/ 9 نظر / 35 بازدید
وحید53

زیر باران می نشیند تا عشق را فراهم کند

ابی

1. بارون...بارون... تعارف که نداریم!؟ داریم!؟ نه نداریم! بذار یه گریزی بزنم به قدیم نَدیم ها... اون موقع ها بارون واسه ی من نمادِ همه ی رخوت ها، بدی ها، بی انصافی ها و شاید با کمی اغراق و مبالغه نمادِ غایت و نهایتِ ظلم ها بود! یادم میاد اون موقع ها که هوا ابری میشد و آسمون بارون رو نوید میداد دلم خیلی می گرفت! خیلی زیاد...! خیلی بیشتر از اون چیزی که توی مُخَیَله و لغت نامه ی آدم های امروز می گنجه! خیلی بیشتر...! وقتی بارون میومد، آسفالتِ کج و کوله ی کوچمون با گل و لای خفته در بطنِ خرابش طرح اُخوت می بستند. اون لعنتی ها از اینکه می تونستند اون روز از دست توپ پلاستیکی و پاهای برهنه ی من در امان بمونند به عرش عروج می کردند! آره، اون ها از اینکه اون روز رو بدون اینکه پاهای برهنه ی کوچیک من به صورت فراخشون سیلی بزنه به خودشون می بالیدند! لعنت به تو... اون روز نمی تونستم برم دنبال دوستم مهرداد و علی(خدا رحمتش کنه) تا باهاشون بشینیم طرحِ ساخت یه گُل فنیِ ایده آل رو بچینیم.(گل فنی ای که هرگز ساخته نمیشد و نشد!) لعنت به تو...

ابی

2. آره، اون روز نمی تونستم دوچرخه ی بنفشم رو ظهر ساعت 3، یواشکی و از ترسِ خواهر بزرگم که اون ساعات همیشه خواب بود آروم از کُنجِ حیاط بدزدم!(آره بدزدم!) آره، اون روز دیگه نمی تونستم دست اندازِ وسط کوچه که خواهرم اون رو خطِ قرمز من واسه ی دوچرخه سواری تعیین کرده بود رو یواشکی غال بذارم! میدونی چرا!؟ چون اون روز هوا بارونی بود! بارونی! و این یعنی از ترس زمین خوردنِ احتمالی با دوچرخه، دوچرخه سواری ممنوع! لعنت به تو... چقدر توی اون بارون ها با دوچرخه زمین خوردم و اون سنگ ریزه های آسفالت نامَردِ کوچمون توی کفِ دستِ کوچیکم می رفتند. چه دردی داشت. چه دردِ خوبی!؟ آره، خوب! چرا که اون روز باز هم من تسلیم نشده بودم و این بار با لاستیکِ اون دوچرخم به صورت سیاه آسفالت کوچمون سیلی می زدم!(نیشخند) آره من کم نمیاوردم! من نمیذاشتم اون به همین سادگی ها به عرش صعود کنه! حتی اگه لازم بود خیلی موقع ها کف دست کوچیکم رو فدای این قدرت نمایی کنم، می کردم، چون بهم می چسبید! لعنت به تو... آره، من از بارون متنفر بودم! چرا که نمیذاشت برم شیش خونه بازی با دخترهای محلمون!(نیشخند)

ابی

3. چه حسِ غرورِ غریبی داشتم اون موقع ها که توی شیش خونه بازی که بیشتر دخترها توی اون مهارت داشتن خیلی راحت کیش و ماتشون می کردم. آره، درست فهمیدی نه تنها آسفات کوچه بلکه دخترهای محلمون هم از دست من عاصی بودند! ولی وقتی که یادم میاد اون بارون های لعنتی خیلی سهل و آسون اون کچ هایی رو که یواشکی از سر کلاس هامون دزدیده بودیم تا باهاشون شیش خونه بکشیم رو خیس و پاک میکرد جیگرم آتیش می گیره. لعنت به تو... آره، بارون شاید از معدود چیزایی بود که من رو می تونست مغلوب کند. آره، مطمئنم که اون بارون ها نتیجه ی نمازهای بارونِ نماز جمعه ی شهرمون نبودند، بلکه پاسخ به دست های پر نیازِ همسایه هامون بعد از نمازهاشون بود که از خدا عاجزانه می خواستند که فردا هوا بارونی باشه و من کُنج خونه! اون ها از توپ بازی من وسط ظهر و موقع استراحتشون و شاید هم اواخر شب های پنجشنبه(!) زیرِ اون چراغِ ناقصِ ستونِ برق خسته شده بودند. از توپ هایی که محکم به درش میخورد و گه گاهی آرامش اون خونه ی بِتُنیشون رو به یغما می برد عاصی شده بودند. اون بارون های لعنتی دست من رو می بستند، دیگه کسی وسط بارون توپ بازی نمیکرد! لعنت به تو...

