به چند عدد دوست جهت نگران شدن نیازمندم

توی سریال how i met your mother یه قسمتی هست مارشال بیکار شده از خونه درنمیاد یه شرت مامان دوز تنش کرده ولو شده رو کاناپه. روز به روز که شدت افسردگیش بیشتر میشه مسافتی که با شرت مامان دوزش میره بیشتر میشه اولش فقط تو خونه میچرخیده بعد تا دم در میره روزنامه بیاره دیگه اوج افسردگیش که دوستاش رو نگران میکنه اینه که با همون وضعیت میره برای خرید...

حالا داستان منه یه چند وقتیه که تقریبا خونه نشین شدم. عادت ندارم میفهمید عادت ندارم. رسما دارم روانی میشم.

اولش جالب بود کلی خونه رو تمییز میکردم دیزاین میکردم آشپزی میکردم، مثل تعطیلات بود ولی تعطیلات طولانی دل آدمو بهم میزنه بعدش افسرده میکنه

الان صبح ها انگیزه ایی برای از خواب بیدار شدن ندارم

بیدار هم شم دوباره ولو میشم رو تخت

صبحانه و نهار نمیخورم

زندگیم بی انگیزه س

حالا درست با شورت مامان دوز خرید نمیرم اما حالم خرابه اوکی ؟

هیچ کس هم دور و برم نیست اوکی؟

هیچ دوست باحالی ندارم اوکی؟

کلا دوست از نوع صمیمی ندارم از اونایی که برم پیشش باهم بریم کافه با هم بریم خرید درمانی، باهم ولو شیم کف اتاق لاک بزنیم فیلم ببینیم اوکی؟

نگرانم باشید لطفا

 

پ.ن1:

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
و.....
ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

پائولو کوئیلو

 

 

/ 10 نظر / 42 بازدید
شکلات بانو

اگه اینجا بودیم با می تونستم همراهی در زمینه ی ولو شدن کف اتاق و لاک زدن- خرید درمانی- پیاده روی- کافه درمانی و فیلم درمانی رو به عهده بگیرم

یلدا

من هم دوست از نوع صمیمی ندارم و نمی دونم این خوبه یا بد؟[عینک]

زامبی صفات

بد بختی ای نجاست که انگیزه های واهی هم عادم نمی تونه به خودش بده................. خودش می دونه میخاد سر خودش رو گول بماله..........نهایتا ا مدت کمی مورد گول خوردگی از طرف خودش قرار بگیره................. * البت برا با انگیزه بودن شرط لزومش این نیست که حتما کسی دور و بر عادم باشه یا وست باحالی داشته باشه........... والا ترین دلیلی بی انگیزگی اینه که : عادم دیگه خودش برا خودش باحال نیست..........و خودش دیگه دور و برخودش نیست.........

نون.میم

u کلا اینجوریه وقتی ب ی چیژعادت داریم و اون چیزو رو ازمون میگیرن حس خوبی نداریم.. حال خانمای خونه دارم وقتی قرار باشه هر روز ب حز خونه داری بکنن همینه... حال منم همینه وقتی درس نمیخونم وقتی امسال اولین سالیه ک از دوره ابتدایی تو خونم و امتحان ندارم... کندن از عادتها کار سختیه ب خصوص اگه اون عادت علاقه شخصیتم باشه..تا مدتها حفره ی نبودن عادتها پر نمیشه ولی زمان حل میکنه همه چیو و من چقدر متنفرم از مشکلاتی ک راه حلشون گذر زمانه اگه یکاریاتو با چیزایی ک دوست داشتی و وقت انجام دادنشو نداشتی پرکنی خیلی برات لذت بخش میشه

سیمین

چرا خب؟!! به نظرم باید علت یا علل این حالت رو پیدا کنی. بعد اگه میتونی رفعشون کنی. بعد اگه نتونستی، بپذیری شون و خودت رو اذیت نکنی! می دونم اینا توی حرف آسونه. ولی خب آدم باید با سختی به آرامش برسه تا آرامشش عمیق و موندگار باشه! برای آرامش عمیق و همیشگی آرزو می کنم...

سپیده

من دوستتم ها فقط از نوع مجازی[لبخند][ماچ] بهناز جان اگر کسی هر 5 مورد بالا را داشت و سنش 29 سال و 60 روزه ام هست. وضعیتش چطوره؟ جای امیدی هست به زنده بودنش؟

آمیتریس

کاملا درکت میکنم

نیلوفر

[نگران] چه غم انگیز بود. نه من نمیخوام در 30 سالگی بمیرم. البته 30 رو رد کردما ولی احساس مردن ندارم [متفکر]

مهتاب

تازه شدی مثل من دوساله به این درد مبتلام و هنوز گذر زمان عادیش نکرده جونم! درست از وقتی عروسی کردم جونم برات بگه که باز رفتم دنبال نقاشی دارم یه دوره جدید رو میگذرونم کار جدید یاد گرفتم و دوست قدیمی م رو دیدم که دختر شادیه و دوباره اون روحیه شاد و خندان رو در من زنده کرده و دارم میشم همون آدم شاد و شلوغ قبل

مینا

منم خیلی اینجا تنهام.دقیقا احتیاج به یه دوست صمیمی دارم که برم باهاش خرید و تفریح و پارک.البته یه دوست واقعی که درکم کنه در ضمن حسودم نباشه.[گریه]