کوله پشتی
و این نه آغاز است و نه حتی پایان ماجــــــــــــــــــــرای ما....
 
٢ بهمن ۱۳٩۳ :: ۳:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

همسر یک نیمه گیاه خواره و من میگم نیمه چون گاهی همسر در صورت روبرو شدن با کبابی که خیلی کباب باشه یعنی بو نده، بو نده بو نده میتونه کبابخور قهاری هم باشه. البته گاهی گاهی و گاهی

سایر گوشت ها رو نمیخوره و من بابت این خوشحالم چون همه گوشت های لوبیا پلو رو خودم میخورم یا همه گوشت های خورشت کرفس. بعله

بعد غذای مورد علاقش کوکوی سیب زمینی، عاشق کوکو سیب زمینی!!!

حالا یه سوال:

اون چه غذاییه که درست کردنش برای من مثل رد شدن از دروازه جهنمه؟ بعله بعله شما برنده مسابقه هستید: کوکو سیب زمینی

من کوکوسیب زمینی نپزترین زن دنیا هستم، میتونینن جایزه زن کوکونپز دنیا رو به من بدید همونجور که میتونید جایزه بهترین قورمه سبزی پز دنیا رو به من بدیدلبخند

کلا میتونید جایزه های زیادی رو به من بدید و من بشم میس ورد دنیای شما ولی حتی اگه میس ورد دنیای شما هم بشم دلم نمیخواد کوکوسیب زمینی بپزم.

شما میتونید جایزه کوکوسیب زمینی پز برتر دنیا رو بدید به همسایه روبرویی ما. که هفته ایی ده بار کوکو سیب زمینی برای شما درست میکنه! و با تکنولوژی هود آشنایی نداره و فاک دم چون باعث نگاه حسرت بار همسر جانمان میشه

باعث میشه من میس ورد دنیای همسرم باشم که نقطه ضعفی به اندازه کوکوسیب زمینی داره و من دلم میخواد همه نقاط ضعفم رو چال بکنم زیر خونه همسایه روبرویی!!!!



موضوع مطلب : من و همسر / من و مشنگیات / من و آشپزی

٢٩ دی ۱۳٩۳ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خودش گفته بود میخوام بیام خونتون.

از لحظه ایی که شنیدم همش به همسر میگفتم : چاخان نکن حتما تو دعوتش کردی

اونم هی قسم و آیه که بوخوودا خودش خودشو دعوت کرد!

هنوزم حضور این آدم که روابطمون در حد یه سلام هست، بااون درامد میلونی عجیب و غریب ماهیانش تو خونه فسقل ما برامون جای سوال هست! حالا درسته همسر با پزوهشات گسترده بنده در زمینه کارشون و ترجمات بازم بنده کلی پز میده تو شرکت ولی فکر نمیکردم در این حد باشه!

وقتی بچه ها فهمیدن داره میاد خونه ما خیلی شیک تماس گرفتن با همسر که ما هم میخوایم بیایم !!!! همسر هم خیلی شیک جواب داد شرمنده ما امکان پذیرایی از شما رو نداریمخنثی

کلا این آقایون خیلی روابط شیک و عجیبی دارند تعارف ندارند. اگر من بودم گردن کج میکردم میگفتم خواهش میکنم منتظرتون هستیم بعدش تا آخر شب حرص میخوردم اینا چقدر پرون هستند!!!

اولین بار بود استرس داشتم گلاب بروتون اسهال شده بودمسبز کلا مهمونی خوبی بود کلی حرف زدیم باهم شوخی کردیم

نکته جالبش این بود که خیلی سوال میکرد انگار اومده خواستگاریمون

- یکدومتون تیپ چهاری هست از خونتون معلومه خیلی دیزاین خاصی داره

- چه نوع فیلمهایی بیشتر میبینید؟

- چه نوع مشروبی رو ترجیح میدید؟

- بعد از مشروب چیکار میکنید؟

- من دوست دارم بعد مشروب یا پانتومیم بازی کنیم یا مافیا.

- من فلان ترینر بزرگ دنیا رو بیشتر دوست دارم شما ترجیحتون کدومه؟

بعدم گفت برنامه بعدی حتما پانتومیم بازی میکنیم!!!!!!

نکته جالبش این بود با اینکه خیلی از نظر تحصیلی و آموزشی آدم بالایی هست از اونایی که برای هر ساعت تدریس ملیونی پول میگیرن. با این حال خیلی راحت گفت فیلمهای آموزشی که ترجمه کردید رو بدید من یا مطالبتون رو با من در اشتراک بزارید دوست دارم یاد بگیرم یا حتی خیلی راحت گفت من نمیدونم.

فقط داستان اینجا بود که فکر کنم از دستپخت من خیلی خوشش نیومد با اینکه خیلی خوشمزه شده بود کم خورد. نگران

بعد از رفتنش من همسر متعجب نشستیم رو مبل که خب امشب چی شد؟ چرا اومده بود؟ خب که چی؟ بعدش چی؟ الان یعنی چی؟

-اومده بود ترجمه ها و فیلم های آموزشی ما رو بگیره؟ (خودش هزارتا از اینا میتونه داشته باشه)

- میخواست درباره موضوع خاصی حرف بزنه وجود یه سر خری که نتونسته بودیم از شرش راحت بشیم مانع شد؟؟

- میخواست دوست پیدا کنه؟

- میخواست از دخترمون خواستگاری کنه؟( ما که دختر نداریم اونم که با دوست دخترش زندگی میکنه چی میگه این وسط)

- اومده بود به عنوان یک لیدر بسیار موفق دست نوازشی بر سر زیر دستانش بکشه؟( پس بقیه زیر دستان چی؟)

- میخواست توی تیم آموزشیش حضور داشته باشیم؟( این ممکنه باعث قتل در منزل ما بشه تحقیقات با من بوده من باید باشم نه همسر از الان بگم همسر فقط شومن خوبی بوده)

- همه موارد

-؟؟؟

هیچی دیگه فعلا نفهمیدیم. یعنی واقعا بازم میخواد بیاد با هم پانتومیم بازی کنیم؟ ایندفعه باید دوست دخترش رو هم دعوت کنیم؟ درباره چی حرف بزنیم؟ بیخیال آقا...

حالا باز چیزی دست گیرم شد خدمتتون عرض میکنم

 



موضوع مطلب : من و دوستام / من و همسر / من و شرکت

۱٩ آبان ۱۳٩۳ :: ٢:۱٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

آقا در راستای طرح خود شاد سازی و این حرفا من متوجه شدم عنصر قر دادن الکی خیلی وقته در من خشکیده. یعنی اینجوری که راه بری تو خونه سر گردن و تکون بدی همچی قر ریز بیای و این حرفا.

بعد تصمیم گرفتم یه مدت این موزیک بک گراند خونه را عوض کنم با خواننده های مورد علاقه ما که نمیشه قر داد مثلا فکر کنید با صدای علیرضا قربانی قر ریز بیای یا رضا یزدانی را باهاش بلرزونی نمیشه کهچشمک همسر هم که اوضاعش خرابتر از منه فقط آقاشون داریوش فک کن با داریوش بندری بزنی همچی ریز بشکن و سر گردن!!!

با توجه به این تحقیقات و با در نظر گرفتن این که عمرا با این خواننده های جدید قرم نمیاد رفتم سراغ بخش ریمیکس های رادیو جوان

و خیلی اتفاقی اینو انتخاب کردم و دانلود نمودم

یعنی کولاک یعنی چشمه خشکیده قر من الان مثل زاینده رود پر آب و جاری شده یعنی در این حد که همسر با اون شیکم همچی قر ریز میاد دیدنی. فکر کن شما با آهنگ " آهوی دشت زنگاری" قر نیای یا " یه بار سلامت میکنم دلمو به نامت میکنم" پروانه ایی نزنی نمیشه دیگه!

گفتم شما هم سهیم باشید در این کشف قردار بنده.

من دارم میرم بقیه ریمیکس آهنگ های قدیمی رو دانلود کنم.

پ.ن1: الان نیاین بگین  که وقت شادی و این حرفا نیستا !!!نگفتم برید جشن و پایکوبی راه بندازید همچی نمور برای دل خودتون اصلا شما بگو به عنوان ورزش . لطفا گیر ندین

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و ایده ها / من و نظراتم / من و مشنگیات

٥ مهر ۱۳٩۳ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

همیشه خوندیم که کلمات ما دنیای ما رو میسازن.

خب من شدیدا به این اعتقاد دارم.

یه نمونه کوچیک از این حرف  برمیگرده به تکیه کلام آقای همسر :" دنیا خیلی گرده"

بعد واقعا دنیاش گرده مخصوصا در رابطه با آدم های زندگیش.

در دورترین مکان نسبت به محل زندگیش میریم توی فروشگاه خرید کنیم، فروشنده میاد جلو سلام و احوال پرسی که یادته ما تو یه تیاتری ده سال پیش باهم بودیم بعد قشنگتر اینه که همسر با اسم و فامیل طرفو یادش میاد!

یهو میاد میگه امروز دوست 8 سال پیشم رو دیدم

میریم سوار تاکسی بشیم با راننده تاکسی هم خدمتی در میان

داریم در غریب ترین نقطه شهر راه میریم یهو یکی با زن و بچه جلوم در میاد بعد معلوم میشه اینا با هم هزار سال پیش یه مدت کار میکردن.

تازه این آدم های گذشته زندگیش هستن.

فامیل و دوست آَشنا که دیگه خوراکشن.

هزار بار دایی و عمو خاله و زندایی من رو تو 5 دقیقه پیاده روی تا محل کارمون دیده. حالا من 4 ساله اون مسیر رو پیاده میرم عمرا یه بار آشنا ندیدم.

هر وقت باهاش پیاده تا این سوپرمارکت سر خیابون برم حتما مادرشوهر و خواهرشوهر و ... میبینم.نگران

بعد جایی که تدریس میکردیم من سابقه م 5 سال بود همسر یکسال. نسبت شاگردها رو داشته باشید.

هربار اون نزدیکی بیرون باشیم چندتا از شاگرداش رو میبینه بعد من یه بارم محض نمونه یکی از این شاگردها رو ندیدم که ندیدم.

به خدا آدم تو یه روستای کوچیک زندگی کنه این همه آشنا و دوست و غریبه رو نمبینه که ایشون تو کلان شهر تهران و حومه و کرج و شمال میبینه.

 



موضوع مطلب : من و همسر

٤ امرداد ۱۳٩۳ :: ٥:۱٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

و دو سال پیش در چنین روزی همسر دل ما رو برد و بعد از مدتها همکار بودن وارد فاز دوم یعنی دوستی شدیم و بقیه فازها رو پیتکو پیتکو طی کردیم.

