو یکی از دفترهام یه مراخل یه فال ورق رو دارم همیشه از رو اون فال میگیرم کلی فال پیشرفته تو همین کامپیوتر دارم عمرا بازشون نمیکنم.

کتاب اینجوری هم دوست ندارم دوست دارم کتابم بو کاغذ بده. دوست دارم با هایلایت جملات باحالش رو خط بکشم.

هیچی دیگه میخوام دوباره به عصر بدویت برگردم. خداوکیلی مغزم تحلیل رفته از بس همه چیز رو توی این تکنولوژی ذخیره کردم.کلا وقتی خودکار کاغذ دستم میگیرم انگار میخوام همه چی رو خلاصه بنویسم سر و ته قضیه رو بهم بیارم.میخوام سعی کنم دوباره بنویسم. شاید بدوی باشه اما فکر کنم نظم و ترتیب بیشتری داره اگه نشد که دوباره برمیگردم تکنولوژی.

پ.ن1: عکس شلختگی میز کار کدبانو رو مشاهده میکنید. این یک سوم لوازم تحریرم هست بقیه داخل کشوها و کمد کتابخونه و اون یکی کتابخونه رو هم تلنبار شده.

پ.ن2: اعتراف میکنم یه معتاد به خرید لوازم تحریر هستم.

 

 

 



موضوع مطلب : من و نظراتم / من و ایده ها / من ودلخوشی

۱٩ آبان ۱۳٩۳ :: ٢:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

آقا در راستای طرح خود شاد سازی و این حرفا من متوجه شدم عنصر قر دادن الکی خیلی وقته در من خشکیده. یعنی اینجوری که راه بری تو خونه سر گردن و تکون بدی همچی قر ریز بیای و این حرفا.

بعد تصمیم گرفتم یه مدت این موزیک بک گراند خونه را عوض کنم با خواننده های مورد علاقه ما که نمیشه قر داد مثلا فکر کنید با صدای علیرضا قربانی قر ریز بیای یا رضا یزدانی را باهاش بلرزونی نمیشه کهچشمک همسر هم که اوضاعش خرابتر از منه فقط آقاشون داریوش فک کن با داریوش بندری بزنی همچی ریز بشکن و سر گردن!!!

با توجه به این تحقیقات و با در نظر گرفتن این که عمرا با این خواننده های جدید قرم نمیاد رفتم سراغ بخش ریمیکس های رادیو جوان

و خیلی اتفاقی اینو انتخاب کردم و دانلود نمودم

یعنی کولاک یعنی چشمه خشکیده قر من الان مثل زاینده رود پر آب و جاری شده یعنی در این حد که همسر با اون شیکم همچی قر ریز میاد دیدنی. فکر کن شما با آهنگ " آهوی دشت زنگاری" قر نیای یا " یه بار سلامت میکنم دلمو به نامت میکنم" پروانه ایی نزنی نمیشه دیگه!

گفتم شما هم سهیم باشید در این کشف قردار بنده.

من دارم میرم بقیه ریمیکس آهنگ های قدیمی رو دانلود کنم.

پ.ن1: الان نیاین بگین  که وقت شادی و این حرفا نیستا !!!نگفتم برید جشن و پایکوبی راه بندازید همچی نمور برای دل خودتون اصلا شما بگو به عنوان ورزش . لطفا گیر ندین

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و ایده ها / من و نظراتم / من و مشنگیات

۱٥ آبان ۱۳٩۳ :: ٤:٢٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

توی یکی از کلاس هایی که میرم صحبت شد درباره اینکه خودتون را در معرض انتخاب های مثبت قرار بدید! نگذارید ویروس ذهنتون را از بین ببره!

مثلا تایم آزادتون را به جای اینکه یه برنامه مسخره تلویزیونی ببینید یه مستند درباره کار یا چیزهایی که بهش علاقه مند هستید تماشا کنید.

