بعضی کتابها...

 

کتاب های قدیمی سرگذشت جالبی رو طی میکنند تا برسند به دست ما. گاهی سرگذشت های عجیب!

خب به عنوان یه عاشق کتاب باید بگم وقتی کتابهای چاپ قدیمی دستم میرسه دلم میلرزه.

سرگذشت کتاب ها رو دوست دارم. چه کسی کتاب رو داشته ؟ آیا هدیه گرفته یا یه روزی کنج ویترین یه مغازه دیدتش و دلش رو برده. صاحب کتاب هنوز زنده س یا ...

دو جلد کتابی که الان پشت مانیتورم، کنج میز جا خوش کردند و هر چند دقیقه یکبار نگاهم روشون ثابت میمونه و هروقت نگاهشون میکنم قلبم فشرده میشه. کتابهایی که فقط چند تکه از پازل سرگذشتشون رو میدونم و تا همین حد هم دلم رو به درد میاره.

از توی کشوی میز عکس سیاه سفید شکسته ایی رو درمیارم صاحب اصلی کتابها. نمیدونم توی عکس چندساله هست مطمئنا بیشتر از 19 یا 20 نیست ولی با اون عینک گنده طبی بیشتر نشون میده. مردی که هرگز ندیدمش ولی هر روز چهره ش رو توی صورت و نگاه بچه هاش میبینم.

همیشه ماهیت مرگ برام ترسناک و عجیب و ناشناخته هست پیش خودم فکر میکنم موقعی که این عکس رو میگرفت به چی فکر میکرد؟ میدونست ....

مردی که اول همه کتاب هاش مهر شخصی کتابخونش رو زده و متنی نوشته:

"نیازمند راه حق و الطاف ایزد یکتا" این جملش برام دردناکه الطاف ایزد یکتا

کتاب بعدی هدیه س یه هدیه ایی که الان ممنوع چاپه ولی نمیدونم چرا اسم و رسم کتاب دینی و مذهبیه پس چرا ممنوع ؟ نمیدونم. کتاب از طرف یه زن هدیه شده

میپرسم این خانومه کی بوده؟ میگه نمیدونم تنها چیزی که میدونم این بوده که همشون با هم اعدام شدند

بازم این کلمه لعنتی. بهم احساس تهوع میده! فکر کردن به مردی که نمیشناسمش ولی دوسش دارم  فکر کردن به مردی که بخشی از فرزندان من رو تشکیل میده فکر کردن به مردی که وقتی مرد از الان من و بچه هاش خیلی خیلی کوچکتر بود ، فکر کردن به اینکه چه حسی داشت؟ آخرین آرزوش چی بود؟ ترسیده بود؟ به زنش فکر میکرد؟ به پسرش به دخترش؟به اینکه بزرگ شدنشون رو نمیبینه؟ به اینکه سرنوشتشون چی میشه؟ به آرمانهای خودش فکر میکرد؟ به اینکه تو چه دنیای مسخره ایی زندگی میکنیم ؟ به اینکه حتی اگه تو یه جهت باشی بازم ممکنه بری بالای دار؟

بازم این کلمه تخمی، این کلمه نحس

.

.

.

بعضی کتابها سرگذشتی به عجیبی یه داستان دارند

بعضی کتابها با خودشون غمی عجیب دارند

بعضی کتابها

فقط بعضی کتابها..



/ 6 نظر / 9 بازدید
مهتاب

تا حالا شده اینقدر حرف داشته باشی که نتونی بزنی؟ من الان اینجوری ام!!!

سپیده

بهناز چه بده که عکس رو واسه من باز نمیکنه[ناراحت][ناراحت]

س

این ملت روزهای خیلی تلخی رو پشت سر گذاشتن، هنوز هم میذارن. توی این سالها ندیدم خانواده ای رو که دست کم تجربه زندان رو توی اطرافیانشون نداشته باشن... و چه کتابها که سالیان سال کنج انباری ها -یواشکی- نگهداری می شده و وقتی بیرون اومده که یا صاحبش دیگه نبوده و یا تونسته با وحشتهای قدیمش کنار بیاد. تو شهری که دانشجو بودم یه کتاب فروشی پیدا کرده بودم که اغلب کتابهاش قدیمی و کهنه بودن و یا چاپشون مستقیما ممنوع بود یا اینکه غیر مستقیم بهشون اجازه چاپ مجدد نمیدادن! و چه بهشتی بود اونجا... متنت رو که خوندم دلم تنگ شد براش.