دوسال پیش در چنین روزی همسر در یک پروژه فکر کنم از پیش تعیین شده ساعت 11 اومدن شرکت و توی شرکت یه قورمه سبزی بار گذاشتن در حد تیم ملی!!! و در پایان روز ما با هم دوست شده بودیم. صد البته که کلی سانسور کردم به هر حال خانواده از اینجا رد میشه!نیشخند

شوما فکر کن ما کاملا طبق قوانین شرع پیش رفتیم.خخخخخ

بعله در چنین روزی بود که مرد زندگی من وارد زندگیم شد. از بودنش خوشحالم. هنوزم مثل روز اول از دیدنش دلم غنچ میره و ته دلم خالی میشه. هنوزم عطر بدنش برام رایحه زندگیه.

درسته که گاهی تو فشار زندگی بحث میکنیم و دعوامون میشه ولی از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه در 90 درصد موارد تقصیر من هست و منم که اعصاب ندارم !

به خاطر داشتنش به خاطر بودنش خدا رو شکر میکنم.

کسی که ناخواسته صداش میکنم "دوستم"! چون در کنار همسر بودن برام یه دوسته یه دوست واقعی چیزی که هیچ وقت تو زندگیم نداشتم. خیلیلا بودن و هستن که واژه دوست رو یدک میکشیدن یا میکشن ولی در حد واژه هستن و بودن!

از وقتی دارمش میفهمم که دوست یعنی چی. میفهمم که عشق و دوست داشتن چه رنگیه.

خدایا ازت ممنون به خاطر وجود این مرد تو زندگیم.

 

پ.ن: عکس بالا رو همسر دو سال پیش وقتی وارد دفتر شد روی تخته کشید و نوشت روز خوب پیروزی! بچه ها فکر میکردن به خاطر اتمام پروژه هست حتی خود منم همین فکر رو میکردم. البته هرکسی اومده یه چی به شکل اضافه کرده یکی براش سبیل گذاشته یکی پاپیون و....



موضوع مطلب : من و همسر / من و خاطرات

۱٥ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

مادربزرگم برام نماد همه چیزهای خوبه! همه مهربونیا، همه انرژی مثبتا، همه مظلومیت ها و...

هفته پیش که اومد خونمون دید که توی اتاق خوابم روی باکس رو دیوار، میوه درخت کاج دارم و با لاکای رنگی پره هاش رو رنگ کردم. بهم میگه منم کاج دوست دارم همیشه جمع میکردم و میگرفتمشون زیر آب تا کامل بسته بشن و بعد میزاشتم خشک بشه که کامل بار بشن. حالا تو حیاطمون کاج افتاد برات جمع میکنم

بعد امروز زنگ زده موقع صحبت میگه به بابابزرگت هم گفتم تو حیاط کاج دید برات جمع کنه تا الان 4تا برات جمع کردم بذار بیشتر بشه بیا ببر!!!

الهی دورش بگردم حالا درسته من نمیدونم با 4 تا کاج باید چیکار کنم حالا بیشتر از اونش رو که اصلا نمیدونم باید چیکار کنم! فقط میدونم این کاج ها برام مقدسن. از الان عاشق تک تکشونم.و میخوام باهاش یه مجسمه عشق درست کنم یه معبد یه ...

تابلوئه احساساتی شدم یا بیشتر ری اکشن نشون بدم؟ این اتفاق خیلی کم پیش میاد من احساساتی بشم و قربون صدقه یکی برم الان شما بدانید و آگاه باشید که یه چیز کوچیک چقدر میتونه آدم رو خوشحال کنه. این شوهرانمون یکم یاد بگیرن!

پ.ن1:

الان تابلو میخوام بزنم همسر رو له کنم یا واقعا بزنم له کنم.

اصلا ولش کن سوییچ کن رو کاج ها. الهی قربون مهربونیش برم برام داره کاج جمع میکنه.....

 



موضوع مطلب : من و فامیل / من و همسر / من و خلاقیت

۸ تیر ۱۳٩۳ :: ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

جناب همسر ما از اون دست آدم هایی هست که سرشون نرسیده به بالش صدای خروپفشون دنیا رو برمیداره و به شدت لج منو هم درمیاره!!! حالا گاهی خدای نکرده خدای نکرده چندساعت زمان خوابش بریزه بهم با اینکه طفلک خیلی سعی میکنه با تمام وجود مقاومت کنه و همپای من راه بیاد اما گاهی توان از کف میده و من از دو جا میفهمم طفلی نمیتونه دیگه بیدار بمونه حالت اول اینه که به شدت!! به شدت !!! میره تو فاز حرف زدن مثل رادیو شکسته حرف میزنه! حرف میزنه حرف میزنه! اون وسطا مترصد فرصتی هستم تا نفس بگیره یهو من بپرم وسط که آخی گلم خوابش میاد لا لا لا بخواب!!! بلکه هم بخوابه این گوش  و مغزم استراحت کنه!

اما توی حالت دوم ایشون مثل پسربچه های تخس چشماش رو میبنده و سعی میکنه بخوابه اما چون خیلی خوابش میاد خوابش نمیره بعد چیکار میکنه؟؟ آواز میخونه! بععععله آواز میخونه. شما تصور کن ( با اینکه تصور کردنش سخته) من پشتم به همسره روی تخت دارم به خودم فشار میارم بخوابم یهو یکی از اونور تخت میگه : من این آهنگ شجریان!!! رو دوست دارم وطـــــــنم ای شکوه پا برجا در دل التهاب دوران ها!!!

- عزیزم منظورت سالار عقیلیه دیگه.

- آره همون علیرضا قربانی

- سالار عقیلی

- میدونم میخوام بگم چون تو علیرضا قربانی دوست داری یه شبم میخوام برات قربانی بخونم!!

- تو که قربانی گوش نمیدی

- چرا میدم

- خوووو یه آهنگش رو بخون

- نمیدونم تو هر وقت قربانی گوش میدی گریه میکنی منم نمیخونم

-چشم

این تازه حالت خوبشه نمونه دیگه هم داره:  ساعت 4 نصفه شب همسر داره سعی میکنه خودش رو بخوابونه منم همینطور که یهـــــو بغل گوشت یکی شروع به خوندن میکنه که:

- کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله
دست به زلفاش نزنید مرواری بنده بله
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات
این حیاط و اون حیاط میریزن نقل و نبات
به سرعروس ودوماد میریزن نقل ونبات

قهقهه

- چرا میخندی دارم برات شعر عاشقونه میخونم

-قهقههقهقهه

قابل ذکر است که آهنگ های دیگه ایی مثل آمنه آمنه یا دستت رو بذار تو دستم و تو چشمام نگاه کن و..... در مورد های مشابه خونده شده و همسر در تمام طول مکالمات کاملا جدی و تخس هست.

یه همچی شوهری دارم!



موضوع مطلب : من و همسر

٢٩ خرداد ۱۳٩۳ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب بدترین مهمانی عمرم دعوت بودم. ما و یک خانواده دیگه خانه شخص سومی دعوت بودیم تا حالا خانواده های اینا رو ندیده بودم. یعنی آقایون را به خاطر کار و اینکه دوست دوران بچگی همسر بودن میشناختم. شما فرض کن آقای قاف صاحب خونه بود و آقای ب  مهمان!

آقای ب یه بچه 5 ساله داشت  ماشالا رستم دستانی بود یعنی من فکر کردم بچه 9 یا 10 ساله هست. بی ادب ترین و مشکل دارترین بچه دنیا شبیه منجنیق بود همه چی رو پرتاب میکرد! راه میرفت مشت و لگد نثار آدم میکرد ببخشید ولی دقیقا جفتک مینداخت حالا شما فکر کن بچه به اون سنگین وزنی هی راه بره بهت لگد بزنه. بعد فحش میداد. میدوید خودشو پرت میکرد رو مبل بعد اون وسط یه پایی یه دستی میخورد به آدم هر دستش اندازه یه پای من بود!!

خود آقای ب ساکترین آدمیه که تو زندگیم دیدم صبح میره سر کار ساعت 10 شب میرسه خونه جمعه ها هم همسر میکشونتش سر کار یعنی عملا خونه نیست. مادر بچه از این فیس افاده ایی ها هزار کیلو طلا انداخته بود. دماغ عملی احساس خود مانکنی که من خیلی خوبم!!!! بعد تربیت بچه زیر صفر! از نظر من بچه مشکل داشت یعنی نیاز شدید به مشاور! خب مادرجان که اینقدر به خودت میرسی این همه ادعا داری!بچه تو آینه رفتار تو هست این چی بود! چجوری اینو تربیت کردی!

حالا آقای قاف یک بچه یک ساله داشت همسر آقای قاف با اینکه میزبان بود صداش در نمیومد بعد بچش آرومترین و نازترین بچه دنیا یعنی بچه یک ساله یک بار نق نزد یک بار جیغ نمیزد برا خودش چهاردست و پا میرفت میومد بازی میکرد میخندید میرقصید.

حالا بچه ها بیخیال خود آقای قاف انگار دوتا بلندگو قورت داده بود. داشت اشکم از دست اینا درمیومد! موقع خواب به همسر گفتم صدای آقای قاف هنوز تو سرمه انگار بری عروسی بغل بلندگو بشینی در این حد.

آقای قاف با اینکه بامزه س و بذله گو ولی رفتار جالبی با زنش نداره! هی همسر من براش چشم و ابرو میومد آدم باش! تازه میگفت قبلا هم بهش گفتم جلو زن من به زنت بی احترامی نکنیا و گرنه زنم پاشو دیگه خونت نمیذاره!از خود راضی

تازه با وجود همه این هشدارها بازم از نظر من رفتارش با زنش جالب نبود! کلا بلد نبود با خانم ها رفتار کنه یکی از این رفتارها را همسر جان با من میکرد طلاقش میدادماز خود راضی برای من آب بیار حالا برو چایی بیار پاشو پاشو این آشغال رو از دست من بگیر تا بچه نذاشته دهنش! به من میوه بده! برو سفره بنداز!

موقع شام به من گفت : یالا یالا پاشو کمک کن!!!!!!!!!!! منم گفتم شرمنده من تو مهمانی کار نمیکنم همسر عوض من بلند میشهنیشخند همسرجان هم آروم به من گفت پانمیشیا بگیر بشین سرجات خودم کمک مریم خانم میکنم!

دوبار هم یکی موقع شام یکی قبل شام من پیش همسر نشسته بودم به من میگه پاشو پاشو اونر بشین زنونه مردونش کنیم!!

منم گفتم بشین بابا! زنونه مردونه کنیم من از پیش شوهرم جم نمیخورمزبان یعنی با بد کسی درافتاده بود.

یه بار هم من برای اون خانم فیس افاده ایی کامل داشتم کار اینا رو توضیح میدادم که مثلا روند کاریشون چجوری چیکار میکنن بعد از سه چهار ماه درآمدشون چقدر میشه!!! آقای قاف میگه نیگا نیگا کار دنیا به کجا رسیده ما سه تا ساکت نشستیم زنامون درباره کار ما حرف میزنن عجب دنیایی شده من میام خونه صدسال به مریم نمیگم کارم چیه چیکار میکنم.