به جای رفتن به پارتی و مشروب و سیگار بمونید خونه یه کتاب عالی بخونید.

به جای گوش دادن به موزیک هایی با شعرهای منفی موسیقی بی کلام گوش بدید

و....

این تایپیک ذهنم رو خیلی درگیر کرد چون یه مدت طولانی که سعی میکنم از منفی ها دور بشم و موضوع باعث شد تو ذهنم یه لیست درست کنم درباره اینکه از کجاها انرژی منفی رو میگیرم.

1- مهمترین چیزی که حالم رو بد میکنه اخبار هست. فرقی نمیکنه مربوط به کدام طرف باشه درهرصورت شنیدن این همه سیاهی ذهنم رو سیاه میکنه. اینکه فلانی اعدام شد اینکه دادو ستد دخترها در فلان جا زیاد شده و....

نه اینکه بی احساس باشم اتفاقا بیش از حد ذهنم درگیر میشه احساس همذات پنداری ولم نمیکنه. ترجیح میدم از خبرها دور باشم. باور کنید چیز مهمی رو از دست نمیدیم.

2- بعضی از آدم ها فاجعه هستند. شاید شما هم اطرافتون داشته باشید همین که بهتون میرسن تمام خبرهای بد دنیا رو در کمتر از یکساعت بهتون میگن. نمیفهمم این چه کاری هست آخه؟ تو این انفجار تکنولوژِی کسی نیاز داشته باشه خودش میره میبینه یا میخونه دیگه.

چندبار همسرجان از این کرامات نشون دادند و هنوز از خواب بیدار نشده سرش رو کرد تو گوشی و چندتا خبر سربریدن و اعدام و... داد البته بعدش عواقبش رو دید الان دیگه بیخیال قضیه شده کلا

مادرجانمان هم که قربونش برم از خبر دزدی از فلانی مردن فلانی و .... همه رو در چند صدم ثانیه میکنه تو گوش آدم هیچ راه گریزی هم نمیذاره.

مثلا تلفن کردم بعد از سلام و اینا یهو راستی میدونی پسر جوون فلانی مرد. یا یهو میبیندت این داعشیهای خاک برسرها تجارت زنان راه انداختند و ...... توضیحات کامل بیخیالم نمیشه فاجعه بار ترین حالت قضیه رو برات میگه بری بشینی فیلم اره ببینی کمتر خونریزی داره توش!

3- بعضی از این دوستان و آشنایان که آدم رو به زور عضو این گروه های خودشون میکنن تو شبکه های اجتماعی. اینا بعضیاشون فاجعه هستند. هی گروه رو ترک میکنم یکی دیگه دوباره عضوم میکنه. د لامصب بیخیال من! حالا از جوک های قومیتی که من متنفرم ازش بگذریم . این مسائل اجتماعی که باهاش شوخی میکنند هم بذاریم اونطرف. این ویدیو های حال بهم زن که میفرستن رو نمیتونم باهاش کنار بیام. امروز تو وایبر تو یکی از همین گروهها طرف ویدیو فرستاده :عزاداری با قمه.

4- بعضی از این وبلاگ ها. البته به من ربطی نداره من به عنوان خواننده سریع صفحه را میبندم و دیگه طرف وبلاگش هم نمیرم. ولی قتل و غارت و ...

....

نمیخوام بگم آدمهای بیتفاوتی باشیم اما به جای اینکه زنجیره انتقال چیزهای کثیف باشیم بیایم مثبت فکر کنیم مثبت ببینیم. به جای اینکه تو وایبر ویدیوی داعش رو بفرستید به جاش یه ویدیوی مثبت نمیدونم یه صدای زیبا یه استعدا باحال یه کار خلاق رو بفرستید. به جای اینکه در برخورد با آدمها سیاهی ها رو عنوان کنید از هوای خوب امروز از چیزهای بامزه از کتاب و فیلم حرف بزنید. یه حلقه از زنجیره سفید ارتباطات باشیم



موضوع مطلب : من و خبرها / من و نظراتم

٢٢ مهر ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

این دومین بار بود

صبح ها هوا سرد شده خانم ها دیگه کمتر پارک میان نمیدونم چرا

پارک ولی خلوت نیست

چند روز پیش برای اولین بار یه وانتی!!!!! مزاحمم شده بود. یعنی از وقتی از در مجتمع رفتم بیرون تا همه مدتی که داشتم راه میرفتم. اول صبحی مغزمو زد ریخت پایین. فک کنم گاهی چیزکی هم میگفت ولی خوبی هدفون همینه.

