افسانه شخصی

وقتی میدونی راهی که داری میری اشتباه هست چیکار میکنی. راهی که برای شروعش خیلی تلاش کردی چند سال به پاش نشستی. ولی یه جایی میرسی میفهمی اشتباه کردی.

اینجور مواقع دو راه داریم:

یکی اینکه به خاطر غرورمون و بدون لذت ادامه بدیم. حرفمون هم این باشه که به هر حال چند سال پاش زحمت کشیدم.

راه دوم هم اینه که بریم دنبال افسانه شخصیمون. دل بکنیم از راه اشتباه و هر جایی که هستیم راهمون رو عوض کنیم.

من که فکر میکنم در صورت انتخاب راه اول خواه ناخواه به راه دوم میرسیم فقط وقت و انرژی بیشتری را هدر میدهیم.

در مورد من موضوع برمیگرده به کارم !به موضوع شرکت. از اول اولش فهمیدم راهی که من برای زندگیم میخوام این نیست. میدونستم من نمیخوام بخش مهمی از زندگیم را صرف این کار کنم. ولی ادامه دادم به خاطر غرورم به خاطر اینکه به همه ثابت کنم من میتونم و تونستم درسته موفقیت در حد محلی بود ولی تونستم. کلی هم تجربه کسب کردم گاهی وقت ها ضرر کردم گاهی وقت ها سود کردم. در کل چیزای زیادی یاد گرفتم اغراق نکردم اگر بگم بیشتر از تمام سالهای دانشگاه یاد گرفتم.

ولی به نقطه ایی از زندگی رسیدم که خسته شدم. بدون رودربایسی از بعد عید یهو همه چی خراب شد انگار یه بهانه شده برای من که تعطیلش کنم.

شاید پوزخند بعضی ها رو ببینم که یعنی نتونستی؟ ولی واقعیت اینه که بعد سی و یک سال از زندگی فهمیدم تمام عمرم برای دیگران زندگی کردم. دیگران چی فکر میکنند؟ مگه مهمه؟ مگه من قراره چند سال عمر کنم؟؟ ترجیح میدم نیمه باقی مونده رو صرف کارهایی که دوست دارم بکنم. دلم میخواد خوشحال باشم. شاید اولش کمی طول بکشه تا سریع کار جدیدی را شروع کنم ولی میارزه.

اولش حتی میترسیدم به این موضوع فکر کنم. ولی کم کم متوجه شدم که فکر کردن یواشکی به این موضوع بهم حس سرخوشی میده. حس هیجان و لذت.

بعد شروع کردم به فکر کردن درباره اینکه واقعا دوست دارم چیکار کنم؟ راستش نیاز زیادی نبود به فکر. میدونستم همیشه میدونستم ته ته دلم به چی علاقه دارم فقط ترس ابراز داشتم میترسیدم بگم و بقیه بهم یگند اینهمه درس خوندی مهندس شذی که این کارت باشه؟ الان دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگند. برام مهم نیست که حتما کارم با رشته ام در یک راستا باشه.

من وقتی رشته تحصیلیم رو انتخاب کردم مگه چند سالم بود؟ در اوج بچگی بودم. دلم میخواست بقیه صدام کنند خانم مهندس. الان لقب نمیخوام الان زندگی میخوام. الان احساس رضایت میخوام.

همسرم تنها کسی هست که با خیال راحت درباره افسانه شخصیم باهاش صحبت کردم نه تنها بهم نخندید حتی بال و پر داد. حتی در حال ترسیم رویام خودش هم بود توی رویا حضور داشت. خوشحالم که نیمه گمشده زندگیم رو درست انتخاب کردم که حالا بهم جرات پرواز میده. جرات قدم گذاشتن بیرون از محدوده های مجاز ذهنیم.

در عین حال اگه فکر کردید به پدرجان گفتم میخوام چیکار کنم کاملا در اشتباهید چون میدونم در اولین کلمه چنان میزنه تو ذوقم که تار و پود رویام نخ نخ میشه والا چه کاریه.