حالا اون وسط همسر هی از من تعریف میکرد که من براش بهترین دوست دنیام که اگه من نبودم این اتفاقات مالی اخیر نمیافتاد و....

آقای قاف هم میگفت تو زن نگرفتی که شوهر کردیعصبانی

بعد خانم آقای قاف کلا محو بود. حتی نیمود به من بگه مثلا میخوای لباس عوض کنی برو تو اتاق! من تا 1 نصفه شب با مانتو نشسته بودم منی که حجاب ندارم روسری سرم بود. داشتم خفه میشدم خیلی بد بود!

بعد هی غر میزدن اون شب که فوتبال بود چرا ما رو دعوت نکردین!!! بقیه دوستامون بودن ولی اینا رو نگفته بودیم یعنی واقعا خوشحالم که همسر نذاشت اینا رو بگیم!! همه ما ولو بودیم رو زمین فوتبال نگاه میکردیم راحت آزاد، تو سر و کله هم میزدیم سیگار میکشیدیم اصلا تو جمع های ما دختر و پسر معنی نداره همه باهم دوستیم. اون وقت اینا منو دیوونه کردن!

طفلی همسر هی عذر خواهی میکرد میگفت من تا حالا با اینا رفت و آمد نداشتم نمیدونستم اینجورین! خب چکاریه مهمون دعوت میکنین میرینین تو اعصابش! یعنی من به همسر گفتم فکر اینکه آقای ب رو دعوت کنیم از سرت بیرون کن! همسر میگه فک کن همچی چیزی تو سرم باشه! اون بچه هر جا بره ویرانی ببار میاره...

هیچی دیگه اینم از مهمونی قشنگ ما اینو گفتم اگه یه زمانی گوشام دراز شد خواستم آقای ب رو دعوت کنم شما با اون کیبوردت بزنی تو دهن من والا !



موضوع مطلب : من و همسر / من و دوستام / من وغرنوشت

۱٢ خرداد ۱۳٩۳ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

فکر نمیکردم امروز روز خوبی باشه! تا صبح نخوابیده بودم مثل این چند وقت اخیر ساعت 6 گذشته بود که خوابم برد. وقتی هم بیدار شدم شبیه دراکولا بودم تا آدمیزاد. خودم رو انداختم تو حموم که شاید حالم بهتر بشه، شد ولی قیافم داغون بودا.

همین وقت ها همسر زنگ زد که خوبی غزیزم چیکار میکنی؟

خیلی خیلی جلو خودم رو گرفتم که سرش غر نزنم. دلم میخواست الکی داد بزنم برای اجتناب از دعوا هم سریع گفتم من کار دارم کاری نداری؟عصبانی

که یهو گفت چرا کارت دارم در و باز کن بیام تو.

یعنی اصلا دنیام عوض شد. اصلا فکر نمیکردم به خاطر من صبح زود بره سرکارش ظهر برگرده که باهم بریم سراغ یه کاری.

یعنی اونقدر شاد شدم که حد نداشت. تا من حاضر شم سریع نیمرو درست کرد چای دم کرد طالبی آماده کرد.

تا قبلش فکر میکردم با قیافه داغون میرم سرکاری که داشتم ولی خودم رو تو آینه نگاه کردم دیدم چشمام داره برق میزنه.

بعد از کار هم یه مسافت 10 دقیقه ایی رو باید پیاده میرفتیم که دقیقا بارون شدید شد. انگار زیر دوش بودم باد هم عجیب بود در حدی که نمیتونستم راه برم.

همه اینا باعث شد خوشحال تر بشم یعنی جوری میخندیدم که برای خودم هم عجیب بود . دست همو گرفته بودیم بلند بلند میخندیدیم خیس میشدیم.

میدونید گاهی چیزهایی که شاید به نظر ما کوچیک میان و برای دیگران انجام میدیم میتونه روز اونا رو بسازه میتونه شادشون کنه میتونه خنده به لبشون بیاره.

امروز همسر برای من اینکار رو کرد شاید از نظر خودش کار کوچیکی باشه ولی حس اون لحظه من که میدونستم توی موقعیت حساسیه و باید بالا سر کارش وایسه ولی اومده که من تنها نباشم من رو همراهی کنه ته ته دلم یه حالی میشه.

اینکه آب از سر و روش بچکه ولی بعد از گذاشتن من تو تاکسی میره یه سری کارهاش رو دوباره انجام بده برام حس خوبی داره.

خیلی وقت ها ته دلم به خدا میگم "این مرد خیلی بهتر از منه این مرد همیشه دل من رو شاد میکنه زندگی رو برای من آسون میکنه خدایا تو هم زندگی رو براش آسون بکن و کائناتت رو به جهتی ببر که دلش رو شاد کنند."

ما آدم ها دلامون کوچیکه با چیزهای کوچیک هم زود شاد میشه این فرصت رو هم به خودمون بدیم که از این چیزها شاد بشیم هم فرصتی ایجاد کنیم که بفیه از کارهای کوچیک ما شاد بشن.

* ماجرای عکس هم اینه که وقتی تو تاکسی نشستم که از سر فاز بیام خونه یه راننده مهربون این دستمال رو داد تا خودم رو خشک کنم وقتی هم گفتم وای چه خوشگله یکی دیگه هم بهم داد تا نگه دارم.قلب( اینم یه کار دیگه که باعث شد شادتر بشم)

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

یعنی از اول اولش بیشتر ذوقم تو این بود که از بین این همه چیزی که من حدس زدم نیست. بیشتر هم خوشحالی فرمودیم که به به همسر جان حتما امسال خلاقیت به خرج دادن بلاخره میخوان ما رو سر ذوق بیارن. به به چه شوهری چه سری چه دمی و از این حرفها....

یعنی من این کادو تولد رو که گرفتم دیدم همون اولین حدسم درست بوده. در این حد من همسرم رو میشناسم والا همه کاراش انگار از روی دفترچه دستورالعمل مردها انجام میشه قابل حدسناراحت

البته کادو تولدم رو دوست داشتم ولی خیلی قابل حدس بود برام 80درصد مطمئن بودم همچی چیزی هست 20 درصد هم امید داشتم کادو موردعلاقه من باشه یا حداقل خیلی خلاقانه باشه.

کادوم چی بود؟ باید خدمتون عرض کنم محل کار همسرم یک اتاق نمایش محصولات شرکت رو داره هر وقت من اونجا رفتم از بین اون همه محصول چشمم رو یه کیف چرم اصل کوچیک گرفته بود هر وقت میرفتم به مسئولش میگفتم بیاره ببینمش. دوسش داشتم اما انتظار نداشتم کادو تولدم باشه.

تازشم از کادو پارسالم خیلی ارزونتر بود.

 ولی همین که کلی فکر کرده چی بخره آخر سر هم واضح ترین چیز رو خریده دستش درد نکنه به هر حال مرد هستن دیگه نمیتونن پیچیده فکر کنن من که دیگه انتظاری ندارم شما هم نداشته باشین.

بگذریم.....

هیجان انگیز ترین و باحالترین و خلاقانه ترین هدیه تولدم از طرف یکی از دوستای همسر بود. تو یه جعبه کوچیک قرمز خاک نقره ایی جزیره هرمز رو ریخته بود فوق العاده زیباست بعد داخلش یه گردنبند بود که با یه صدف از خلیج فارس درست کرده بود یعنی دست ساز خودش بود خیلی ساده بود اما خلاقیتی که به خرج داده بود قند تو دلم آب کرد.خاکش برق میزنه. از اون کادوهایی بود که هر وقت بهش فکر میکنم ته دلم قنج میزنه سریع میرم دوباره نگاش میکنم.

الان یکی از مکان های موجود در لیستم برای سفر جزیره هرمز هست. حتما لینک ها رو یه نگاه بندازید. این+  این+  این+

روز تولدم به اصرار همسر رفتیم نمایشگاه که با هدیه پدرجان یک دل سیر کتاب خریدم و بسی لذت بردم. بعد از نمایشگاه هم با یه مهمونی سورپرایزی با همکاری همسر و خواهر جان مواجه شدم. خواهرجان ساعت 3 رفته بود خونه ما تا ساعت 8 که ما برسیم شام درست کرده بود خونه رو مرتب کرده بود خرید کرده بود چای دم کرده بود یه جورایی ترکونده بود تازه چندتا از دوستای همسر هم دعوت بودند که همه منتظر ما بودند بالای پله ها به همسر میگفتم چرا صدای خواهرم  و سروش داره از خونمون میاد. خلاصه عجیب سورپرایز شدم و کلی حال کردم. با اینکه خونم ترکیده باید پاشم مرتب کنم. اما خیلی باحال بود. البته که ایده اینکار از خواهرجانم بوده وگرنه همسر خلاقیتش تا به اینجا نمیرسه.نیشخند

پ.ن1: راستی توی نمایشگاه برای اولین بار یک دوست دنیای مجازی رو دیدم آرزوی عزیزم که بسیار بسیار مهربان و دوست داشتنی بود



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و فامیل / من و دوستام

۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٢:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم اینجا رو خونده یا چی،

ولی همسر داره جو میده که اینبار کادو تولدت رو لو نمیدم. اگه از زیر زبونم بکشی یه کادو دیگه هم برات میگیرم.

مهم اینه که به یادم بوده ولی جالبه اینه که 4 روزه دارم حدس میزنم ولی مثل اینکه حتی نزدیک هم نشدم.

بعد من با توجه به بودجه ایی که امسال داریم حدس میزنم و یکسری آپشن های دیگه رو در نظر میگیرم ولی هیچی

همسر میخنده میگه: از پارسال دارم فکر میکنم یول

هیچی دیگه منو روانی کرده منم میرم تو فاز بیخیالی خودش شروع میکنه کرم ریختن و کلی جو میده حالا دو حالته دیگه باز که کردم یا حسابی میخوره تو ذوقم یا واقعا هیجان انگیزه!!!

شما فکر کنید من ساعت 4 صبح از خواب بیدارش کردم - با خودم گفتم حتما تو خواب جوابمو میده- ولی نگفتناراحت

تازه چند شب پیش که تولد خواهرم بود از ترس " مستی و راستی" هیچی هیچی نخورد. تمام برنامه های منو بهم ریختنیشخند

تنها راهنمایی هم این بوده که شیری رنگه و تو جیب جا میشه و پنجاه درصد کاربردی پنجاه درصد تزیینی

من: لباس زیره؟ لباس خوابه؟

ابرو

البته با توجه به شناختی که توی بازی بیست سوالی ازش پیدا کردم اینه که اصلا بلد نیست راهنمایی کنه.