بی خیال اون ورزش و هوای خوب کله صبح شدم از این یکی در مجتمع پیچیدم رفتم خونه..

چند روز نرفتم

تا امروز

دوباره یه وانتی دیگه حالا نمیدونم همون بود یا نه چون توجه نمیکنم. ایستاد روبرو پارک راننده که جوونم بود رفت تو فضای سبزی که تو مسیر دویدن من بود

خوب نمیترسم اون موقع صبح خلوت نیست علاوه بر من آدم های دیگه ایی هم در حال ورزش هستند اما

حس ناامنی بهم دست میده. اون آرامشی رو که بدنبالش رفتم اونجا به کل از دست میدم.

درسته سرم به کارم بود اما مثل همه خانم ها از گوشه چشم همیشه حواسم به دور و برم هست.

پیچیدم تو فضای پارک یه ذره دوتا دوتا چهارتا کردم گفتم بیخیال برای امروز بسه میرم خونه اومدم از در مجتمع برم داخل دیدم با دست اشاره میکنه میاد اینور.

هدفونو دراوردم با عصبانیت رفتم سمتش

و فقط خدا داند که من عصبانی چقدر ترسناک میشم.

شروع کردم داد زدن سرش که: آدم این موقع صبحم از دست امثال شما آرامش نداره. خجالت بکشین

گفت: من عذر میخوام ببخشید من که مزاحمتی ایجاد نکردم

گفتم مزاحمت به چی میگن شماها هیچ کدومتون برای زن احترام قائل نیستید برای آرامش آدم ها احترام قایل نیستید

بازم گفت ببخشید من عذر میخوام شرمنده

آخرشم یه همتون بیشعورید گفتم اومدم تو مجتمع.

و تمام مدت ناراحت بودم چرا به یه آدم گفتم بیشعور.

بعد فک کردم دیدم آدمی که اون موقع صبح برای زنی که هدفون تو گوششه لباس ورزشی تنشه هیچ ارایشی نداره که هیچ فقط مسواک زده حتی صورتشو نشسته. هیچ زیورالات و مایه جلب توجهی غیر از هدفون تو گوشش همراهش نیست. دیدم این ادم علاوه بر بیشعور بودن بیماره. مریضه. روانش مشکل داره. حقش بوده

این حس عدم امنیت رو فقط یه زن میتونه حس کنه. این که میدونی جات امنه اما میترسی از ادمی که فقط ایستاده و نگات میکنه. چندشت میشه.

خیلی راحت میگه من کاری نکردم ببخشید. نمیفهمه همین که احساس ناامنی برای من بوجود اوردی بزرگترین خطات محسوب میشه. مثل مردی که تو تاکسی بد میشینه و خانم طفلک باید خودشو جمع کنه تو شیشه.

اینم همونه من زودترین ساعت صبح میرم فقط برای اینکه ادم هایی مثل تو در حال چرت زدن باشند و ارامش منو بهم نریزند.

کاش این آدم ها میفهمیدن که حقوق یک انسان، ساده ترین حقوق یک انسان چیه

کاش به خودشون اول از همه احترام میگذاشتند

کاش به زن های جامعه شون احترام میذاشتند

کاش به زنهای خانوادشون احترام میذاشتند

کاش

کاش و ای کاش

 

 



موضوع مطلب : من و پارک / من و سلامتی / من و نظراتم

۱۸ خرداد ۱۳٩۳ :: ٢:٤٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بارها در همین وبلاگ هم گفتم که سعی کردم تو زندگی هیچ آدمی دخالت نکنم و مهمتر اینکه آدم ها را قضاوت نکنم. الزاما شیوه زندگی من و نوع تفکر من بهترین نیست. و همه ملزم به این نیستند که مثل من زندگی کنند.