ابی

4. دیگه از چاپ بازی(کارت بازی) وسط کوچه با دمپای پلاستیکی بابام چیزی نمیگم! دیگه نمیگم که اون بارون نمیذاشت من چاپ هام رو بذارم وسط اون دایره ی معروف وسط کوچمون که از روغن ریزی ماشین اون آقای همسایمون به طور خدادادی ساخته شده بود و بعدش با اُبهتی مثال زدنی حریف می طلبیدم واسه ی چاپ های داخل اون دایره ی قهوه ایی! آره، اون بارون کوچه رو خیس کرده بود، خیسِ خیس! چاپ و کارت هام خیس میشد! خیسِ خیس! لعنت به تو... و شاید بدتر از همه... وقتی که بارون میومد مامانم، پدرم رو در میاورد که حالا که هوا بارونی هست حتماً باید این کلاه رو بذاری سرت، بعد بری مدرسه. یکی به مامانم بگه من از اون کلاه کاموائی و اتفاقاً بنفش بدم میاد! خیلی زیاد! ولی کو گوشِ شنوا...! خنده های اون کلاهِ بد ریخت رو که تونسته بود من رو مغلوب کنه یادم میاد! اون خنده ها دستِ کمی از پوزخند های اون آسفالتِ وسط کوچه نداشت! شاید هم بدتر. شاید... لعنت به تو... دیگه از زنگ ورزش و بارون هم چیزی نگم بهتره! داغم تازه میشه!(خنده ی تلخ) لعنت به تو...

ابی

5. آره، من بارون رو دوست نداشتم! من از اون لعنتی ای که بابام عاشقش بود و وقتی میومد مثل این میبود که به حقوق انتهای ماهش اضافه شده بَدم میومد! من از هوای ابری بیزار بودم! من از افطاری های ماه رمضون که مدرسمون زیر بارون توی یه مُشَما بهمون میداد بَدم میومد! من و بارون مثلِ عسل و خربزه بودیم! هر دو شیرین، اما با هم نمی تونستیم پای یه سفره باشیم! گذشت و گذشت... اون اومد و من نتونستم کاری بکنم... زمستون ها اومدن و با اون ماه عسلِ بَدِشون رفتند... و من هم بزرگ شدم و بزرگ... و اما امروز و نه شاید دیروز... هوا بارونی بود در حد لالیگا...! من و بارون... دو دوستِ دشمنِ قدیمی! نمیدونم چی شد و چی به من گذشته که مدت هاست که وقتی دوباره بارون میاد دیگه خنده های شیطانی کلاه و کُت های پشمی رو نمی شنوم. دیگه با آسفالت کوچمون بد نیستم، بذار اون هم به عرش بره. دیگه کثیف شدن لباس هام زیر بارون و گل و لای کوچه واسم مهم نیست. آره من دیگه اون من نیستم! چه باک، چه ترس، و چه اِبائی از اینکه بگم: همین امروز، دیروز و شاید هم خیلی قبل تر... بارون میومد و من صندلی پلاستیکی اتاقم رو گذاشتم جلوی پنجره ی مُشرف به خیابون تاریک وساکت اون شب.

ابی

6. با یه پتویِ سنگین و گرم که شاید نمادِ همون کلاه دوران بچگیم بود و البته با یه فلاسک پر از چای. دقیقه ها چرا دروغ(!) ساعت به نزول تو ای دشمنِ قدیمی نشستم. چه حسِ آرومی داشتم اون ساعات. آره، تو دیگه مدت هاست دشمنِ من نیستی، ببار، ببار... همون طور که تو کوتاه کردن موهات رو نمادِ فراموش کردن روزهای و اتفاقات بدِ قبلت میدونی(یادم میاد که تو وبلاگت یه چیزهای درباره این موضوع خونده بودم)، من هم راه رفتن زیر بارون رو شستنِ اون افکار غلطِ نه تنها گذشته، بلکه حالِ خودم میدونم. شاید امروز دیگه با بارون بد نباشم. ولی مطمئناً با جمله ی "لعنت به تو" خداحافظی نکردم. چرا که یه کاندید جدید واسش پیدا کرده. آره، یه کاندید جدید! کاندیدی که میدونم و مطمئنم که روزی مجبور میشم واسه ی جفائی که در حق اون هم کردم یه ندامت نامه بنویسم.(چرا که از الان میدونم واسه ی چی باید در آینده ازش عذر خواهی کنم و ازش بابت یه چیزهایی متشکر باشم.(نمیگم اون دلیل چی هست تو هم نپرس! خصوصی هست.خنده)) و اون کاندید چیزی نیست جز چَتر! آره، من باز هم میگم اما این بار در وصفِ تو: لعنت به تو... ...

ابی

7. ممنون که با یه عکس کوچیک من رو یادِ یه چیزهایی انداختی که مدت ها بود واسه ی تجدید اون منتظر یه بهونه بودم. ممنون. ببار... ببار دشمنِ دوست!

محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امام حسین(علیه السلام) فرمودند: لا يكمل العقل إلا باتباع الحق. عقل كامل نمی شود مگر با پيروی از حق. بحار الانوار، جلد 78، صفحه 127