قرار هم نیست از فردا کار جدیدم رو شروع کنم. اینبار میخوام با تجربه ایی که بدست آوردم برم جلو. نمیخوام بیگدار به آب بزنم. شرکت رو هم تا اواخر تیر قالش رو میکنم.

حتی نوشتنش هیجان داره برام احساس رضایت بهم میده لبخند میزنم. برام دعا کنید به انرژی مثبتتون نیاز دارم.

/ 11 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتاب

عالیه!!!!!!! منم همینطورم! من زیست شناسی خوندم اما بعد از اینکه چند جا دنبال کار رفتم و به در بسته خوردم رفتم دنبال عشقم که همانا نقاشی بود و بی اغراق میگم که در این زمینه موفقتر بودم تا زمینه درسم! شاید درآمدی آنچنان جالب توجه برام نداشته باشه اما با کارم عشق میکنم . وقتی کاری رو دست میگیرم تا وقتی تموم بشه گذر زمان برام بی مفهومه! تبریک میگم به خاطر این کارت و بخاطر انتخاب همسری به این همراهی! موفق باشی عزیزم

یلدا

عزیییزم هیجانت کاملا به آدم منتقل میشه؛خیلی خوشحالم واست؛خیییلیییییا:)):*** من رشته مو با علاقه انتخاب کردم ولی الان واسه ادامه تحصیل مشکلم انتخاب بین زمینه هاییه که به همشون علاقه دارم.معماری روانشناسی موسیقی تئاتر ادبیات فلسفه!!!

behnaz

Ishala movafagh bashi azizam

کتی

سلام.خواننده خاموشم .همیشه پست هات حال ادمو خوب میکنه.چون پشت نوشته هات درایت وبلوغ دیده میشه.راستش خیلی خوبه که داری میری دنبال زندگی که به قول خودت خوشحال باشی....من هم در یک خانواده ای بودم که همیشه محدودیتهایی برام بود.حرف مردم.کلاس اجتماعی.شخصیت خانوادگی وهزاران خط قرمز دیگه....البته در این 12 سالی که ازدواج کردم تغییراتی صورت گرفته ولی کاملا زیر پوستی و نامحسوس...الان34 ساله ام ولی خیلی ساختار شکن نشدم.یه جورایی در من این فرهنگ وای حرف مردم نهادینه شده.شاید چ.ن شریک زندگی ام هم پیرو همان ساختار است.ولی تغییر هر چند کوتاه هم دلمو لبریز از خوشی میکنه....پس حال خوشت را درک می کنم دوست عزیز.پیش به سوی بهترین ها

آمیتریس

مدتیه منم به این موضوعات فکر میکنم که باید برم دنبال اون چیزی که دوستش دارم مگه چقدر میخوام عمر کنم که فقط برای دیگران زندگی کنم [لبخند] موفق باشی[چشمک][گل]

شهره

به چه تصمیم خوبی گرفتی. درستش همینه که از زندگی و کارمون لذت ببریم و به نظر و حرف اطرافیان اهمیت ندیم. منم یه افسانه برای خودم دارم اما همراهی همسرمو نه. اون مثل من اهل ریسک نیست[خنثی]

غزل

كاري خوبي كردي شايد اگه از اول اينكارو ميكردي الان خيلي زندگي واست خوشايندتر بود منكه دارم به با ذوق بقيه رشته تحصيليمو انتخاب ميكنم چطور به مامان يا به كسايي كه تو زندگيم هستن بفهمونم نميخوام دكتر بشم [ناراحت]

سميه

با حااااااااااااااااال بود

ملکه

کار درست همینه! منم با بقیه همین مشکلو دارم. هم چون نرفتم سرکار، هم چون دوست دارم ارشد برم ریاضی که همیشه دوست داشتم بخونم. نباید به بقیه توجه کرد! موفق باشی ایشالا