آخرین حدس هام  که به شکست منجر شد: بوم و سه پایه نقاشیه؟ مسواک برقیه: پتو برقی؟ کتاب؟ لباس؟ کتونی نایک؟ عینک آفتابی؟ سیم کارت؟ باتری لپ تاپ؟ ساعت؟ روتختی؟ لباسه؟ ماگ؟ کارت پستال؟ سی تا گل سرخ؟گلدون؟ تابلو؟ کیف؟ بچه؟ نیشخند ماشین؟ آیپد؟ اسباب بازی؟ طلا؟ نقره؟ ناخن مصنوعی؟ هندزفری؟ هدفون؟ برچسب قلبی؟ از این صندلی مادربززرگ ها؟ واکر؟ تخته نرد؟ دلفین؟ اکواریوم؟ بچه گربه؟ توله سگ؟ مرغ مینا؟ پرنده؟ بلیط کنسرت؟ بلیط سفر؟ جزیره؟ کشتی؟ هواپیما؟ سفر به لاس وگاس؟ مدادرنگی؟ دفترنقاشی؟ مداد شمعی؟ لوازم التحریر؟ کوزه؟ فندک؟ جوراب؟ گل سر؟لاک؟ پارچ و لیوان؟ کیف پول چرم؟ کوله لپ تاپ؟ کیف دستی چرم؟ پودر مورچه کش؟ مستخدم شخصی؟تردمیل؟  سررسید؟ چراغ خواب؟ اون پیرهن سفید مشکیه که دوبار رفتیم بخریم نداشت؟عطره؟ مجسمه؟

....

البته یه سری حدس ها هم هست که کلا به زبون نمیارمشون چون واقعا دوست دارم و میدونم اصلا بودجه همچین چیزی رو نداریم.

بعد خیلی چیزها رو مطمئنم نیست

کلا فوبیای حیوانات داره از سگ و گربه و موش و پرنده  به شدت میترسهقهقهه

لباس رو بعد از این همه وقت سلیقه من دستش نیست!

خواننده های مشترک مورد علاقمون زیاد نیست که بخواد بره بلیط کنسرتش رو بگیره.

لوازم خانه رو کادو نمیدونه میگه وظیفمه بخرم!عینک

ساعت تازگیا برام خریده!

من که میدونم آخرشم با این همه جوی که بهم داده میخوره تو ذوقم پاشم برم تمرین کنم اگه خوشم نیومد لبخند بزنم . بدی من اینه سریع چهرم نشون میده که حسم چیه... من برم تمرین...افسوس

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و خبرها / من و ایده ها / من و نظراتم

۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ :: ٧:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

خواب دیدم که همسر داره با تلفن صحبت میکنه، ازش میپرسم کیه؟ میگه علی دوستم! بعد من تلفن رو از دستش میگیرم میگم شما( انگار میدونستم داره دروغ میگه) صدای دختر میاد که میگه: من صمیم هستم. شما؟

باعصبانیت گفتم: من همسرشم...عصبانی

یهو دختره هول کرد ای وای به من نگفته بود زن داره!!1

صحنه بعدی خوابم با دختره قرار گذاشتم که همدیگر رو ببینیم. نشسته بود جلوم، انگار خونه ما بود بعد از این چهره هایی که آدم زیاد میبینه موهای بور، ابروهای پهن از این دخترا که همشون مثل هم آرایش میکنن بعد داریم صحبت میکنیم مادر همسر میاد مثلا میخوام بهش شکایت کنم که ببین پسرت چیکار کرده. به جای حمایت از من میگه ماشالا چه دختر قشنگی هم هستکلافه

تو خواب حرص میخوردم همش به خودم میگفتم مگه میشه؟ آخه "م" از این آدمها نبود کهگریه

هیچی دیگه صبح بیدار که شدم کلی ازش بازجویی کردم که این صمیم کی بود هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشو بگو؟؟؟/ کی بود؟؟؟

میخندید میگفت مگه صمیم هم اسمه؟ ثمین نبود؟؟نیشخند



موضوع مطلب : من و همسر / من و خواب هام

٢٠ فروردین ۱۳٩۳ :: ۸:٤٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

در یک اقدام انتحاری دیروز که به شدت ناراحت و دلشکسته بودم کل جعبه گز رو تموم کردم بعدش یک سوم قابلمه لوبیا پلو خوردم بعدش رفتم سراغ شیرینی های دستپخت مادرشوهرکه واقعا عالی بود.



موضوع مطلب : من و همسر

٤ اسفند ۱۳٩٢ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

کلا مشکل بی خوابی دارم شب ها خوابم نمیبره! نه اینکه فکر کنید یک ساعت ساعت دوساعت، نه بی خوابی یعنی کلا تا وقتی هوا روشن بشه بیدارم و این کاملا عذاب آوره حتی وقت هایی که چند ساعتی خوابم میبره ولی اونم اسمش خواب نیست توی یه حالی بین خواب و بیداریم. یه وقت هایی کم میارم!

حالا تو این وضعیت بی خوابی من همسر مبتلا به خروپف شده همون یه ذره خواب منم کاملا خراب کرده. یعنی صبح اولین چیزی که بهش گفتم قبل از اینکه حتی چشمام رو باز کنم این بود که میخوام بزنمتخجالت

مثل تراکتور صدا میده. بعد خیلی خوشخواب هست دقیقا برعکس من! قبل از اینکه سرش به بالش برسه خوابه!

بعد چندشب اولی که شروع به خروپف کرد با ملایمت زیر سرش رو درست میکردم و دیگه خیلی شدید میشد با لطافت ازش میخواستم رو پهلو بخوابه.

اما کم کم عکس العمل های من شدیدتر شد البته شدت غرش های ایشون هم به مراتب بیشتر شد.

دیشب عملا با شدت بهش ضربه زدم بازم داری خروپف میکنی یکی دوبار هم به شدت بالشش رو تکون دادم. جدا عصبانی بودم بعد دلم هم نمیخواست برم تو یه اتاق دیگه بخوام بخوابم.

نه اینکه آدم خشنی باشم ولی واقعا به خواب احتیاج داشتم بعد احساس میکردم روی سقف برج مراقبت فرودگاه خوابیدم.

عصر هم اومدم یه ذره بخوابم که باز این همسایه بالایی شروع کرد خیلی خانم بودم که نرفتم دم خونه ش. دیگه امروز مطمئن شدم این بعدازظهرها ورزش میکنه یه تایم مشخصی دور خونه میدوه! میخوام برم بهش بگم عزیز جان من چندتا آموزش یوگا دارم به دردت میخوره تو روخدا ندو. اگه بهم بگه اشتباه میکنم ورزش نمیکنه تنها احتمال دیگه اینه که یه کره اسب تو خونه نگه میدارهعصبانی

بعد دیگه به آخر انرژیم رسیدم سرم داره منفجر میشه فقط دلم میخواد سرم رو بذارم و بخوابم.



موضوع مطلب : من و همسر / من وغرنوشت

۳٠ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ساعت دو نصفه شب در حال سعی برای خواب

من: همسر بیداری؟

همسر: بعععله.

من: هر ضرب المثلی یه ادامه داره میدونی ادامه ضرب المثل" نه به باره نه به داره" چیه؟

همسر: تو میدونی؟ابرو

من: نه از تو دارم میپرسم!

همسر: نه به باره نه به داره عمویادگارهخنثی

من: شاید: نه به باره نه به داره ، سر جالیز خیاره متفکر

همسر: پیازچه میاره؟!

من:  نه به باره نه به داره سر جالیز خیاره، پیازچه میاره؟!ابرو

همسر: نه بابا درستش اینه

   "نه به باره نه به داره عمویادگاره، سر جالیز خیاره، براش فرقی نداره کی داره کی نداره به ریاله، به دلار به دیناره...."یول

من: مرسی شب بخیر

همسر: شب بخیر

   "true story"



موضوع مطلب : من و همسر

٢۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:۳۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

یه کار جدیدی رو همسر شروع کرده و خیلی اصرار داره که منم به تیمش بپیوندم و به هر نحو ممکن داره من رو وسوسه میکنه!

راستش سه تا دلیل از نظر خودم قانع کننده دارم برای اینکه کار رو انجام ندم و از نظر همسر( البته ایشون خیلی لطف دارند) این دلایل اصلا ارزشی ندارند و چون من افتادم روی دنده تخس بازی حاضر نیستم برم تو تیمش! و در ادامه صحبت های گوهربارشون فرمودند که من لجباز هستم و تا خودم نخوام هیچ کس نمیتونه منو قانع کنه! ولی به طرز زیرکانه ایی سعی در وسوسه من داشت!

حالا این سه تا دلیل از نظر خودم به شدت منطقی چیه:

دلیل دوم: آقا هرکسی رو بهر کاری ساختند به نظر خودم من خیلی به درد این کار نمیخورم. این کار روابط عمومی به شدت بالا میخواد حالا درسته آدم اجتماعی هستم ولی اصولا یکی دو جلسه طول میکشه تا با آدم ها راحت برخورد کنم یه جور خجالت محوی همیشه همرام هست. بهش میگم من مثل تو نیستم کمتر از ده دقیقه دل همه رو ببرم به سرعت روشون تاثیر مثبت بگذارم. همسر من برخلاف من فوق العاده کاریزماتیک هست. البته ایشون میگن همه از تو شیکم مادرشون کاریزماتیک نیستن که ولی از نظر من از همون شیکم مادر آدم یا کاریزماتیک هست یا نیست.

دلیل سوم: توی تیم مورد نظر دو نفر آدم هستند که اتفاقا فامیل همسر جان می باشند و به شدت به شدت از اینا خوشم نمیاد. یکشیون رو که همون اولین بار روز خواستگاری دیدم دلم میخواست از تو کیفم یه کلاشینکف دربیارم بزنم وسط دوتا چشماش والا به قرعان! آخه آدم این همه نچسب. اون یکی رو هم تو جشن نامزدی در ده دقیقه اول زدم به تیپ و تارش که حد و مرزش رو بدونه آخه آدم با عروس که اولین باره میبینتش شوخی ناجور میکنه مرد بایس جنتلمن باشه! البته همسر میگه نه اتفاقا خود فلانی میگفت چرا بی رو نمیاری اون بیزنس رو میشناسه  پول رو میشناسه و از این...چشمک حالا البته خدا میدونه اینا رو همسر از خودش گفت یا اون گفته با توجه به شناختی که از همسر دارم میدونم رگ خواب من دستشه اینا رو گفته دید من به اون آدم رو درست کنه!

و اما دلیل اول: خوب همسر و همه این آدم ها قبلا کار مشابهی رو انجام میدادن که اتفاقا سودآوری خیلی بالا داشته ولی به دلایلی گروهشون از همه میپاشه و همه این آدم ها روزگاری با هم داشتند...