اما گاهی اوقات بعضی از رفتارها هستند که دیگه از حوزه شخصی بودند بیرون میان و تبدیل میشن به یک مساله اجتماعی.

در برخورد با بعضی از این مسایل خیلی سعی میکنم بازهم قضاوت نکنم و پیش خودم بگم: اوکی شاید اگه من هم توی این شرایط بودم بدتر از این انجام میدادم من که فرشته نیستم.

ولی خب گاهی ذهنم به شدت درگیر میشه...

یکی از این مسائل که این روزها زیاد دیدم و شنیدم مساله خیانت در ازدواج هست و جالبی این داستان خیانت خانم قصه هست. یعنی اونقدر خانم هایی که خیلی راحت پیشم اعتراف کردن که دارند خیانت میکنند زیاد شده که فکر میکنم مد جدید باشه.

خانمی که سن زیادی داره دختر بزرگ داره و خداییش خیلی هم جذابه و پولداره بعد توی صحبتاش به این موضوع اشاره میکنه و میناله که چرا مردم اینقدر فضول شدن که راحت نمیتونه با دوست پسرش مراوده داشته باشند.

یا طرف دو ساله ازدواج کرده و دوست پسر داره و جند روز چند روز پیش ایشون میمونه وقتی ازش پرسیده میشه که چرا دیوونه اگه شوهرت بفهمه خودتو به فـــــ///اک میدی. میگه برو بابا فکر کردی توی این دو سال اولیشه؟؟؟؟

و یا خانمی که با وجود بچه کوچیک خیلی راحت میگه منتظرم از همسرم مورد ببینم منم  خیلی راحت میرم پسر بازی.

یعنی همه اینها را با گوش خودم شنیدم و همه از آدم هایی هستند که میشناسم. و البته مدل دیگه خیانت خانم هایی هستند که با مردان زن دار دوست هستند و آقا اورت براشون خرج میکنه و مسافرت و آیفون 5 و ....

نمیدونم چی بگم وقتی اینا رو میشنوم اولین حرکتم اینه که چهرم عادی باشه که احساسم رو بروز ندم برای همین بیشتر قیافم شبیه آدمی میشه که داره آلوچه گاز میزنه. بعد سعی میکنم پیش خودم توجیح کنم که خب حتما مرد داستان یه جایی کم گذاشته یا یه لغزشی داشته که خانم این مدلی تلافی میکنه.

اما مشکلم اینجاست که چرا هم خدا رو میخوای هم خرما رو... اگه نمیتونی تحمل کنی از این زندگی بکن و برو پی عشق و حالت. با توجه به همه فیلم ها و کتابها و شنیده هام در هیچ جای دنیا این مورد قابل قبول نیست اصلا هم نشانه روشن فکری و با کلاسی نیست.

بعد فکر میکنم شرایط جامعه ما متاسفانه طوری نیست که یه زن راحت رها کنه و بره حرف مردم، حرف خانواده، نگاه هایی که عوض میشه همه اینها باعث میشه زن حاضر باشه خیانت کنه اما جدا نشه. و این خیلی بده.

نمیخوام این آدم ها را قضاوت کنم یا بگم وای وای کارتون خیلی بده شما میرید جهنم. چون وقتی کسی رو قضاوت کنی خودت در شرایط بدتر از اینها مورد امتحان قرار میگیری.

