حباب

توضیح اضافه ندم یه جوری کلا عوض شد ولی هنوزم دوسش دارم. من جزو آدم هایی هستم که دوستای خیلی کمی دارم ولی مدت های زیادی با هم دوست هستیم. وفاداری برام مهمه سعی میکنم آدم ها را همونجوری که هستن قبول کنم. ولی یه سری اخلاق ها معذبم میکنه. معذب میشم وقتی یکی همش منم منم بکنه یا فیس افاده بازی در بیاره چون خودم اینطوری نیستم. اگرم چیزی داشته باشم میگم ندارم ولی امکان نداره باهاش پز بدم.

حالا قضیه ایی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به 10 روز قبل تولدش که تنها اومد خونمون و راستش برام عجیب بود چون تو دو سال ازدواجش تنها نمیره جایی و اصولا وقت نداره. البته مشکلی هم ندارم چون همسرم با همسرش دوسته و سعی میکنیم چهارتایی خوش باشیم.

اومد و شروع کردیم از همه چیز و همه چا غیبت کردن و تو حرفاش گفت که برای به خانوادش گفته برای تولدش چی بگیرن خیلی تولفافه به منم متوجه کرد چی دوست داره.

گفت داره یه مارک ظرف خاص جمع میکنه و مامان و خواهرش هم قراره از همون مارک براش بگیرن و خلاصه اسم مارک مورد نظر را هزار بار تو جمله هاش آورد.

تا اینجا مشکلی نداشتم اتفاقا خیلی خوبه آدم بگه برای تولدش چی دوست داره من که میخوام هدیه بگیرم چه بهتر همونی باشه که اون دوست داره.

خلاصه اینکه برای تولدش همون مارک ظرفی رو که دوست داشت براش خریدم.

تا شب تولدش اومدن دنبال ما و رفتیم بیرون و اتفاقا هرجا خواستیم بریم تعطیل بود و با اینکه خونش نزدیک بود هی ما رو چرخوند قشنگ تابلو که نمیخواد بریم خونش. با خودم گفتم حتما دم عیدی خونش نامرتبه، با اینکه این حرفا رو با هم نداریم.

هی چرخیدیم، هی چرخیدیم همونجا تو ماشین برامون کیک از خونه مامانش اورده بود بهمون داد حتی یادمه گفت بچه ها قاشق بستی هاتون رو نریزید بیرون باهاش کیک بخورید. خب واقعیت اینه که ناراحت شدم. خی چه کاریه خودت اومدی دنبالمون خودت خواستی حتما امشب هم رو ببینیم.

چیزی که خیلی ناراحتم کرد این بود که داشتیم از ماشین پیاده میشدیم بریم بستنی بخوریم من کادوش دستم بود به شوخی گفت کادوم نشکنه.

منم گفتم ای بابا نترس کتابه بیافته هم چیزیش نمیشه، خوبی کتاب همینه دیگه

یهو گفت: به جانم خودم کتاب باشه من میدونم و تو.

خندیدم و گفتم بچه پرو آدم دندون اسب پیش کش رو که نمیشماره.

بعدتر تو همون ماشین کادو رو بهش دادم گفتم یه کتاب ناقابل از طرف ما. بازم گفت میکشمتا.

در حال باز کردن هم تا جعبه رو دید گفت ایول این رنگ یعنی مارک...

بعد از باز کردن کادو ، ما داشتیم خداحافظی میکردیم بریم دیگه خود همسرش نذاشت گفت نمیشه اینجوری که ما رو به زور برد خونشون که یه چایی بخوریم.

بعد من خیلی دلم شکست که شاید من کادو براش واقعا کتاب گرفته بودم اصلا مگه کتاب چه اشکالی داره. من خودم عاشق اینم که کتاب کادو بگیرم. گاهی وقت ها یه سری کتاب نشون میکنم میگم برام کادو بگیرن.

مامانم میدونه و هر سال چون تولد من و نمایشگاه کتاب نزدیک هم هست بهم نقدی کادو میده که برم نمایشگاه و هر کتابی دوست دارم بگیرم.

از این دلم گرفت که نزدیک ترین دوست من این همه ازم دور شده. بودن باهاش معذبم میکنه. زندگی رو توی یه سری چهارچوب ها محدود میکنه. چهارچوب های مالی. از نظر من رفاقت فرای این قراردادها هست.

من کادویی که دوست داشت براش گرفتم اما دلم نمیخواست بنا بر کادویی که میگیرم قضاوت بشم.

نمیدونم منظورم را درست رسوندم یا نه، ولی دلم گرفت

/ 9 نظر / 55 بازدید
آیدا

منرت رو درست رسوندی. حق داشتی دلت بگیره.

هیوا

گاهی ادم از دوستا و نزدیکها رفتاری رو میبینه که با خودش میگه یعنی ما اصلا بهم نزدیک یا دست بودیم ؟!!! بیخیال بهناز کتاب رو فقط کسانی دوست دارن که اهل مطالعه هستن بعضی ا هم به فانتزیهای زندگی توجه دارن اما ت کار خوبی کردی اونچه اون دوست داشت کادو دادی گرچه میدونم حست یک کم از بین رفت

هیوا

خوب اینکه کاری نداره به من کتاب بده من عاشق کتابم [نیشخند]

مهتاب

آدمه دیگه! عوض میشه! به خودم کتاب کادو بده از همه چی برام با ارزش تره یه عالمه هم ماچت میکنم

الهه

عجبا !! اینجوری ادم دیگه نمیکشه براش چیزی بخره ! من که خودم عاشق کتابم ... به این خوبی [لبخند]

آمیتریس

چه حسی بدی پیدا کردم بعد از خوندن نوشته هات

کوثر

سلام اتفاقی سر از اینجا درآوردم... نمی دونم اگر چنین دوستی داشتم، کلا دورش رو خط می کشیدم. یک دوست نزدیک که اینجوری واسه آدم تریپ برداره، دیگه صمیمی نیست... انگار دنیا دنیا بین شما فاصله است. منم عاشق اینم که کتاب هدیه بگیرم. برای تولد دوستام که نه، اما برای هدیه ازدواجشون، آن هایی را که صمیمی ام، می پرسم ازشون که چی بگیرم که به درد بخوره، نهایتا هم اگر به نتیچه نرسیدم، کارت هدیه می دهم. امیدوارم دوستان خوبی پیدا کنید بی غل و غش... موفق باشید

یلدا

می فهممت،روز عقدم بهترین دوستم یه حرفایی زده بود پشت سرم که شب بعدش خوابم نمی برد از ناراحتی،بیا قضاوت نکنیم راجع بهشون،آدما پر از کمبود و عقده و هزار تا حساسیت هستن،من نتونستم ببخشمش هنوز، دارم سعیمو می کنم،ولی بخشیدن به معنی فراموش کردن نیس،من دیگه هرگز نخواهم توانست با دوستم صاف و صادق باشم ولی سعی میکنم درکش کنم

همین من ساده

منم عشق کتابم. ... آدم چقدر دلش می گیره . هم چین موقع هایی احساس می کنم اون آدم دلش با من صاف نیست که این کارا رو می کنن و دلم حسابی برای خودم می سوزه... گاهی هم به خودم می گم مگه آدما جز محبت از هم چی می خوان که گاهی همون رو هم از هم دریغ می کنن... [ناراحت] [گل]