گفتنش یه کم سخته ولی این مقدمه رو بگم که به هر حال ما آدم های بالغی هستیم و خیلی بچه گانست که انتظار داشته باشیم اولین شخص زندگی همدیگه باشیم به هرحال قبلا کسایی تو زندگی من بودند و کسایی هم تو زندگی همسر و ما به واسطه همکار بودنمون قبل از ازدواج این مسایل رو درباره هم میدونستیم و مشکلی هم نداریم به نظر من که کاملا طبیعیه و البته اینجورم نیست که بششینیم دراین باره با هم صحبت کنیم اصلا حرفش رو هم نمیزنیم ولی خوب هرجفتمون میدونیم چه خبر بوده و مهم اینه که الان از انتخاب هم راضی هستیم و میدونیم نیمه گمشده هم هستیمسبز

از داستان دور نشم توی کار قبلی دوست سابق همسر هم بوده با اینکه الان نیست ولی همه اون آدم ها اون شخص رو میشناختند و دیده بودند و همسر دو سه روز اول که رفته بود میومد خونه میگفت وای همه سراغت رو میگرند و میگن چرا خانمت رو نمیاری و از این حرفا! بعد این حس در من به وجود اومد که اینا میخوان مقایسه کنند به هرحال اگه منم باشم تو ذهنم مقاسه میکنم دوتا آدم رو با هم. شما نمیکنی؟

بعد حسم حس خانم دووینتر جدیده که جناب ماکسیم دووینتر میخواد دستش رو بگیره ورداره ببره ماندرلی اونجا هم همه از دید  ربکا میخوان به خانم دووینر جدید نگاه کنند و خلاصه اینکه توی همه جای ماندرلی بوی ربکا میاد. تازه از همه بدتر اینکه با اینکه من این دوست سابق رو ندیدم اما به واسطه اینکه میدونستم شغل اصلیش چی بوده و برای اون کار زیبایی چهره به شدت مهمه و چیزایی از این قبیل نمیخوام مقایسه بشم.

اصولا ادم بی اعتماد به نفسی نیستم اما همیشه رفتن توی یه جمع جدید برام سخت بوده مخصوصا که این جمع همچین پیشینه ایی هم داشته باشه!

اینم بگم خل نیستم همینجوری این فکر به ذهنم خطور کرده باشه همسر قبلا یه دوستی داشت به نام آقای الف که اوایل زیاد قاطی ما بود بعد این خیلی سوال هایی میپرسید که رنگ و بوی مقایسه داشت به شدت اصرار داشت خونه پدری منو ببینه شرکت رو ببینه بپرسه چند وقته گواهی نامه دارم آیا رانندگی میکنم چرا فلان جا رفتم سفر و فلان کادو رو برای همسر چند خریدم .... بعد حالم رو بهم میزد خوشبختانه الان در ظاهر که از زندگی ما حذف شده ولی حس سوالاش همش باهامه.

به همسر مورد اول رو خیلی در لفافه گفتم میگه ارواح خاک پدرم اصلا اینطور نیست تو خل شدی این مورد بهانته که پیش من نباشی و...

خلاصه اینکه نمیدونم چیکار کنم!

 

برای دلداری خودم:

1- نقش خانم دووینتر جدید رو  توی فیلم "جوآن فونتین" بازی میکرد نقش ربکا رو هیچ کس!!نیشخند

2-یادم رفت.

3- ماکسیم دووینتر اصلا ربکا رو دوست نداشت عاشق خانم جدید بود بعععله.

4 خوشبختانه فکر کنم آقای الف که نقش خانم دانورس رو توی ورژن ما بازی میکرد فعلا گم و گوره پس این شخصیت تو ورژن ما حذفهقهقهه

5- فقط این وسط ما ماندرلی رو هم نداریمناراحت

چقدر حرف زدم آخیش راحت شدم!چشمک معلومه مغزم به شدت درگیره دارم پرت و پلا میگم؟؟؟



موضوع مطلب : من و همسر / من و شرکت

۱۸ بهمن ۱۳٩٢ :: ۳:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

همه میدونیم یه روز خوب با یه صبحانه خوب شروع میشه.

من از املت پر روغنی که یه عالمه سرخ شده باشه برای صبحانه خیلی بدم میاد دوست دارم همه چیز نرم و پفی باشه.

عادت دارم تخم مرغ ها رو بریزم تو یه ظرف هم بزنم یه گوجه توش رنده کندم قارچ و سوسیس رو هم قاطیش کنم بعد همه رو با هم بریزم توی طرف با یه ذره روغن به قول همسر املت آب پز!

همسر عادت داره سوسیس ها رو جدا سرخ کنه گوجه  رنده شده رو بزار آبش کشیده بشه بعد تخم مرغ ها رو بزنه آخر سر سوسیس رو قاطی کنه یعنی همه چیز پر از روغن و حسابی سرخ شدهناراحت

بعد رقابت داریم کی صبح ها املت درست کنه. من بدو بدو صبح ها بدون شستن صورت و مسواک میرم تو آشپزخونه مدل خودم درست کنم نرسیده به آشپزخونه نمیدونم چجوری زودتر از من داره املت درست میکنه دقبقا صبحم میریزه بهم که هیچ هر وقت اون غذا درست میکنه من ظرف میشورم یعنی من نه تنها املت پر روغن خوردم باید هزار و پونصد تا ظرفی رو که برای یه املت کثیف کرده هم بشورمعصبانی

تو یه ظرف تخم مرغ ها رو میشکنه تو یه ظرف سوسیس سرخ کرده میزیره تو یه ظرف قاشق که باهاش همزده رو میزاره.

اول صبحی همچی اعصابم میریزه بهم و دنبال بهانه میگردم دعوا راه بندازم. خوب بدم میاد دارم یه کاری میکنم میاد از دستم میگیره تازه من ظرف هم باید بشورم این چجور صبحی میتونه باشه؟

چشمک

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و آشپزی

٩ بهمن ۱۳٩٢ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

تعریف از خود نباشه از اون دسته آدم هایی هستم که سعی میکنم وقت شناس باشم خیلی خیلی کم پیش میاد که به قرار مهمی دیر برسم یا جایی دعوت باشم دیرتر از ساعت مقرر برسم باعثش هم پدرم بوده وقتی میگه ساعت مثلا 9 منتظرم اگه 9 ما بشه 9:30 داستان درست میکنه. وقتی با پدر میخوایم بریم مهمونی یا عروسی همیشه جزو اولین مهمونا هستیم و از مسافرت چیزی نگم بهتره که ساعت 5 صبح بیدار باش میرنه که راه بیافتیم انگار جنگه. توی مسافرتم که دیگه 8 صبح بیدار باش میزنه هرچی هم بگیم بابا جان بیخیال اومدیم تفریح زیر بار نمیره.

حالا دقیقا برخلاف ما خانواده همسرجان هستن مخصوصا داماد گرامشون. مثلا قراره ساعت 7 جایی باشن ساعت 10 میرسن. جلسه خواستگاری کلی تاکید کرده بودم به همسر که جان من راس ساعت بیا که خوشبختانه به موقع رسیدن اما شب یلدا پارسال ساعت 10:30 رسیدن خونه ما. کلا رو اعصابن!!!

حالا دقیقا پارسال درست روز 9 بهمن مهمترین روز زندگیم یعنی روز عقدمون جای دو خانواده عوض شد.

ساعت 2 وقت محضر داشتیم کلی هم عاقد تاکید که راس ساعت اینجا باشید منم کلی برای همسر خط و نشون که دیربیاید خفه ت میکنم.

بعد خیلی شیک و مجلسی صبحش همه کارای ما تو هم پیچید و هول هولکی راه افتادیم مامان وبابام با یه ماشین زودتر رفتند دنبال پدربزرگ مادربزرگم، من و خواهر برادرا هم با هم راه افتادیم. که هممون با نیم ساعت تاخیر رسیدیم.نیشخندیعنی همسر زنگ میزد که کجایی ما تو محضریم .بعد ما تازه راه افتاده بودیم. همین که هم رسیدیم همسر و خواهرجانشون دم در بودند منم به شدت از دست خواهرش شاکی بودم( چند روز قبلش خیلی پرو به من گفته بود به م هم گفتم اگه زنت نمیتونه با مامانت و شرایط ما کنار بیاد هنوز که چیزی نشده میگید آزمایشاتون بهم نخورده و همه چی رو کنسل میکنیم) همون دم محضر دیدیم مثل عروسا لباس سفید پوشیده لجم درومد من عروسم من لباسم باید سفید باشه کلی با غرغر سر همسر از پله های محضر رفتییم پایینزبان

ولی حسی که اون لحظه داشتم عجیب بود یه جور بی حسی مطلق یه جور خاصی بودم که نه میتونستم فکر کنم نه میتونستم حواسم رو جمع کنم. سالن محضر فوق العاده زیبا بود یه سن بزرگ با سفره عقد خوشگل برای عروس و داماد از روی سن یه آبنما به سمت پایین بود و قسمت پایین هم صندلی برای بزرگترها و همراهان. اگه از قبل سالن عقد رو ندیده بودم مطمئنا یادم نمیموند که شکلیه چون هیچ چیزی تو ذهنم نبود و از توی فیلم ها و عکس ها بعدا جزییات رو دیدم.

موقع امضاها هم داماد همسرشون یه سری شوخی های مسخره داشت میکرد که دلم میخواست خودکار رو بکنم تو چشمش از بس استرس داشتم اینم بی نمک شوخی میکرد. فقط چهره مامانم یادمه که با اون شال سفید و مانتوی جینگول مستون سفید مشکیش مثل فرشته ها داشت گریه میکرد.

حتی یادم میاد مادربزرگم قبل اینکه از سن عروس داماد برم بالا کلی چیز داشت بهم میگفت که این دعا رو بخون و تا زیر لفظی نگرفتی بله نگو... خلاصه که سومین بار یادم رفت زیر لفظی بگیرمهمینجوری بله گفتم.

اینا هم گذاشته بودند همه توصیه های ایمنیشون رو همون لحظه بهم میگفتن فلان سوره رو بخون و فلان دعا رو بکن. عمرا هیچ کدومش یادم نموند فقط یه توصیه مادربزرگ یادم موند اونم چون خیلی خنده دار بود توی اون لحظه های بی حسی تو ذهنم موند و انجام دادم. گفت : داشتی عسل میذاشتی تو دهنش نذاری انگشتت رو گاز بگیره ها ولی تو انگشت اونو گاز بگیرقهقهه هیچی دیگه گاز گرفتم بد طور!!!!

بعد از عقد هم چون تو سالن مجتمع ما مراسم داشتیم خانواده ما که بدو بدو رفتن خونه ما هم راهی آتلیه شدیم

 

بعد جالب اینه که ما رفتیم آتلیه کلی عکس و اینا انداختیم رسیدیم خونه ما یک ربع بعد فامیلای همسر رسیدن از همه دیرتر مادر و خواهر داماد اومدن.

اونوقت فامیلای سرخوش ما از ساعت 4 خودشون رفته بودن خونه ما جشن و پایکوبی!