فقط میخوام بگم کاش شرایط جامعه طوری بود که زنها با خیال راحت میتونستند تنها باشند، کاش مردها یادشون میموند که زنهاشون فقط نیاز مالی ندارند که برای زن چیزهای مهم دیگه ایی هم وجود داره و زنها راحت بوی خیانت رو میفهمند و برای جبران و برای اینکه ثابت کنند مثل مادر و مادربزرگ ها عقب مونده نیستند دست به تلافی میزنند.

کاش خود خانم ها دوباره فکر کنند و یادشون باشه توی جامعه ما این موضوع عواقب بدتری داره تا طلاق...



موضوع مطلب : من و نظراتم

این آقایونی که میرن اپیلاسیون میکنن. فازشون چیه؟

احساس میکنند شبیه برادرمون آشر میشند؟

یا شاید فکر میکنند شبیه این برادرمون میشن؟

نه عزیز من شما در بهترین حالت شبیه عکس زیر میشید!

نکن این کار رو برادر من نکن.



موضوع مطلب : من و نظراتم

٤ خرداد ۱۳٩۳ :: ٩:٠٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

حالا درسته که من آدم خیلی کول و نایس و به روزی هستم و سعی میکنم ته همه تکنولوژی های جدید رو دربیارم  و اگر یه روز مثلا عینک گوگل رو هدیه بگیرم مطمئنن از خوشحالی بسی زار خواهم زد اما هزار سال دیگه هم با E-book و خواندن کتاب از روی تکنولوژِی مشکل دارم.

اصلا کتابی که بوی کاغذ نده، کتابی که نتونی صدای ورق خوردنش رو بشنوی کتاب نیست نیست نیست. والا



موضوع مطلب : من و من / من و کتابخونم / من و نظراتم

٢۳ خرداد ۱۳٩۳ :: ٥:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

اون وقت این وبلاگ هایی که کلی منت میذارن سر خواننده هاشون که وای من نمیخوام بنویسم ای وای سرم شلوغه، آخ اصلا وقت نوشتن ندارم، ای بابا من که اصلا دیگه نمینویسم، حالا این یه پست هم فقط به خاطر شهلا جون و قدسی جون...

اینا دقیقا داستانشون چیه؟  خوووو ننویس. اصلا بنویس اصلا هرچی.

اینا جو آلیس مونرو بودن دارن آیا؟



موضوع مطلب : من و نظراتم

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم اینجا رو خونده یا چی،

ولی همسر داره جو میده که اینبار کادو تولدت رو لو نمیدم. اگه از زیر زبونم بکشی یه کادو دیگه هم برات میگیرم.

مهم اینه که به یادم بوده ولی جالبه اینه که 4 روزه دارم حدس میزنم ولی مثل اینکه حتی نزدیک هم نشدم.

بعد من با توجه به بودجه ایی که امسال داریم حدس میزنم و یکسری آپشن های دیگه رو در نظر میگیرم ولی هیچی

همسر میخنده میگه: از پارسال دارم فکر میکنم یول

هیچی دیگه منو روانی کرده منم میرم تو فاز بیخیالی خودش شروع میکنه کرم ریختن و کلی جو میده حالا دو حالته دیگه باز که کردم یا حسابی میخوره تو ذوقم یا واقعا هیجان انگیزه!!!

شما فکر کنید من ساعت 4 صبح از خواب بیدارش کردم - با خودم گفتم حتما تو خواب جوابمو میده- ولی نگفتناراحت

تازه چند شب پیش که تولد خواهرم بود از ترس " مستی و راستی" هیچی هیچی نخورد. تمام برنامه های منو بهم ریختنیشخند

تنها راهنمایی هم این بوده که شیری رنگه و تو جیب جا میشه و پنجاه درصد کاربردی پنجاه درصد تزیینی

من: لباس زیره؟ لباس خوابه؟

ابرو

البته با توجه به شناختی که توی بازی بیست سوالی ازش پیدا کردم اینه که اصلا بلد نیست راهنمایی کنه.

