آخر هفته ها با مامان

داستان چیه این خانواده ها آخر هفته های آدم رو حق مسلم خودشون میدونن! آخر هفته از نظر من یعنی یا گردش و تفریح یا اینکه آدم کونشو بذاره رو مبل خونش لذتشو ببره!

یعنی داستان داریم از وسط هفته تلفن های مامان جان شروع میشه که کی میای کی میای کی میای پس چرا نیومدین؟

مسلما روم نمیشه بگم نمیخوام بیام! آدم بدی نیستم فقط مسئله اینه خب اونجا کاری برای انجام ندارم حوصلم سر میره. حداقلش اینه تو خونه خودمون تا هر ساعت بخوام میخوابم لباس راحت تنمه صدای تی وی رو مغزم راه نمیره! والا

مهمونی زورکی نمیشه که!

بعد خیلی راحت به آدم عذاب وجدان میده

نمیدونم انتظار داره بعد از ازدواج من چی تغییر کرده باشه که یهو من تبدیل به یه آدم سنتی پایبند رسم و رسوم شده باشم؟!!! طبیعتا نمیشه من همونم حتی با همون معیارها ازدواج کردم با یه آدم غیر سنتی تابو شکن!

من طبق نظر خانواده ازدواج نکردم هرچند مخالفتی هم وجود نداشته اما جهت فکری ما فرق میکرده و میکنه ولی مادر انتظار داره بعد الان ما شکل یه خانواده سنتی رو داشته باشیم

آخر هفته ها حتما در کنار خانواده باشیم اعیاد مذهبی به همه دنیا تلفن بزنیم تبریک بگیم. هرکی خونه میخره براش کادو ببریم و اگه میخوام برم مهمونی طلا آویزون کنم و...

یه وقت هایی با دلش راه میام ولی دقیقا همین توقعشون رو زیاد میکنه تعداد اعصاب خوردیام رو میبره بالا.

مثلا دارم خونه رفیق صمیمی که تازه خونه خریده میرم و با همسر تصمیم داریم یک جعبه شیرینی ببریم و اگه چیزی تو خونه نیاز داشتن و در حد توان ما بود دفعه بعد براشون هدیه ببریم. شما بدونین نیم ساعت قبل رفتن چجوری مادرخانومی مغز منو پیاده کرد که زشته آدم دست خالی نمیره اولین خونشه.....

آخر سر هم کار خودمو کردم ولی حس عدم اعتماد به خودمو داشتم که کارم زشته یعنی؟

قبلا هم گفتم سر اتفاق مشابه منو دوباره خونه یکی از نزدیکان برد البته دفعه دوم با خودش و با کادو!!!!!!!!!!!!!

نمیگم مامان بدیه یا ... نه اتفاقا خیلی دوسش دارم کمک های زیادی به زندگی ما میکنه میگم دنیامون جداست

من مثل مادرم یا مادربزرگم نیستم که مهمونی 50 نفری راه میندازن  که برای هر چیزی راه حل از مادرشون میگرفتن که یه پاشون خونه باباشون بود که شوهراشون متفاوت بود که...

من برای خانه داری و آشپزی منبعم اینترنته! خونه خودمو بیشتر از خونه بابام دوست دارم چون شوهرم دوستمه من وتو وجود نداره حالا درسته میزنیم به تیپ و تار هم ولی عادیه دیگه!

من مثل مادر و مادربزرگم خواسته بقیه رو مقدم نمیدونم برای من اول خودم و دوست داشتن خودم مطرحه، اولویت هام رو خودم معلوم میکنم

این وسط کسی هم مقصر نیست شاید مادرم ترجیح میداد دختر سنتی تری داشته باشه دختری که بیشتر شبیه خودش باشه که برای رسپی غذاها به جای اینترنت با اون تماس بگیره! که برای هر مراسمی با کلی زنانگی کنارش باشه!

به خدا من بلدم به شیوه خودم زندگی کنم اشتباه یا درست این مدلیه که من بلدم این راهیه که انتخاب کردم. عذاب وجدان دادن و اصرار بیجا کردن فقط یه اعصاب خوردی بزرگ برای منی که نقطه ضعفم مامانمه ایجاد میکنه!  دو دلی مدام که من با اینکارم مامانمو ناراحت میکنم یا خودم ناراحت میکنم؟!!

نمیدونم

 

/ 10 نظر / 27 بازدید
تمشک خانوم

گاهی نه گفتن لازمه . چون دنیای ما با دنیای مامانامون فرق میکنه . اگرچه من خیلی عذاب وجدان میگیرم و سعی میکنم به دل مامانم راه بیام چون کسیه که تو زندگیم به هیچ عنوان تکرار نمیشه اما گاهی واقعا نه میگم . دقیقا موافقم بات . از قدیم گفتن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . هفته ی پیش اینقدر خونه مامانم بودم ( البته مریض بود و باید مواظبش میبودم ) که دلم برای خونم تنگ شده و احساس میکنم حداقل تا یکی دو هفته دیگه نمیخوام از خونم تکون بخورم !‌ [ماچ]

یلدا

عزیزم دیگران به چیزی که تو هستی عادت خواهند کرد؛خودت باش؛اگر یه وقتی خواستی برای دل اون یه کاری رو انجام بدی هم بده؛اما وقتی از تهه دل میخوای

نونا

این پست رنج نامه ای بود واسه خودش!

مینا

عجب.مامان من خداروشکر نظرشو بم تحمیل نمیکنه.میگه فلان کارو بکن و فلان کارو نکن ولی اگه خلاف نظرش انجام بدم کاریم نداره .

سین

به موضوع جالبی اشاره کردی، گفتی که توقع دارن بعد از ازدواج آدم به کس دیگه ای تبدیل بشه! من این مشکل رو با خانواده خودم ندارم اصلا، اما خانواده همسرم خیلی عجیبن، تا قبل از اینکه بحث ازدواج پیش بیاد -بی اغراق- با پسرشون به جز سلام و خدافظ حرفی نداشتن بزنن، اصلا نمیدیدنش! اما بعد از ازدواج یهو احساس کردن که ظاهرا پسری هم داشتن! هیچی دیگه دقیقا وقتهایی که ما می خوایم یکم با هم خلوت کنیم زنگ میزنن و کل خانواده مدت قابل توجهی تک به تک باش صحبت می کنن!

مهتاب

عزیزم درکت میکنم خوب شما یه روز دیگه توی هفته برید یه سری بزنید روزهای تعطیل خونه خودتون باشید مامان باباها دلشون میخواد بچه هاشون دور و برشون باشن منم با مامانم دوکوچه فاصله داریم بابام همه اش میگه بیا اینجا منم سختمه به قول تو حوصله ام سر میره خونشونم گرمه کلافه میشم همون جمعه ها هم یه وقتایی که تا دیروقت اونجام کلافه میشم اما دلم هم میخواد بمونم خونشون

نیلوفر

ممنون که حرف دل منو شسته رفته در این پست زدی، مامانم عذاب وجدان دهنده ی زندگانی من بوده و هست و خواهد بود

آمیتریس

کاملا درکت میکنم [نگران]

یاسمن

درک می کنم. اما من سعی می کنم که بعضی وقتا واقعا دلش رو بشکنم چون خیلی از سمت مادر بودنش سو استفاده می کنه...