بعد اون مهمونی هم جزو بهترین مهمونی های عمرم بود بابام سنگ تموم گذاشته بود برای شام و پذیرایی و شاباش و...چشمک

نکته جالب دیگه هم این بود من رسیدم خونه سریع لباسم رو عوض کردم و همین که خواهرشوهر رسید میخواستم خفش کنم رفته بود لباس رنگ لباس من گرفته بود و مادرشوهر اومده میگه وای این نشون میده چقدر دل به دل راه داره اونقدر عصبانی بودم منی که هیچ وقت جواب نمیدم گفتم دل که چه عرض کنم دهن لق شازده داماد بیشتر پل ارتباطی بوده.

یعنی اون شب دلم میخواست خواهرش رو خفه کنم. نکته جالب بعدی این بود که چون خانواده من  مراسم رو خیلی سنگین برگزار کرده بودند و خیلی بریز بپاش کرده بودند قیافه مادرشوهر خواهرشوهر همچین تو هم بود که خدا داند.ولی جزو بهترین روزای عمرم بود.

چقدر دلم برای پارسال این ساعتا تنگ شده توی راه خونه بودیم برای قر دادن. الان که دارم فکر میکنم یادم اومد که بعد از آتلیه قبل رفتن به جشنمون من و همسر خواهر جان خیلی دل گنده رفتیم فلافل زدیمزبان



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٢٩ دی ۱۳٩٢ :: ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از وقتی ازدواج کردم همیشه همسرجان کنارم بوده. مثل همه زن و شوهرها گاهی به تیپ و تار هم میزنیم ولی بودنش برام آرامش و شادی داره دنیام رو رنگی میکنه. با هم فیلم میبینیم، کار میکنیم شام و نهار درست میکنیم و خونه رو مرتب میکنیم. برام مثل یه دوست هست من رو تو هیچ کاری تنها نمیذاره اینجوری نیست که مثلا یه سری کارها فقط وظیفه من باشه نه اصلا این مدلی نیست. کارها رو کنار هم انجام میدیم و از بودن با هم لذت میبریم. حالا بعد از این همه وقت بنا به شرایط پیش اومده در کنار کار اصلیش پشتیبانی سرور شرکت یکی از دوستاش رو به عهده گرفته و باید که بعضی شبها توی شرکت بمونه. امروز اولین روز بود از صبح زود که رفت و منو تنها گذاشت تا فردا صبح که برگرده من تنهام. بدون اون حوصله خونه مامان موندن رو هم نداشتم و برگشتم خونه خودمون. تنهایی برام سخت شده برای منی که سال ها تنها بودم و تنهایی رو دوست داشتم حالا تنهایی مثل یه خوره شده. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم. برای شب های تنهایی هیچ کار خاصی ندارم جز بی حوصلگی. منی که عادت به تلویزیون دیدن ندارم امشب همه برنامه ها رو کامل دیدم. تحمل تنهایی برام سخت شده...نمیدونم شب های این مدلی رو چطور باید پشت سر بگذارم...



موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی

۱٦ دی ۱۳٩٢ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

دیشب هم در ادامه چند شب اخیر سردردهای سریالی مسخره ادامه داشت برای همین علاوه بر مسکن یک عدد قرص خواب انداختم بالا بلکه هم مثل آدمیزاد بخوام و صبح سر حال باشم.

همینطور که در انتظار بودم قرص مذکور عمل کنه داشتم مسخره بازی درمیوردم جناب همسر رو میخندوندم! در راستای وظیفه مذکور یاد سخنرانی افتادم که توی تاکسی در تمام مسیر شنیده بودم. سخنرانی شیخ**** حسین****** انساریان( میدونم اشتباه نوشتماچشمک) بله همینطور که داشتم در و گهر میفشاندم و لحن ایشون رو تقلید میکردم یهو آقای همسر فرمودند:

یادش بخیر یه زمانی کل ماه رمضان رو میرفتم فلان مکان که شیخ سخنرانی داشت بعد سخنرانیشون که ساعت 8 شروع میشد من از 6 توی مسجد منتظر بودم!!!!

من:هیپنوتیزم  شوخی میکنی

همسر: نه جدا تازه وقتی سخنرانی شروع میشد نت برداری میکردم میرفتم از روش انشا مینوشتم....

من: قهقهه (یعنی از شدت خنده انگار تو دلم سونامی اومده بود داشتم منفجر میشدم) یعنی الگوی و چراغ راه تو بودن ؟

همسر: آره دیگه همونجوری که تو اپرا وینفیری رو دوست داری منم این آدم رو دوست میداشتم!!

من:ابرو

 

همسر: تازه الگوی من مزیتی که داشت این بود که در دسترس بود میتونستم برم توی جلساتش شرکت کنم ولی تو که نمیتونی بریعینک

من:افسوسافسوس

همسر: تازه به خاطرش میخواستم برم حوزه و ملبس بشم

من:سبز

 

پ.ن1: حالا شاید از نظر بقیه مسئله مهمی نباشه ولی با توجه به بک گراند همسر محترم و شاهکارهای بینظیرشون فکر ملبس شدنشون در حد مرگ منو میخندونه

 



موضوع مطلب : من و خاطرات / من و همسر

٩ دی ۱۳٩٢ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

از بین اینهمه پیامی که فیلم "سر به مهر" به همراه داشت. جناب همسرجان گیر دادن به قسمت وبلاگ نویسی داستان و در یک اقدام انقلابی وبلاگ دار شدند و در دومین حرکت انقلابی آدرس وبلاگ خود رو به ما اهدا نمودند.

خوب از اونجایی که همسر میدونه من وبلاگ مینویسم ولی آدرسش رو به ظاهر نداره( فکر کن ته ماجرای وبلاگ منو درنیورده باشه میشناسمش دیگه) این حرکتش قهوه ایی نمودن اینجانب بود.

بعد هر پست جدیدی میذاره حتما اعلام میکنه بنده برم ببینم و بازم هم این حرکت نمادینی هست که یعنی ببین چقدر بهت اعتماد دارم ولی تو نداری.

آقا کلا به پرشین و بلاگفا و ... اعتقادی ندارند و میفرمایند چیه اینا دامینش طولانیه برای همین رفتند توی بلاگ فارسی و از اونجا شیرجه میزنند در وبلاگشون.

این صفحه وبلاگشون هم قدرتی خدا چیزی کم از هاگوارتز نداره هزار تا سوراخ سنبه داره مجبوری بگردی ببینی چی رو کجا نوشته.

البته این دومین وبلاگ همسر هست در زمانه گوشه نشینی در خانقاه و کسوت درویشی هم وبلاگی داشتند و مطلب مینوشتند و بعد از دستورهای قضایی از طرف سازمان های خطرناک که  کسوت درویشی خویش رو به کناری نهاد وبلاگ مذکور هم تعطیل شد.

البته الان روزانه نویسی میکنند و از سختی زندگی با اینجانب میخواهند بنویسند انشالاچشمک ما هم چهارچشمی حواسمون رو جمع میکنیم که به بیراهه نرند و سر از جاهای مخوف  درنیارند. ( بچم کلش بو قورمه سبزی میده ژنش در این زمینه خیلی فعاله خدا پدرش رو بیامرزه که از اون مرحوم به ارث بردن انگاری)

هنوزم مطمئن نیستم که آدرس وبلاگش رو بذارم اینجا والا به خدا با اسم و فامیل اطلاعات شناسنامه ایی مینویسه آخه این چه کاریه؟

البته دروغ نگم از کارش خوشم اومد و اینکه فکر نمیکردم قلم خوبی داشته باشه با اینکه هروقت احساساتش قلیان میکنه در لحظه کلی شعر نو و هایکو برای ما میگه ولی خوب جدی نگرفته بودمشناراحت الان تازه فهمیدم که به به چه شووووهر با احساسی!

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۱ دی ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

 

 

شما به انرژی خاصی که بعضی از آدم ها دارند اعتقاد دارید؟ توی زندگی من یکی مادر همسر به شدت انرژی بدی داره و هروقت بیاد خونمون یا از چیزی که بهم هدیه داده استفاده کنم به شدت انرژی بدش منو میگیره و داستان درست میشه.

اما دومین نفر صمیمی ترین دوستم هست که امکان نداره بیاد خونمون و کلی اتفاق بد پشت سرش نیافته حالا این شخص جزو آدم هایی هست که خیلی دوسشون دارم و برام عزیزن و وقتی با همیم میتونیم به ترک دیوار هم بخندیم.

بعد جمعه شب این دوستمون و همسرش خونمون بودند. از شنبه صبح داستان ما شروع شد شب قبلش دوستم گفت چقدر جای تختتون بده سرت سمت پنجره اتاق هست سرما میخوریا!!!

صبح شنبه خیلی شیک با مغز فریز شده از خواب بیدار شدم سه تا پتو انداختم روم تا کمی بهتر شدم.

بعدازظهر دوبار نزدیک بود با مغز بخورم زمین یکبار هم توی حمام پام لیز خورد کم مونده بود 180 بزنم

غروب هم همین که حاضر شدم بریم خونه خاله کوچیکه برای شب یلدا +پاگشایی  خیلی شیک و مجلسی با همسر دعوام شد خیلی الکی خیلی بی دلیل. خلاصه که دیر راه افتادیم جلو خونه خاله جان همین که اومدم از ماشین پیاده شم صدای جـــــــــــــــــــــــــــــــــــر به گوشم رسید خودم رو دلداری دادم جوراب شلواریم بود مهم نیست .اما اما دامن قشنگم از قسمت چاک پشتش تا سر  زیپ جر خورده بود. مهمونای خالم حدود 40 نفر بودند همه هم فیس افاده ایی طوری که از چند روز قبل لباسام رو انتخاب کرده بودم مراسم میکاپم هم بیشتر از یکساعت طول کشید این برای منی که در حالت عادی  میکاپم یک ربع طول میکشه یعنی خیلی زیاد. دیگه خودتون حال منو ببینین که پاره شدن دامنم چقدر روی اعصاب بود.

مجبور شدم یکی از دامن های خالم رو بپوشم خیلی با بلورم ست نبود ولی بازم بهتر از هیچی بود.

آخر شب هم با جناب برادرا اومدیم خونه ما برای ادامه شب یلدا اونم تا ساعت 3 صبح طفلی همسر صبح خیلی زود هم باید بیدار میشد ولی خودش دعوت کردشون. اینم از شب یلدای ما.



موضوع مطلب : من و زندگی / من و دوستام / من و فامیل / من و همسر

۱٦ آذر ۱۳٩٢ :: ٥:۳۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

جمعه صبح رفتیم نمایشگاه مثلا تخصصی الکامپ. بماند که مثل هرسال خورد تو ذوقمون.

بعد آزدای که سوار تاکسی های تجریش شدیم من و همسر پشت نشستیم یه دختر خانم غرغروی خوشگل پش ما نشست یه آقای افاده ایی هم روی صندلی جلو نشسته بود.