آخرین حدس هام  که به شکست منجر شد: بوم و سه پایه نقاشیه؟ مسواک برقیه: پتو برقی؟ کتاب؟ لباس؟ کتونی نایک؟ عینک آفتابی؟ سیم کارت؟ باتری لپ تاپ؟ ساعت؟ روتختی؟ لباسه؟ ماگ؟ کارت پستال؟ سی تا گل سرخ؟گلدون؟ تابلو؟ کیف؟ بچه؟ نیشخند ماشین؟ آیپد؟ اسباب بازی؟ طلا؟ نقره؟ ناخن مصنوعی؟ هندزفری؟ هدفون؟ برچسب قلبی؟ از این صندلی مادربززرگ ها؟ واکر؟ تخته نرد؟ دلفین؟ اکواریوم؟ بچه گربه؟ توله سگ؟ مرغ مینا؟ پرنده؟ بلیط کنسرت؟ بلیط سفر؟ جزیره؟ کشتی؟ هواپیما؟ سفر به لاس وگاس؟ مدادرنگی؟ دفترنقاشی؟ مداد شمعی؟ لوازم التحریر؟ کوزه؟ فندک؟ جوراب؟ گل سر؟لاک؟ پارچ و لیوان؟ کیف پول چرم؟ کوله لپ تاپ؟ کیف دستی چرم؟ پودر مورچه کش؟ مستخدم شخصی؟تردمیل؟  سررسید؟ چراغ خواب؟ اون پیرهن سفید مشکیه که دوبار رفتیم بخریم نداشت؟عطره؟ مجسمه؟

....

البته یه سری حدس ها هم هست که کلا به زبون نمیارمشون چون واقعا دوست دارم و میدونم اصلا بودجه همچین چیزی رو نداریم.

بعد خیلی چیزها رو مطمئنم نیست

کلا فوبیای حیوانات داره از سگ و گربه و موش و پرنده  به شدت میترسهقهقهه

لباس رو بعد از این همه وقت سلیقه من دستش نیست!

خواننده های مشترک مورد علاقمون زیاد نیست که بخواد بره بلیط کنسرتش رو بگیره.

لوازم خانه رو کادو نمیدونه میگه وظیفمه بخرم!عینک

ساعت تازگیا برام خریده!

من که میدونم آخرشم با این همه جوی که بهم داده میخوره تو ذوقم پاشم برم تمرین کنم اگه خوشم نیومد لبخند بزنم . بدی من اینه سریع چهرم نشون میده که حسم چیه... من برم تمرین...افسوس

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و ایده ها / من و نظراتم

۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۳:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

واقعیت تلخی وجود داره که من تازگی کشفش کردم و برام خیلی دردناکه یعنی قبلا هیچ وقت بهش فکر هم نکرده بودم حالا چی شد که برام مهم شد احتمالا بالا رفتن سن و PMS نقش بسزایی درش داشتند.

واقعیت اینه که من هیچ وقت تو زندگیم مهمانی تولد به معنای واقعی کلمه نداشتم یعنی واقعا نداشتم ها راستش دقیق تر هم بگم تا حدود هیجده سالگی کیک تولد هم نداشتم فقط کادو داشتم بی انصافی هم نکنم اتفاقا همیشه کادوهای گرون قیمت و با ارزشی میگرفتم اما تولد نداشتم مثلا خونه رو تزیین کنیم دوستام رو دعوت کنم کیک فوت کنم اصلا از این خبرها نبود.

بعد که دانشگاه رفتم و یهو خیلی مستقل شدم با دوستام جمع میشدیم و کیک و اینا رو داشتم اما بازم یادم نمیاد مثلا مهمونی بوده باشه خیلی شیک میرفتیم شام بیرون کیک و شمع و کادو.

کم کم خانواده گرام هم راه افتاد و کیک تولد به مناسبات اضافه شد حالا چجوری این اتفاق افتاد رو دقیق یادم نیست اما از یه جایی به بعد کیک تولد قسمتی از عکسهای ما رو  گرفت. حالا هم مهمونی نیستا دور هم جمع میشیم کادو میگیریم ولی یه کیک و شمع هم کنارش هست.