بعد مثل همه وقت هایی که حال من و همسر خوبه یه سوژه ایی پیدا میکنیم که وقت بگذورنیم اون آقا افاده ایی شد سوژه ما حالا چرا/ چون دایم با تلفنش صحبت میکرد واژه های مربوط به کار طراحی رو انگلیسی و قلمبه سلمبه به اونور خطی گوشزد میکرد بعد که طرف نمیفهمید واژه فارسیش رو به کار میبرد. خیلی هم سعی داشت به این دختر غرغرویی که پشت نشسته بود و از ترافیک شاکی بود توضیح بده که نمایشگاه چی هست و الکامپ چیه و کلا توی حرف همه میپرید. من خیلی بارم میشه من خیلی حالیم و از این حرفا...

وقتی دم نمایشگاه پیاده شدیم همسر شروع کرد نق زدن چرا پالتوی آقاهه از مال من قشنگتره( کی میگه ما خانوما حسودیم؟؟؟)

حالا برای تسلی دادن به همسر بهش گفتم عزیزم عوضش کت تو اصله مال اون آقاهه فیکه تقلبیه نگاه کاملا معلومه... آه آه چقدرم بد تیپه کیفشو نگاه از این کیف هایی یه که تو سمینارها کادو میدن.خیلی هم ضایع و بدتیپ و بی نزاکته واقعا که این چیه آخه.

همسر: نـــــــه کت اون از مال من گرونتره منم از اون کت ها دوست دارمناراحت

من: عمرا عزیزم کتش فیکه اصلا بهش نمیاد مال این حرفا باشهابرو

 

کلا فقط ما خوبیم

بعد این قضیه تموم شد توی نمایشگاه کلی چرخیدیم رفتیم سراغ غرفه یکی از معروفترین های طراحی وب .

یه جورایی آرزوی همه طراح وب هایی مثل ما که همچون شرکتی داشته باشند.

به بیان دیگه سلبریتی دنیای وب ایران.

بعد همینجوری از بغل غرفه اینا گذشتیم و تصمیم گرفتیم یه دور دیگه بزنیم اینبار بریم جلو حرف بزنیم کاتالوگشون رو ببینیم.

همینجوری که رفته بودیم جلو داشتیم صحبت میکردیم یه آقایی از دور اومد با همسر دست داد و گفت وای ما تو تاکسی با هم آشنا شدیم میدونستم اینور هم میاید.

جزو معدود دفعاتی بود همسر هیچ حرف خاصی نداشت.

بععععله ایشون مدیر یکی از قسمت های اون شرکت معروف بودند.

تنها شانسی که آوردیم این بود که اونقدر مودب بودیم که نذاشته بودیم  آقاهه بفهمه داریم مسخرش میکنیم.چشم

هیچی دیگه حرفی ندارم.

 

 



موضوع مطلب : من و همسر

۱٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

برای اولین بار و آخرین بار اعتراف میکنم که ماکارونی های همسر بسیار بسیار خوشمزه تر از ماکارونی های هست که من درست میکنم.

پ.ن1: اینجا گفتم که یه وقت نرم پیش خودش زبان به اعتراف بگشایمخوشمزه



موضوع مطلب : من و آشپزی / من و همسر

٧ آبان ۱۳٩٢ :: ۳:٢٦ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند شبی میشه که شروع کردیم به دیدن سریال revolution . و برای اینکه زود تموم نشه و ما دوباره بی سریال بمونیم فقط شبی یک قسمت میبینیم.
حالا داستان چیه: یه روزی توی زمان حال همه تکنولوژی از کار میافته و برق قطع میشه  و داستان میره به پانزده سال بعد که هنوز خاموشی وجود داره و یه جورایی همه چیز قرون وسطایی شده  هنوز هیچ کس نمیدونه که چرا این اتفاق افتاده اما دولت ها سقوط کردند و بی نظمی و اغتشاش همه جا وجود داره شبه نظامی ها قدرت بخش های مختلف رو در دست گرفتند.
حالا شاید ربطی نداشته باشه اما یه کمی یاد کتاب کوری ساراماگو میافتم اونجایی که کورهای مادرزاد که به اوضاع مسلط تر هستند سعی میکنند قدرت رو در دست بگیرند .
بعد تصور یه دنیای بدون تکنولوژی بدون برق بدون ماشین و هواپیما و قطار..... حرف زدن درباره ش هم سخته. یکی از کاراکترهای داستان خانم دکتر انگلیسی که موقع خاموشی برای کاری توی آمریکا بوده و بچه هاش توی انگلیس  و دیگه هیچ راه ارتباطی وجود نداره. کارکتر دیگه ایی وجود داره به اسم آرون که توی یکی از قسمت ها میگه من مدیر شرکتی بودم به اسم گوگل کلی پول داشتم چهارتا خونه داشتم خیلی خیلی ثروتمند بودم ولی بعد از خاموشی دیگه هیچی نبودم. خلاصه که داستان جالبی داره.



نتیجه اخلاقی سریال: هیچی دیگه من و همسر فاز گرفتیم چندشب پیش قبل خواب داشتیم تصمیم میگرفتیم توی موقعیت های فورس ماژور اجتماعی اگه از هم دور بودیم کجا همدیگه رو ببینیم کجای خونه برای همدیگه پیغام بذاریم که شخص دیگه پیداش نکنه. همسر میگه اگه من خونه نبودم سریع وسایلت رو بر میداری همه کارد و چاقوهای آشپزخونه رو هم برمیداری میری تو انباری!!! در انباری از پشت میبندی تا من خودم رو بهت برسونم هرکی هم نزدیکت شد رحم نمیکنی میزنی و فرار میکنی.  
ادامه تفکرات مهم ما به اونجایی ختم شد که باید آب معدنی از این بزرگ ها بذاریم تو انباری با شمع و لباس های گرم و البته که همسر فرمودند بالش پتو هم بذاریم تو انباری که ایشون بتونن راحت استراحت کنند و بخوابند.
و بعدش هم به این نتیجه رسیدیم که مدارک و وسایل ضروری خونمون خیلی پخش و پلاست باید همه رو با هم یه جا بذاریم . راستی مهمترین نتیجه هم که گرفتیم این بود که زندگی ما به شدت واسه به موتورهای جستجو مثل گوگل و... شده یعنی میخوام آشپزی کنم گوگل! میخوام خیاطی کنم گوگل! میخوام بافتنی سر بندازم جناب گوگل عزیزم بهم یاد میده !!!میخوام برنامه بنویسم گوگل !میخوام عکاسی یاد بگیرم گوگل............. هیچی دیگه قرار شده بریم از اطلاعات مهممون پرینت بگیریم و چندتا کتاب کشاورزی بخریم.


هیچی دیگه یه همچی آدم های جوگیر و حال خرابی هستیم.

 

پ.ن1: الان یاد دکتر شلدون کوپر سریال بیگ بنگ تئوری افتادم که اونم به اندازه ما حالش بد بود.




موضوع مطلب : من و همسر / من و سریال

۳ آبان ۱۳٩٢ :: ۳:۳٤ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

ساعت نزدیک 4 صبح شده و خوابم نمیبره با گوشیم دارم بازی میکنم به مزرعه مجازی سر میزنم محصولاتم هنوز نرسیده. پهلو به پهلو میشم شاید خوابم ببره متوجه میشم همسر هم بدتر از من داره برای خوابیدن مبارزه میکنه. یهو بلند میشه میگه حال داری یه کاری بکنی بلندشیم تو سالاد شیرازی درست کن منم نیمرو درست میکنم.

میگم: میشه سالاد کاهو بخوریم که میگه هوس آبلیمو و خیار و گوجه داره

اینم نتیجه کار با سالاد شیرازی مخلوط با کاهو ساعت 4 صبحعینک



موضوع مطلب : من و همسر

۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

نمیدونم چرا وقتی داری برای کائنات انرژی مثبت میفرستی اولش مقاومت میکنه یا میخواد تو رو امتحان کنه. دقیقا شده داستان ما...



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

۱٥ مهر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

این داداش کوچیکه ما امسال کنکور داشت بعد عمران قبول شده. کلا هم آدم تخس و یه دنده ایی بعد اون وقت دیشب همش توی موبایلش بود زنگ خور گوشیش هم در حد تیم ملی موقع صحبت هم میرفت تو یه اتاق دیگه. با تعجب به همسر نگاه کردم میگه دوست دخترشخنثی

موندم تو کف سرعت عمل بچه های این دوره 10 روز نیست میره دانشگاه و میناله که رشته عمران دانشگاه ما دختر برنداشته، دختراش کم هستن اصلا کاش رفته بودم مهندسی پزشکی رامسر و...منتظر

به م میگم از کجا میدونی میگه : آخه به من گفت به نظرت برم جلو نرم چیکار کنم منم بهش گفتم آره چرا که نه خیلی هم خوبه !!!! برادر ما هم گفته آخه میخوام درس بخونم ایشون هم گهربارانه فرمودند چه ربطی داره این سر جاش اون سرجاش فقط غلط ززیادی نکن

یه همچی شوهر روشنفکری دارم

 



موضوع مطلب : من و همسر / من و فامیل

۱۳ مهر ۱۳٩٢ :: ٢:۳٠ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

بار اول: برای اولین بار توی خونه جدید در اتاق خواب رو میبندم و میرم برای خواب. نیمه های شب با صدای به هم خوردن کریستال لوستر و شمعدون ها بیدار میشم. چشم بسته گوش میکنم میگم شاید باد کولره یا در تراس باز مونده. میخوابم. صد البته که صبح همسر بعد از شنیدن ماجرا میگه خواب دیدی

بار دوم: ماجرای اول یادم رفته دوباره در اتاق رو میبندم و تازه داره خوام میبره که یهو همه شعله های گاز با هم شروع میکنه جرقه زدن. از اونجایی که اینبار توهم نیست همسر رو بیدار میکنم میره کابلش رو میکشه و میگه احتمالا اتصالیه

بار سوم: تا ساعت پنج و نیم داریم سریال میبینیم نزدیک شیش صبح در خونه رو چک میکنم که قفل باشه بازم در اتاق خواب رو میبندم و پتو رو تا خرتناق میکشم بالا! همسر سرش به بالش نرسیده صدای خروپفش دنیا رو برداشته. تا چشمم گرم میشه در اتاق خواب با صدا باز میشه انگار یکی با عصبانیت بازش کرده باشه. از ترس تکون نمیتونم بخورم به خودم میگم یکی اومده تو خونه قلبم مثل گنجیشک داره میزنه همسر حتی اختلالی توی خروپفش ایجاد نشده تصمیم میگیرم فعلا صداش نکنم بذار هرچی میخوان ببرن جون ما مهمتره...