حالا جالب اینجاست که تولد من و خواهرم فقط چهار روز باهم فرق میکنه اوایل که وسطش رو میگرفتن و کادو رو همون وسطا بهمون میدادن ولی الان احترام قائلند و جدامون کردند.

و دردناک تر ماجرا اینجاست که حدود چهارسال شب های تولدم یکی پیدا میشه به شدیدترین حالت ممکن اشک من رو در میاره.

قبلا از آشنایی با همسر هم یه دوست پسری داشتم که تولد من و اون هم یه روز باهم فرق داشت بازم تولد من اختصاصی نبود یعنی شما عمق فاجعه رو ببین تازه از شر خواهره راحت شده بودم دوست پسره اضافه شده بود که اونم زرتی تولدش یه روز با من فرق داشت.

اصلا یکی از دلایلی که همسر رو قبول کردم این بود که ماه تولدش با من یکی نیست حتما موقع ازدواج به این موضوع دقت کنید خیلی مهمه.چشمک

البته پارسال هم اولین تولدی بود که با همسر بودیم و اونم به شدت نامیدم کرد کادوم رو از قبل لو داد یعنی شما فکر کن موقع خرید شماره همراه منو داده بود بعد اس ام اس مدل و رنگ همه چیش برام اومد کلی هم ناراحت شدم. سورپرایز و کار متفاوت هم که کلا بلد نیست.

حالا هم با توجه به نزدیک شدن روز تولدم از کائنات میخوام اولا کسی منو ناراحت نکنه و اشک منو درنیاره دوما که منو به حال خودم بذارن به بهانه تولدم آوار نشن رو سرم من مجبور شم شام بذارم. چه فامیل شوهر چه فامیل خودی.

من که امسال بی خیال سورپرایز و کار متفاوت و مهمونی تولدم میخوام در آرامش و تنهایی به سر ببرم کائنات لطفا اقدامات لازم را انجام بده.

بعدا نوشت:

یعنی هنوز مطلب بالا رو کامل نکرده بودم خواهرجان عنوان کردند که مهمونی تولد میخوان بگیرن اونم به چه عظمت!!!! باغ گرفته، دی جی گرفتهعصبانی از اونجا که مامان و بابا نیستند فکر میکنید کوزت بازی برای کی میمونه؟؟؟؟؟

بعععله بععله کاملا درسته مــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

اولا که از شب قبلش با دوتا دوستاش میان خونه من بیچاره برای درست کردن شام تولدش! تزیینات با من هست. برنامه ریزی با من هست.

یعنی با توجه به شناختی که از خواهرم داشتم میدونم تو همین پروسه درست کردن غذا خونم رو میترکونه!!!

اول میخواستم یه بهونه بیارم بپیچم بعد گفتم بی خیال بدجنس نباشم چون خودم نمیتونم تولد داشته باشم تولد اونو هم بهم بزنم.فرشته

فک کن چهار روز قبل از تولد خودم باید مراسم تولد یکی دیگه رو مدیریت کنم!!!!!

ابروبازندهآخزبان

 



موضوع مطلب : من و ایده ها / من و نظراتم / من و فامیل

۱٥ اسفند ۱۳٩٢ :: ۱:٤٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

امروز طبق معمول هر صبح وقتی چشمام رو باز کردم گوشیم رو چک کردم اول ایمیل هایی که برام رسیده بعد به پو خنگولم رسیدم بعد هم یه سر اینستاگرام. رسیدم به پستی که رادیو جوان گذاشته بود یه عکس از بانوی خاطره گوگوش و ابی عزیز. عادت ندارم پستای زیر عکس ها را بخونم ولی خیلی اتفاقی چشمم خورد به یکی از کامنت ها و از روی فضولی همه 200-300 تا کامنت را خوندم.