دارم با خودم چک میکنم کولر که خاموش بود در تراس بسته بود جریان هوای خاصی وجود نداشته که بخواد در رو اونطوری باز کنه. چند دقیقه میگذره صدای کابل برق سولاردوم رو میشنوم. باشه پس داره وسایل برقی میبره عیب نداره فدا سرم چیکار کنم راستش از ترس فلج شده بودم نمیتونستم تکون بخورم. نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم بالاخره جرات میکنم سرم رو برمیگردونم سمت همسر که اونور تخت برای خودش راحت خوابیده دستم رو از زیر پتو میبرم با ناخن فرو میکنم تو کمرش شاید بیدار شه یه بار دوباره سه بار نخیر بیدار بشو نیست منم دارم سر و صدا میشنوم از اتاقاسترس اونقدر فشار میدم ناخنم رو تو کمرش که روش رو برمیگردونه سمت من. خیلی آروم طوری که خودمم صدای خودم رو نمیشنوم میگم یکی تو اتاقه. میگه: هان؟ابرو میگم داره سر  صدا میاد از آشپزخونه

خیلی ریلکس بیدار میشه که بره تو اتاق منم پشتش قایم شدم هیچ خبری نیست هیچی!!! اتاقا حمام دستشویی توی کمد دیواری اون یکی اتاق نخیر.

با قیافه این شکلیفرشتهمیگه قربونت برم خواب دیدی؟

من:عصبانی احساس میکنم این شکلی شدمدلقک

حالا من هرچی قسم و آیه که بابا به خدا در یهو باز شد میگه باد کولره!!! میگم کولر خاموشه...

خلاصه بغلم میکنه که خوابم ببره از ترس میلرزیدم.

فرداش هم هرچی اصرار که همچی اتفاقی افتاد به در و دیوار زد منو.

ترس بدجوری رفته تو تنم دیشب هم همینکه خواستم بخوابم از کمد دیواری صدا اومد قیافه همسرقهقهه

هیچی دیگه یه نصفه قرص خواب خوردم که بخوابم بدون سرصدا نصفه شب هم همسر رو بیدار کردم بره برام آب بیاره که تا دیگه منو مسخره نکنه

عینک

امروزم بهش میگم خونه قبل از اینکه ما بخریم خالی بوده حتما جن داره میگه جن جایی که آهن باشه نمیره... میگم تو فیلم ها میره تازه توی پارانورمال اکتیویتی اذیتشون هم میکرد میگه اون جن نبود که...

- پ چی بود?

- یه عده بازیگر و کارگردان و نویسنده که نشستن دور هم تفکرات بیمارشون رو ساختن. یه عده بیمارتر از خودشون هم رفتن نگاه کردن .

-خنثی

حالا یکی نیست بگه تو از کجا میدونی ,والا

حالا اگه مثل اون فیلمه آقای جن اومد پای من رو گرفت از تخت کشید بیرون شما شاهد باشد من تلاش کردم همسر رو متوجه این خطر بکنم گوش نداد...



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٢٠ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

در تموم این سی سال،  سه بار دندون کشیدم هربار هم تو یه موقعیت مهم بودم که درد دندونم شروع شده و منو از پا انداخته.


بار اول شب قبل از ثبت نام دانشگاه بود. قرار بود صبح همراه مادر پدر بریم برای ثبت نام یکی از شهرهای اطراف تهران( اون موقع دوز بچه ننه بودم بالا بود همه جا با والدین تشریف میبردمخجالت) بعد صفر کیلومتر بودم فکر میکردم اگه یه روز دیرتر برم دیگه ثبت نامم نمیکنن. بععععله همچی بچه مثبتی بودم. بعد دندون درد امانم رو بریده بود. در تمام مدت رفتن تا شهر مورد نظر و عملیات ثبت نام و برگشتن به کرج از درد به خودم پیچیدم ولی ترقی در علم و دانش رو ترجیح دادم.یول


بار دوم هم ،سال قبل بود که دندون عقل بالا سمت راست  به علت پوسیدگی نفسم رو بریده بود ولی از شدت ترسی که  اطرافیان بهم وارد کردند که دندون عقل کشیدنش خیلی درد داره و.... از زیر بار دکتر در میرفتم در ضمن در گیر یه پروژه ایی بودم که هر شب حداقل تا 10 شب شرکت بودم وقت نمیکردم برم دکتر( شما که از خودمونید پروژه بهونه بود روزای اول عاشقیت من و همسر بود از هم دل نمیکندیم) دیگه از شدت درد ریتم کارم هر دو ساعت شده بود مسکن و بعدش چای بعدش کمل.... آخر سر هم چون به طور غیر منتظره اولین سفر عمرم به مشهد جور شد رفتم کشیدمش که خیلی هم عالی و راحت بود اونقدری که  سه ساعت بعدش دوباره پیچیدم خوشحال خوشحال  رفتم شرکت برای پروژهچشمک

و اما اینبار چند هفته قبل مادر همسر دستم مسکن دید گفت: بدنت عادت میکنه یه وقت بخوای دندون بکشی اذیت میشی....
به جان خودم دو روز نگذشته بود درد دندونم شروع شد اینبار دندون عقل بالا  سمت چپ بعد باز به روی خودم نیاوردم تا دیشب که از شدت درد خوابم نبرد و صبح همچون بره ایی سر به راه رفتم دکتر. بعد این دکتر همیشگیه نبود رفتم یه کلینیک دندون پزشکی از همون اول هم حس بدی به دکتر داشتم ایضا دکتر به من .یه جورایی میخواست دندونم رو سمبل کنه برم پی کارم عوضش یه دختر خانمی هم بود اونجا برای مشاوره اومده بود چشم دکتر کف پاش کله سحری چنان آرایش و سر وضعی داشت که انگاری تشریف اورده بودند کلاب. بعد من صبح تنها لطفی که به دکتر کردم این بود که مسواک زدمسبز
لطف فرمودند بی حسی زدند دو دقیقه بعد میخواست دندون منو بکشه که با داد و فریادهای من بی خیال شد یه بی حسی دیگه زد دوباره آچار پیچ گوشتیش رو برداشت دوباره داد و فریاد من. خلاصه دردسرتون ندم 5 تا بی حسی به من زد بعد مثل این ادمای مست شده بودم کلا گونه هام و چشمام رو حس نمیکردم و تازه اگه خیال کردید بدون دردسر کشیدش بیرون سخت دراشتباهید که دو نفری ریخته بودند سر من تا یه عدد دندون پوسیده رو در بیارند گوله گوله اشک میریختم.
یعنیا فکم رو داغون کردند نامردا. بعد تا 5 بعد ازظهر من از شدت درد های های گریه میکردم به م میگفتم تو رو خدا کمک کن دارم میمیرمآخ
تا حدی که بعدا که بهتر شدم همسر ازم قول مردونه گرفت هیچ وقت من بچه دار نشم چون اعتقاد دارند که خودشون در فرایند زاییدن بنده بیچاره میشن!!!دلقک . ( واژه همسر رو به دلیل بی ادبی زیاد سانسور کردم)


ماجرای بانمک اونجایی بود که صبح من و مامانم رفتیم دکتر(مشخص شد هنوزم بچه ننه تشریف دارم) بعد همسر میخواست بیاد دنبال ما خیلی شیک میرن تو مطب میشینن و یه همچی مکالمه ایی هم با منشی داشتن ظاهرا
م: خیلی کارشون طول میکشه
منشی: بله حداقل یه ساعت و نیم دیگه
م: جان یه ساعت و نیم؟؟؟؟
منشی: بععععله جراحی لثه شون زمان میبره
م: بمیرم براش طفلک من داره چه دردی میکشه
چند دقیقه بعد
م: خانم ولی همسر من جراحی نداشت
منشی : نخیر جراحی لثه دارند
م: مطمئنید آخه اومده بود عقلش رو بکشه!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
منشی: شما بهتر میدونید یا دکتر
م:....
ظاهرن در همین موقع تلفن همسر زنگ میخوره مامان من بهشون میگه دادماد جان کجایی که ما کارمون تموم شد.
م رو به منشی: خانم ..... داخل هستند دیگه
منشی: نه آقا ما اینجا یه مریض دارم خانم جمال زاده هستند
م: بعععله براشون آرزوی موفقیت کنید خداحافظ شما

اون وقت من در تمام این مدت اونقدر درد کشیده بودم که نفسم در نمیومد و چشمم به در خشک شد که آقا تشریف بیارن ناز ما رو بکشند یه همچی شوهری دارم من..
 



موضوع مطلب : من و زندگی / من و همسر

٢ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٤۳ ‎ق.ظ :: نويسنده : queen B

1- عوض کردن شیر رادیاتور

دیوارهای تازه رنگ شده، سرامیک های شسته شدهآخ تازه مادر همسر با بخار شو کف رو تمییز کرده بود

لکه های روی دیوار نشون دهنده این هست که من چه حرصی خوردم؟ 3 ساعت تمام تمیز کردن این افتضاح طول کشید ولی هنوزم ردی از این شاهکار همسر رو دیوار مونده. گریه م گرفته بودناراحت

نمونه شماره دو در ادامه مطلب گذاشتم



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و همسر

٢٧ امرداد ۱۳٩٢ :: ٦:٥٧ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

با همسر و مادرم برای پرو لباس رفته بودم. آدم سخت گیری نیستم و به نظرم برای پرو اول خوب بود.



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و همسر

٢۳ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ :: نويسنده : queen B

چند روز پیش تولد همسر بودقلب به شدت در پی یه هدیه غافلگیرانه بودم پارسال تولدش تازه دو هفته بود که از همکاری به دوستی تغییر موضع داده بودیم و من با تولد گرفتن سورپرایزش کردم.

راستش امسال محدودیت هایی داشتم اولا که نزدیک عروسی یه دنیا کار برای انجام دادن هست و یه جورایی همه زمان ها با هم هستیم دوما که نمیدونستم کجا تولد بگیرم خونه خودمون اماده نیست خونه مادرش دلم نمیخواست خونه خودمون هم مامان همینجوری کلی کار داره.

برای خرید هدیه همسر تاکید کرده بود که چیزی براش نگیرم به هر حال موقع عروسی بیشتر پول لازم داریم ابرو

اما اما

چند روز بود میدیدم همسر با حسرت داره بنرهای تبلیغاتی زیر رو نگاه میکنه

مهمانان برنامشون هم اینا هستند

اولش همسر قبول نمیکرد که ثبت نام کنه مخصوصا وقتی هزینه رو فهمید اما قیافه ش شبیه وقتایی بود که نمیذارم بستنی بخورهخنثی بعد از کلی اصرار که برای کارت خیلی خوبه بدردت میخوره راضی شد و  ثبت نام کرد بنابراین 27 ام از صبح تا شب میره کنفرانس و کلی ذوق دارهقلب انقد با هیجان درباره ش حرف میزنه که انگار اولین بارش هست که داره میره کلاس....

اینم لینک سایت کنفرانس

 

در ادامه مطلب برای آقایون چی بخریم؟؟؟

 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : من و همسر / من و زندگی / من و ایده ها

 
درباره وبلاگ
queen B

your life dose not get better by chance. its get better by change

موضوعات
نويسندگان
پيوندها
RSS Feed