جدای شوک شدن از اینکه چرا ادبیات بعضی از جوان های سرزمینم باید این باشه! چرا به خودشون اجازه میدن اینقدر زشت مکالمه را پیش ببرن؟ آیا به صرف اینکه توی دنیای مجاری هستیم و کسی چهره ما را نمیبینه باید اینطور صحبت کنیم اصلا به نظر من حس نوشتن خودش یک فیلتره. یعنی من فکر میکنم تا بیام همون رو تایپ کنم فرصت فکر کردن راجع به اینکه چی دارم مینویسم رو دارم به علاوه قبل از زدن دکمه ارسال هم وقت دارم دوباره فکر کنم.

نکته جالب تر این قضیه این بود که باز هم به این نکته برخوردم که چرا اینقدر بسته و محدود فکر میکنیم. چرا فکر میکنیم اگر از نظر ما چیزی بده باید برای همه بد باشه. معیار خوبی و بدی بر اساس نوع زندگی من تعیین نمیشه. هرکسی به شیوه خودش زندگی میکنه و من حقی ندارم بگم اشتباه یا درسته؟

بحث مورد نظر درباره کلیپ آخر خانم گوگوش بود. کلیپی که  خیلی خفیف موضوع همجنس////گرایی رو مطرح میکنه. و مردم ما خیلی راحت فحش میدن و دری وری میگن و رکیک ترین حرف های ممکن رو میزنند.

بحث سر اینکه من موافق این موضوع هستم یا نیستم نیست (گرچه خیلی راحت اعلام میکنم که هستم) بحث سر اینه که کسی که درگیر این موضوع هست خودش انتخاب نکرده. این در وجودش هست. دقت کنید درباره کسایی دارم صحبت میکنم که فقط تمایل به جنس خودشون دارند از نظر پزشکی هم تایید شده هست با دیگر مریض های جن//سی کاری ندارم.

اگه اعتقاد داریم که همه ما را خدا خلق کرده و هرکدام ما را متفاوت خلق کرده چرا باید بیایم و فحش بدیم و دری وری بگیم به کسانی که این مدل آفریده شدن. باید بدترین کلمات را برای هنرمندی به کار ببریم که به این موضوع پرداخته.

چرا اگر هنرمندی خارجی اینگونه هست برای ما مهم نیست و فقط به به چه چه راه میندازیم درباره آثارشون و قربون صدقشون هم میریم. در واقع هنر اون آدم برای ما مهمه نه علایق شخصیش. ولی به هموطنی که دچار این موضوع هست بی احترامی میکنیم.چرا چون ما فقط خوبیم توی جامعه ما از این نوع آدم ها نباید وجود داشته باشه؟

وبلاگ خانم دکتری رو میخوندم که خدا رو شکر میکرد به بیماری که برای مراجعه اومده بود و بعدا خانم دکتر فهمیده بودن ایشون مرد بودن ولی الان تغییر جنسیت دادن دست نداده.

این قشر تحصیل کرده ما.

متاسفم که اداعای خداپرستی و دینداری و هزارتا چیز دیگه دارند و به اسم همه اینها انسانی را که خدا آفریده و این حس را در نهادش گذاشته به توهین و ناسزا میبندن.

من هیچ وقت ادعای دینداریم نشده ولی سعیم این بوده که به خاطر یه حس یه عقیده یه فکر کسی را قضاوت نکنم. من خدا نیستم من صلاحیت اینو ندارم درباره دیگران نظر بدم نه تنها من بلکه هیچ کس این صلاحیت رو نداره. پس سعی کنیم با دید بازتری به مسائل نگاه کنیم فکر نکینیم چون فلان آدم اینجوری فکر میکنه اینجوری عقیده داره فلان سبک زندگی را میپسنده آدم بدیه. نه فقط سبکش با من با تو فرق داره کمی درک کنیم. همه ما یکسانیم.

 



موضوع مطلب : من و نظراتم

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed